چند شعر از رودکی. پدر شعر فارسی دری ایران

هر باد که از سوی بخارا به من آید

 با بوی گل و مشگ و نسیم و سمن آید

 بر هر زن و هر مرد کجا بر وزد

آن باد گویی مگر آن باد همی از ختن آید

 نی نی ز ختن باد چنان خوش نوزد هیچ

کان باد همی از بر معشوق من آید

هر شب نگرانم به یمن تا تو برآیی

 زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

 

زمانه پندی آزادوار داد مرا

 زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

 به روز نیک کسان گفت تا که غم نخوری

 بسا کسا که به روز تو آرزومند است

 زمانه گفت مرا:خشم خویش دار نگاه

کرا زبان نه به بند است پای دربند است

 

بوی جوی مولیان آید همی

 یاد یار مهربان آید همی

 ریگ آموی و درُشتی‌های او

 زیرپایم پرنیان آید همی

 آب جیحون از نشاط روی دوست

 خنگ ما را تا میان آید همی

 ای بخارا، شاد باش و دیر زی

 میر زی تو شادمان آید همی

 میر سرو است و بخارا بوستان

 سرو سوی بوستان آید همی

میر ماه ست و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

 

 

هرکه ناموخت از گذشت روزگار

 نیز ناموزد زهیچ آموزگار

 تا جهان بود از سر مردم فراز

 کس نبود از راز دانش بی نیاز

 مردمان بخرد اندر هر زمان

 راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند و گرامی داشتند

تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشن است

 وز همه بد بر تن تو جوشن است

 

 

شاد زی با سیاه چشمان شاد

 که جهان نیست جز افسانه و باد

از آمده شادمان بباید بود

 وز گذشته نکرد باید یاد

 باد و ابر است این جهان افسوس

 باده پیش آر هرچه بادا باد

 من و آن جعد موی غالیه بوی

 من و آن ماهروی حور نژاد

نیکبخت آنکه داد و بخورد

 شوربخت آنکه او نخورد و نداد

 شاد بوده ست از این جهان هرگز

 هیچ کس تا از او تو باشی شاد؟

 داد دیده ست از او به هیچ سبب

هیچ فرزانه تا تو بینی داد؟

 

 

مادر می را بکرد باید قربان
بچه ٔ او را گرفت و کرد بزندان
جز که نباشد حلال دور بکردن
بچه ٔ کوچک ز شیر مادر و پستان
بچه ٔ او را از او گرفت ندانی ۞
تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان
تانخورد شیر هفت مه بتمامی
از سر اردیبهشت تا بن آبان
آنگه شایدز روی دین و ره داد
بچه بزندان تنگ و مادر قربان
چون بسپاری بحبس بچه ٔ او را
هفت شباروز خیره ماند و حیران
باز چو آید بهوش و حال ببیند
جوش برآرد بنالد از دل سوزان

/ 0 نظر / 2 بازدید