نوروز در شعر فردوسی نظامی منوچهری خاقانی سنایی فرخی حافظ سعدی پروین

فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه

که خسرو بهر کار پیروز باد

همه روزگارش چو نوروز باد

چو گیو از بر گاه خسرو برفت

ز هر سو سواران فرستاد تفت

بجستن گرفتند گرد جهان

که یابد مگر زو بجایی نشان

همه شهر ارمان و تورانیان

سپردند و نامد ز بیژن نشان

چو نوروز فرخ فراز آمدش

بدان جام روشن نیاز آمدش

بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب

یکی شمع پیش آر چون آفتاب

بنه پیشم و بزم را ساز کن

بچنگ ار چنگ و می آغاز کن

بیاورد شمع و بیامد بباغ

برافروخت رخشنده شمع و چراغ

می آورد و نار و ترنج و بهی

زدوده یکی جام شاهنشهی

مرا گفت برخیز و دل شاددار

روان را ز درد و غم آزاد دار

نگر تا که دل را نداری تباه

ز اندیشه و داد فریاد خواه

جهان چون گذاری همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

گهی می گسارید و گه چنگ ساخت

تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

دلم بر همه کام پیروز کرد

که بر من شب تیره نوروز کرد

بدان سرو بن گفتم ای ماهروی

یکی داستان امشبم بازگونی

که دل گیرد از مهر او فر و مهر

بدو اندرون خیره ماند سپهر

مرا مهربان یار بشنو چگفت

ازان پس که با کام گشتیم جفت

بپیمای می تا یکی داستان

بگویمت از گفتهٔ باستان

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ

همان از در مرد فرهنگ و سنگ

بگفتم بیار ای بت خوب چهر

بخوان داستان و بیفزای مهر

ز نیک و بد چرخ ناسازگار

که آرد بمردم ز هرگونه کار

نگر تا نداری دل خویش تنگ

بتابی ازو چند جویی درنگ

نداند کسی راه و سامان اوی

نه پیدا بود درد و درمان اوی

پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی

بشعر آری از دفتر پهلوی

 

که پیروزگر شاه پیروز باد

همه روزگارانش نوروز باد

بدین شاه‌نوروز فرخنده باد

دل بدسگالان او کنده باد

 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار

همه دشمنان از تو پر بیم باد

دل بدسگالان به دو نیم باد

همه ساله بخت تو پیروز باد

شبان سیه بر تو نوروز باد

 

به دیبا بیاراست آتشکده

هم ایوان نوروز و کاخ سده

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود

 

مگر زو ببینی یکی نامدار

کجا نو کند نام اسفندیار

بیاراید این آتش زردهشت

بگیرد همان زند و استا بمشت

نگه دارد این فال جشن سده

همان فر نوروز و آتشکده

همان اورمزد و مه و روز مهر

بشوید به آب خرد جان و چهر

کند تازه آیین لهراسپی

بماند کیی دین گشتاسپی

مهان را به مه دارد و که به که

بود دین فروزنده و روزبه

 

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر

 

 

به دژخیم فرمود کو را ببر

کزین پس نبیند کلاه و کمر

بدو خانه زندان کن و بازگرد

نزیبد برو گاه و ننگ و نبرد

به ایوان همی بود خسته جگر

ندید اندران سال روی پدر

مگر مهر و نوروز و جشن سده

که او پیش رفتی میان رده

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور

برفتند یکسر به آتشکده

به ایوان نوروز و جشن سده

همی مشک بر آتش افشاندند

به بهرام بر آفرین خواندند

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور

 

چو شد ساخته کار آتشکده

همان جای نوروز و جشن سده

بیامد سوی آذرآبادگان

خود و نامداران و آزادگان

پرستندگان پیش آذر شدند

همه موبدان دست بر سر شدند

پرستندگان را ببخشید چیز

وز آتشکده روی بنهاد تیز

 

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی قباد چهل و سه سال بود

نهاد اندر آن مرز آتشکده

بزرگی بنوروز و جشن سده

مداین پی افگند جای کیان

پراگنده بسیار سود و زیان

از اهواز تا پارس یک شارستان

بکرد و برآورد بیمارستان

اران خواند آن شارستان را قباد

که تازی کنون نام حلوان نهاد

گشادند هر جای رودی ز آب

زمین شد پر از جای آرام و خواب

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

 

همان گر نبارد به نوروز نم

ز خشکی شود دشت خرم دژم

مخواهید با ژاندران بوم و رست

که ابر بهاران به باران نشست

نباید که آن بوم ویران بود

که در سایهٔ شاه ایران بود

چو ویران بود بوم در بر من

نتابد درو سایهٔ فر من

بزرگان که شاهان پیشین بدند

ازین کار بر دیگر آیین بدند

بد و نیک با کارداران بُدی

جهان پیش اسب‌سواران بُدی

پدید آید از گفت یک تن دروغ

ازان پس نگیرد بر ما فروغ

هر آنکس که او راه یزدان بجست

به آب خرد جان تیره بشست

ز یزدان وز ما بدان کس درود

که از داد و مهرش بود تار و پود

اگر دادگر باشدی شهریار

بماند به گیتی بسی پایدار

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود

بیاورد زان پس صد و سی هزار

ز گنجی که بود از پدر یادگار

سه یک زان نخستین بدرویش داد

پرستندگان را درم بیش داد

سه یک دیگر از بهر آتشکده

همان بهر نوروز و جشن سده

فرستاد تا هیربد را دهند

که در پیش آتشکده برنهند

سیم بهره جایی که ویران بود

رباطی که اندر بیابان بود

 

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز

من از تخمهٔ نامور آرشم

چو جنگ آورم آتش سرکشم

به ایران بران رای بُد ساوه‌شاه

که نه تخت ماند نه مهر وکلاه

کند با زمین راست آتشکده

نه نوروز ماند نه جشن سده

همه بنده گشتند ایرانیان

برین بوم تا من ببستم میان

اگر با تو یک پشه کین آورد

ز تختت به روی زمین آورد

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز

ابا فر و با برز و پیروز باد

همه روزگارانش نوروز باد

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز

بدان باغ رفتی به نوروز شاه

دو هفته به بودی بدان جشنگاه

همه جامه را باربد سبز کرد

همان به ربط و رود ننگ و نبرد

بشد تابجایی که خسرو شدی

بهاران نشستن گهی نو شدی

ز ایوان بیامد بدان جشنگاه

بیاراست پیروزگر جای شاه

بیامد پری چهرهٔ میگسار

یکی جام بر کف بر شهریار

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز

از ایوان خسرو کنون داستان

بگویم که پیش آمد از راستان

جهان بر کهان و مهان بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

بسی مهتر و کهتر از من گذشت

نخواهم من از خواب بیدار گشت

همی ‌کرد هرکس به ایوان نگاه

به نوروز رفتی بدان جایگاه

به نوروز چون برنشستی به تخت

به نزدیک او موبد نیک بخت

فروتر ز موبد مهان را بدی

بزرگان و روزی دهان را بدی

به زیر مهان جای بازاریان

بیاراستندی همه کاریان

فرومایه‌تر جای درویش بود

کجا خوردش ازکوشش خویش بود

فروتر بریده بسی دست و پای

بسی کشته افگنده در زیرجای

ز ایوان ازان پس خروشد آمدی

کز آوازها دل به جوش آمدی

که ای زیردستان شاه جهان

مباشید تیره دل و بدگمان

هر آنکس که او سوی بالا نگاه

کند گردد اندیشه او تباه

ز تخت کیان دورتر بنگرید

هر آنکس که کهتر بود بشمرید

وزان پس تن کشتگان را به راه

کزان بگذری کرد باید نگاه

وزان پس گنهگار و گر بیگناه

نماندی کسی نیز دربند شاه

به ارزانیان جامه‌ها داد نیز

ز دیبا و دینار و هرگونه چیز

هرآنکس که درویش بودی به شهر

که او را نبودی ز نوروز بهر

به درگاه ایوانش بنشاندند

در مهای گنجی بر افشاندند

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه

روان تو را دادگر یار باد

سر بد سگالان نگونسار باد

به یزدان و نام تو ای شهریار

به نوروز و مهر و بخرم بهار

که گر دست من زین سپس نیز رود

بساید مبادا به من بر درود

 

 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد

چنان دید کز تازیان صد هزار

هیونان مست و گسسته مهار

گذر یافتندی به اروند رود

نماندی برین بوم بر تار و پود

هم آتش به مردی به آتشکده

شدی تیره نوروز و جشن سده

بیاید یکی موبدی با گروه

ز گاه شمیران و از را به کوه

به دیدار پیران و فرهنگیان

بزرگان که باشند زان انجمن

همانا بران راغ و کوه بلند

ز ترک و ز تازی نیاید گزند

بیارد نبشته بخواند به بانگ

به یک روی بر نام یزدان پاک

کزویست امید وزو ترس و باک

دگر پیکرش افسر و چهر ما

زمین بارور گشته از مهر ما

به نوروز و مهر آن هم آراستست

دو جشن بزرگست و با خواستست

درود جهان بر کم آزار مرد

کسی کو ز دیهیم ما یاد کرد

 

 

حافظ » غزلیات

 

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام

بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید

قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت

باده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید

گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکید

حافظ » غزلیات

 

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

 

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد

بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد

گل‌ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد

ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد

خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده

دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد

نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم

نوروز و چنین باران باریده مبارک باد

بی گفت زبان تو بی‌حرف و بیان تو

از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد

 

 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

 

گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود

ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود

ور به یاری و کریمی شبکی روز آری

از برای دل پرآتش یاران چه شود

ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد

کوری دیده ناشسته شیطان چه شود

ور بگیرد ز بهاران و ز نوروز رخت

همه عالم گل و اشکوفه و ریحان چه شود

آب حیوان که نهفته‌ست و در آن تاریکیست

پر شود شهر و کهستان و بیابان چه شود

ور بپوشند و بیابند یکی خلعت نو

این غلامان و ضعیفان ز تو سلطان چه شود

ور سواره تو برانی سوی میدان آیی

تا شود گوشه هر سینه چو میدان چه شود

دل ما هست پریشان تن تیره شده جمع

صاف اگر جمع شود تیره پریشان چه شود

به ترازو کم از آنیم که مه با ما نیست

بهر ما گر برود ماه به میزان چه شود

چون عزیر و خر او را به دمی جان بخشید

گر خر نفس شود لایق جولان چه شود

بر سر کوی غم

/ 0 نظر / 2 بازدید