جوک ها و لطیفه های کهن ایران

بهلول و کفن کهنه

 وقتی که مشرف بر موت بود گفت : بنگرید تا هیچ جا کفن کهنه میابید ؟ گفتند : چه می کنی ؟ گفت : تا بعد از مرگ مرا در آن پیچید و در گور نهید . گفتند : مقصود چیست ؟ گفت : آن که چون نکیر و منکر آیند و کفن کهنه بینند گمان برند که این مرده دیرینه است . سوال نکنند و جواب باز نباید داد ! ( بهلول میخندد - ص 12)

ریش واعظ

واعظی بر منبر سخن میگفت و کسی از مجلسیان سخت گریه میکرد . واعظ گفت : ای مجلسیان ! صدق ازین مرد بیاموزید که این هم گریه به سوز می کند . مرد برخاست و گفت : مولانا ! بزکی سرخ داشتم سقط شد . ریشش به ریش تو می مانست . هرگاه تو ریش میجنبانی مرا از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالی میشود ! (کلیات عبید زاکانی ص 232)

شکر خدا که سوارش نبودم

مردی را خرش را گم کرده بود . گرد شهر میگشت و شکر می گفت . گفتند : شکر چرا می کنی ؟ گفت : از بهر آنکه من بر خر ننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهارم روزی بود که گم شده بودم ! (کلیات عبید زاکانی ص 221)

با دانه اش خریده ام

دیوانه ای را در بصره دیده اند که خرما را با دانه میخورد . گفتند : چرا چنین می کنی ؟ گفت : خرمافروش همچنین بر من وزن کرده است ! (لطایف الطوائف)

جرف خر

روزی یکی از همسایگان نزد ملا نصرالدین آمدکه خر او را به امانت بگیرد . ملانصرالدین گفت: متاسفانه خرم خانه نیست . در همین هنگام خر ملا شروع به عر عر کرد . مرد همسایه گفت : اما صدای خرت که از خانه می آید !؟ ملا عصبانی شد و گفت : مرد حسابی تو حرف من ریش سفید را قبول نمی کنی اما حرف این خر نادان را قبول می کنی ؟

خانه ما تاریک است

ابلهی سوزنی در خانه گم کرده بود و در کوچه میطلبید . گفتند چه می جویی ؟ گفت : سوزنی را که در خانه گم کرده ام . گفتند : ای ابله چیزی که در خانه گم کرده ای در کوچه می جویی ؟ گفت : چه کنم که خانه تاریک است و چراغ ندارد . ( لطایف الطوائف . ص 410 )

کمک به خر

روزی ملا نصرالدین کیسه بزرگی بر دوش گرفته بود و سوار بر خر از بازار به خانه بر می گشت . یکی از دوستان به ملا رسید و گفت جناب ملا چرا کیسه را روی خر نمی گذاری و بیخودی خودت را خسته می کنی ؟ ملا نصرالدین جواب داد : این طوری خر کمتر خسته میشود , چون من کیسه را می برم و خر هم من را می برد . ( ملانصرالدین . ص 240 )

هارون و بهلول

ها رون الرشید از بهلول پرسید که دوست ترین مردم نزد تو کیست؟ گفت: آنکس که شکم مرا سیر کند .  گفت اگر من شکم ترا سیر کنم مرا دوست داری ؟ گفت : دوستی به نسیه می باشد .

بهلول و دیوانگان

بهلول را گفتند دیوانگان جهان را بشمار . گفت آن خود از شماره بیرون است اما اگر بگویی که عاقلان را بشمار ایشان معدودی بیش نیستند .

سال دیگر با هم برابریم

از شخصی پرسیدند تو بزرگتری یا برادر تو ؟ گفت من بزرگترم . اما اگر یک سال بر او بگدرذ , سن او با من برابر خواهد شد !

بهارستان جامی

مگر کوری ؟

مردی با سپری بزرگ به جنگ رفته بود , از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند , برنجید و گفت ای مردک مگر کوری ؟ سپری بدین بزرگی نمی بینی , سنگ بر سر من میزنی ؟   کلیات - عبید زاکانی

می بینی و نمیخوری ؟

یک روستایی در شهر به در دکان قنادی رسید, دید قناد از حلواهای گوناگون که در پیش دارد چیزی نمیخورد . آهسته نزدیک شد و انگشتی به چشم او بزد . مرد ترسان خود را به عقب کشید و خشمگین پرسید , چرا چنین کردی ؟ گفت خواستم بدانم می بینی و نمیخوری ؟

امثال و حکم - دهخدا

ناصرالدین شاه و دریا

روزی ناصرالدین شاه به مازندران می رفت. در نزدیکی مقصد وقتی سر از پنجره بیرون اورد دریا را مشاهده کرد. با تعجب از یکی از همراهان پرسید: ان چیست? ان شخص متملقانه تعظیمی کرد و گفت: قربان بحر خزر شرفیاب شده اند !!!

جنگ

شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!

خواب و دینار

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»

ملا و مگس

ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود!

عقل سالم

زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است!

ملا و لامپ

ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش

پنج انگشت

عربی با پنج انگشت می خورد - او را گفتند - چرا چنین میخوری ؟ گفت : اگر به سه انگشت لقمه برگیرم , دیگر انگشتانم را خشم آید !

خر کند رو

کسی مردی را دید که بر خری کندرو  نشسته - گفتش - کجا می روی ؟ گفت : به نماز جمعه - گفت : ای نادان اینک سه شنبه باشد . گفت : اگر این خر شنبه ام به مسجد برساند نیکبخت باشم .

بنگ

شیرازی در مسجد بنگ می‌خورد. خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد. شیرازی در او نگاه کرد، دید شل بود و کر و کور! نعره برکشید و گفت: ای ملعون! خدای تعالی در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در خانه‌ی حق تعصب می‌کنی

سر بریده

ظریف بود. روزی سر خواجه می‌تراشید. ناگاه دست او بلرزید و سر خواجه ببرید. فریاد برآورد که هی مردک! سر مرا بریدی! گفت: خاموش باش که سر بریده سخن نکند!

آواز از دور

ابله را دیدند که در صحرا بانگ نماز می‌گفت و می‌دوید و گوش فرامی‌داشت.  گفتند: چه کار می‌کنی؟  گفت: مردم می‌گویند که آوا ز تو از دور بهتر می‌نماید، من بانگ نماز می‌دهم و دور می‌دوم که آوا از خود را از دور بشنوم که مردم راست می‌گویند یا دروغ؟

یاد بخیل

بخیلی گفت که خاتم خود را به من ده تا هر گاه که نظر بر انگشتری اندازم یاد تو کنم و بدین واسطه دایم در یاد من باشی. بخیل گفت: هر گاه که بخواهی مرا یاد کنی، براندیش که فلان وقت از او انگشترین خواستم نداد!

ماه رمضان

زاهدی در مجلس می‌گفت: آیا ماه رمضان از ما خوشنود رفت یا نی؟  ظریفی گفت: بلی، خوشنود رفت!  زاهد گفت : از کجا گویی؟  گفت: از آنجا که اگر ناخوشنود رفتی، سال دیگر بازنیامدی

شوربای گرم

عربی را پرسیدند که شوربای گرم را به عربی چه می‌گویند؟ گفت: سنحین می‌گویند. گفت: شوربای سرد را چه می‌گویند؟ گفت: آن را ما نمی‌گذاریم که سرد شود تا نام باید گذاشت!

خانه تاریک

قزوینی انگشترین در خانه گم کرده بود و در برون طلب می‌کرد. گفتند:در بیرون چرا طلب می‌کنی؟  گفت: خانه تاریک است!

الاغ بهلول

دوست بهلول برای بردن گندم به آسیاب الاغ بهلول را لازم داشت برای همین به در خانه بهلول رفت و خواست الاغش را قرض بگیرد، بهلول گفت الاغم در خانه نیست، اتفاقا همان موقع الاغ با صدای بلند شروع به عرعر کرد.
آن مرد به بهلول گفت: الاغت در خانه است و تو میگویی نیست؟!
بهلول گفت: عجب دوست احمقی هستی، تو پنجاه سال با من دوستی، حرف مرا باور نمیکنی ولی حرف الاغ را باور میکنی؟!

 

تو را به مدرسه می اندازم

لودیى با پسر خود ماجرا مى‏کرد که: تو هیچ کارى نمى‏کنى و عمر در بطالت به سر مى‏برى. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن تا از عمر خود بر خوردار شوى. اگر از من نمى‏شنوى، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا علم بیاموزى و دانشمند شوى و تا زنده باشى در مذلت و فلاکت بمانى و یک جواز هیچ‏جا حاصل نتوانى کرد.

وجود مبارک

 

خواجه منعمى مقبره منقش بسیار عالى براى خود ساخت و بنّایان در مدت یکسال تمام آن را به اتمام رسانیدند. روزى که مقبره تقریباً نیمه‏تمام شده بود خواجه به بناء گفت: این مقبره دیگر به چه احتیاج دارد و چه مى‏خواهد؟! بناء گفت: وجود مبارک!!

باز پندارم تویی

جامی در محفلی این شعر را می خواند:

بس که در جان فگار و چشم بیدارم توئی

هر که پیدا میشود از دور پندارم توئی

یکی گفت اگر خری پیدا شود چی ؟ جامی گفت باز پندارم توئی !!

حسابداری

از مردی پرسیدند: "حساب بلدی یا نه؟" جواب داد: "بله و در راه یاد گرفتنش سال‌ها دود چراغ خورده‌ام و در آن به درجه‌ی استادی رسیده‌ام." گفتند: "حالا اگر بخواهی چهار درهم را بین سه نفر تقسیم کنی چکار می‌کنی؟"
گفت: "به دو نفرشان یکی دو درهم می‌دهم و به سومی نصیحت می‌کنم صبر کند تا دو درهم دیگر پیدا شود."

دخالت

روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در این موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت: "خدایا! همه‌ی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می‌رویانی و گردوهای به این کوچکی را روی درخت به این بزرگی!" همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد. مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: "خدایا! خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمی‌کنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی به سر من آمده بود."

قربانی

اعرابی‌ در روز عید شتری‌ قربانی‌ کرده‌ بود و در هر مجلسی‌ که‌ می‌رسید می‌گفت‌ که‌ من‌ شتری‌ در راه‌ خدا قربانی‌ کرده‌ام‌.
به‌ او گفتند: «چه‌ معنی‌ دارد که‌ هر جا می‌رسی‌ ذکر قربانی‌ کردن‌ شتر می‌کنی‌؟ قربانی‌ کردن‌ در راه‌ خدا که‌ این‌ همه‌ گفتن‌ ندارد!»
اعرابی‌ گفت‌: «سبحان‌ الله! خدای‌ تعالی‌ خودش‌ یک‌ گوسفند فدای‌ اسماعیل‌ کرد، در چند جای‌ قرآن‌ آن‌ را ذکر کرده‌، آن‌ وقت‌ من‌ شتری‌ به‌ این‌ بزرگی‌ قربانی‌ کردم‌ هیچ‌ جا نگویم‌؟»

قرض

مردى با یکى از دوستان خود مشورت همی  کردی، که فلانى، از من قرض مى خواهد پولی، آیا صلاح دانى به او زبان بسته پولم را قرض دهم؟
دوستش گفت: بلى، خیلى بجاست.
آن مرد پرسید چرا؟
گفت: چون اگر قرضش ندهى، به سراغ من خواهد  آید.

قیامت

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت:«می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

حرارت عسل

شخصی وارد خانه بخیلی شد که یک ظرف عسل و یک قرص نان در جلوی خود گذارده , مشغول خوردن بود قبل از آنکه شخص وارد شود , صاحب خانه نان را پنهان کرد و در پنهان کردن عسل ضرورتی ندید .زیرا گمان کرد مهمان او عسل را بدون نان و خالی نخواهد خورد . وقتی که وارد شد . صاحبخانه گفت :
عسل را خالی خالی می خوری ؟ گفت : بلی با کمال میل . این را گفت و انگشتان خود را در عسل فرو برده و شروع به خوردن کرد .
صاحبخانه دید به زودی تمام آن را خواهد خورد گفت :
حتما اطلاع دارید که عسل خیلی حرارت دارد و خالی خالی خوردن آن دل را می سوزاند ؟
مهمان گفت : دل شما را , نه دل من را !

ارباب جرائم یا جراید !

در کرمان شخصی بود به نام قاسم فوت انداز که نمایندگی روزنامه ها را داشت. او از سواد چندانی برخوردار نبود و همیشه خود را نماینده متفوعات معرفی می کرد , و نیز می گویند :وقتی در مجلسی,ستایش حاضران مجلس که بیشتر ارباب جراید آن زمان بوده اند ,چنین دعا می نموده است :خداوندا,از گناهان همه حاضران در این مجلس ,طبقات مختلف,خصوصا "ارباب جرائم" در گذر!

سرانجام سخن حق

منصور دوانیقی روزی به یکی از اعراب شام گفت : شکر خدای را به جای آورید که چون حکومت شما به من واگذار شد , بیماری طاعون از شهرهای شما رفع گردید .
عرب گفت :عدالت خدا حکم می کند که هرگز دو بلا بر بندگان خود نازل نکند .منصور از این سخن بسیار خجل و شرمنده شد و کینه او را در دل گرفت تا سرانجام او را کشت .

علی الحساب

جوانی که مدتی بیکار و بی پول مانده بود سرانجام خود را به دفتر یک تاجر ثروتمند رساند , تاجر که او را می شناخت گفت : حتما آمده اید از من درخواست کمک مالی کنید ؟ جوان جواب داد :
ابدا این طور نیست . من آمده ام از دختر شما خواستگاری کنم.
تاجر حیرت زده گفت :
ولی دختر من کوچک ست و زمان شوهر کردن او فرا نرسیده است.جوان گفت :من عجله ندارم. فعلا بابت جهزیه او مبلغی به طور علی الحساب به من بدهید تا او بزرگ شود .

 

 منبع: سایت مهر میهن دات آی آر

http://mehremihan.ir/latifeh.html?start=36

/ 0 نظر / 3 بازدید