زبان فارسی و حکومت های ترکان

زبان فارسی و حکومتهای ترکان چگونه زبان فارسی دری به‏ عنوان زبان رسمی  ایرانیان شناخته شد

دکتر جلال متینی

مرجع: مجله ایران شناسی » شماره 19 » (31 صفحه - از 596 تا 626 )

مقدمه

در سرگذشت کتاب کلیله و دمنه(«دیباچهء مترجم»،ترجمهء نصر الله منشی،در سال‏ 539 هـ.ق.)آمده است که«انوشروان مثال داد تا آن را به حیلتها از دیار هند به‏ مملکت پارس آوردند و به زبان پهلوی ترجمه کرد...و آن را در خزاین خویش موهبتی‏ عزیز...شمرد...»،«...وچون بلاد عراق و پارس بر دست لشکرهای اسلامی فتح‏ شد...ذکر این کتاب بر اسماع خلفا می‏گذشت و ایشان را بدان میلی و شعفی می‏بود تا در نوبت امیر المؤمنین ابو جعفر منصور...،ابن المقفع آن را از زبان پهلوی به لغت‏ تازی ترجمه کرد...»،«...و چون ملک خراسان به امیر سدید ابو الحسن نصر بن‏ احمد...رسید،رودکی شاعر را مثال داد تا آن را[به زبان پارسی‏]در نظم آرد...»، «...و این کتاب را پس از ترجمهء ابن المقفع و نظم رودکی ترجمه‏ها کرده‏اند...و در جمله،چون رغبت مردمان از مطالعت کتب تازی قاصر گشته است...بر خاطر گذشت‏ که آن را[به زبان پارسی‏]ترجمه کرده آید».1

از سوی دیگر در تاریخ بیهقی می‏خوانیم:«...سلطان گفت به امیر المؤمنین نامه‏ باید نبشت بدین چه رفت...بونصر گفت این فرایض است،و به قدر خان هم بباید *این مقاله صورت مشروح خطابه‏ای‏ست که در«کنفرانس بین‏المللی سیری در فرهنگ ایران و اسلام»- دانشگاه. u.c.l.a با همگاری بنیاد کیان-در 16 ژانویه 1993 قراءت شده است.

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 597)

نبشت...و استادم دو نسخت کرد این دو نامه را چنان‏که او کردی،یکی به تازی سوی‏ خلیفه و یکی به پارسی به قدر خان...»و«...نسخت بیعت و سوگندنامه را استاد من‏[از تازی‏]به پارسی کرده بود،ترجمه‏ای راست چون دیبای رومی...بو نصر نسخت‏ به تمامی بخواند.امیر گفت:شنودم«و جملهء آن مرا مقرر گشت،نسخت پارسی مرا ده». بو نصر بدو باز داد و امیر مسعود خواندن گرفت-و از پادشاهان این خاندان رضی الله‏ عنه ندیدم که کسی پارسی چنان خواندی و نبشی که وی-نخست عهد را تا آخر بر زبان راند چنان‏که هیچ قطع نکرد و پس دوات خاصه پیش آوردند.در زیر آن به خط خویش تازی و پارسی عهد،آنچه از بغداد آورده بودند و آنچه استادم ترجمه کرده بود نبشت...».2

از همین چند مثال که تنها از دو کتاب معوف فارسی نقل گردید و نیز از صدها شاهد و نثال دیگری که به یقین در متون فارسی و دیگر زبانها،دربارهء موضوع مورد بحث‏ ما در این مقاله،آمده است به روشنی آشکار می‏گردد که:

1-ساکنان هر سرزمینی از دیرباز به زبان خاص سخن می‏گفته‏اند که برای‏ دیگران-حتی همسایگانشان-مفهوم نبوده است،و همین امر نیاز به وجود مترجمان‏ را برای ترجمهء گفتار یا نوشته‏ای از زبانی به زبانی دیگر،حتی در روزگاران کهن-و حداقل در تشکیلات اداری هر کشوری-ضروری می‏ساخته است.

2-کلیله و دمنه‏ای که ما از آن سخن می‏گوییم،در اصل به زبان سنسکریت،زبان‏ باستانی هندوان بوده است که آن را در زمان خسرو اول انوشروان از آن زبان به پهلوی‏ -زبان رایج در عهد ساسانیان-ترجمه کرده‏اند.این هردو زبان قرنهاست که در شمار زبانهای مرده قرار دارد زیرا دیگر نه کسی به آنها سخن می‏گوید و نه به این زبانها چیزی می‏نویسد.

3-سبب ترجمهء کتاب کلیله و دمنه از زبان پهلوی به زبان عربی در درجهء نخست‏ میل و شعفی بوده است که خلیفهء عباسی تازی‏نژاد عرب‏زبان بدین کتاب داشته،و در ضمن ابن مقفع با ترجمهء این کتاب به زبان عربی،خواسته است گروهی از مردم عراق و بغداد و شام و حجاز که«لغت تازی»زبان ایشان بوده است از این کتاب بی‏نصیب‏ نمانند.3

4-سبب ترجمهء این کتاب از زبان عربی به پارسی نیز آن بوده است که زبان‏ پهلوی در قرنهای نخستین اسلامی در ایران،جز در نزد موبدان کاربردی نداشته است،و از سوی دیگر چون در نیمهء اول قرن ششم هجری«رغبت مردمان»[-فارسی زبانان با

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 598)

سواد فرهیخته‏]از مطالعت کتاب تازی قاصر گشته»بوده است،نصر الله منشی آن را به‏ پارسی ترجمه کرده،چنان‏که پیش از وی نیز رودکی همین کتاب را به زبان فارسی منظوم‏ ساخته بوده است.

5-سلطان مسعود غزنوی که در عبارتهای منقول از تاریخ بیهقی از وی ذکری‏ به میان آمده است،و نیز قدر خان هردو از ترک نژادان ترک ربان اورال و آلتایی‏ بوده‏اند.پدربزرگ مسعود،سبکتگین،در جنگهای تازیان مسلمان با ترکان به اسارت‏ مسلمانان درآمده بوده است.این‏گونه اسیران از زن و مرد در بازادهای برده‏فروشان به‏ عنوان غلام و کنیز در معرض خرید و فروش قرار می‏گرفتند و امیران و توانگران هریک‏ از آنان را برای مقصودی خاص خریداری می‏کردند و به تربیت ایشان می‏پرداختند، به خصوص مردان ایشان را برای خدمت در سپاه،4چنان‏که الپتگین غلام ترک که‏ به تو سط احمد بن اسماعیل سامانی خریده شد،بعدها در دستگاه سامانیان به مقام حاجب‏ سالاری رسید،و پس از کشتن سپهسالار اردوی سامانی در بخارا به مقام سپهسالاری‏ سامانیان و حکومت خراسان ارتقاء یافت و در سال 351 امیر محلی غزنه را شکست داد و غزنه را دار الامارهء خود قرار داد،و سپس نوبت به سبکتگین رسید که او نیز از همین‏ غلامان ترک بود که الپتگین او را در عهد عبد الملک اول در نیشابور از تجار برده‏فروش‏ خرید و سپس او را به دامادی خود سرافراز کرد،و چنان‏که می‏دانیم سلطان محمود غزنوی-پدر مسعود غزنوی-فرزند همین سبکتگین داماد الپتگین است که از وی نام‏ بردیم.و اما قدر خان(از ایلک خانیان یا آل افراسیاب)از ترکان چگلی بود که مدتها در کاشغر و بلاساغون و ختن و ماوراء النهر حکومت کردند.توضیح آن‏که اینان، برخلاف غزنویان،از غلامان ترک نبودند که به امارت رسیده باشند.ولی عموم این‏ ترکان چون در ایران به امارت و پادشاهی می‏رسیدند-گرچه نسلهای نخستین آنان‏ پارسی نمی‏دانستند و یا حداکثر اندکی با آن آشنایی داشتند-در تشکیلات دیوانی و اداری مملکت،منشیان ایرانی بودند که نامه‏های ایشان را به خلیفهء بغداد به زبان تازی،و نامه‏های آنان را حتی به همزبانان ترکشان عموما به زبان پارسی می‏نوشتند تا چه رسد به‏ نامه‏هایی که این پادشاهان و امیران به ایرانیانی که در نواحی مختلف ایران و در زیر نظر ایشان به کارهای دیوانی و اداری سرگرم بودند.

از یکی از شواهدی که از تاریخ بیهقی نقل کردیم،به‏طور ضمنی،چنین برمی‏آید که وقتی نامهء پارسی مسعود غزنوی-انشای ابو نصر مشکان صاحب دیوان رسائل-به‏ قدر خان ترک می‏رسد،لا بد،وی نیز در دربار و تشکیلات اداری خود پارسی‏دانان و

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 599)

پارسی‏نویسانی داشته است که نامهء پارسی سلطان مسعود را برای وی به زبان ترکی‏ بر می‏گردانیده‏اند،یا آن‏که خود قدر خان هم به مانند مسعود به سبب اقامت در بین‏ ایرانیان فارسی‏زبان،زبان فارسی را چنان آموخته بوده است که لااقل برای فهم نامهء مسعود،دیگر نیازی به مترجم نداشته است.گرچه به یقین پاسخ قدر خان را به امیر مسعود نیز بایست دبیری ایرانی و فارسی زبان نوشته باشد.در باب پارسی‏دانی این‏گونه‏ ترکان حاکم بر ایران،و به خصوص حدود درک ایشان از دقایق و لطائف زبان فارسی، جای حرف است و به گمان نگارندهء این سطور زنده یاد مجتبی مینوی حق مطلب را در این باب ادا کرده است.5

6-در این موضوع تردیدی وجود ندارد که در دوران مورد بحث ما،تمام ساکنان‏ هند یا امپراتوری ساسانی و یا سرزمینهای تحت تصرف غزنویان تنها به یک زبان- یعنی به ترتیب به سنسکریت،پهلوی،و فارسی دری-سخن نمی‏گفته‏اند و کتاب‏ نمی‏نوشته‏اندو شعر نمی‏سروده‏اند،همچنان‏که امروز نیز در هریک از این سرزمینها- به جز«زبان رسمی»-دههاو صدها زبان و لهجهء گوناگون رایج است که در مواردی‏ به برخی از آنها کتاب نیز می‏نویسند و شعر و ترانه هم می‏سرایند.چنان‏که فی المثل در قرون نخستین اسلامی و از جمله در دوران غزنویان،ما از زبانهاو لهجه‏های ایرانی مانند خوارزمی و سعدی و بخارایی و تخاری و رازی و آذری و طبری و کردی و خوزی و غیره‏ خبر داریم.اما این زبانها و لهجه‏ها نیز از جمله در دستگا اداری و حکومتی و سامانیان و غزنویان محلی از اعراب نداشته‏اند.از سوی دیگر این موضوع نیز بدیهی‏ست که‏ اکثریت تودهء بیسواد مردم هم،که به دیگر لهجه‏ها و زبانها سخن می‏گفته‏اند،به احتمال‏ قوی،با زبان اداری و ادبی رایج در کشور و دربار پادشاه خود آشنا نبوده‏اند.

7-در شواهدی که از کلیله و دمنه و تاریخ بیهقی نقل کردیم به‏طور غیرمستقیم به‏ آموزش زبان بیگانه و هم به تغییر زبان ساکنان یک سرزمین یا رواج زبانی دیگر به جز زبان محلی و قومی آنان-اشاره گردیده که هردو مولود خارجی بوده است چنان‏ که:

الف:زبان عربی-زبان ساکنان جزیرة العرب،پس از ظهور اسلام در آن سرزمین‏ و حملات تازیان مسلمان به کشورهای مختلف،از جمله ایران-باوجود مقاومت‏ فرهنگی استثنائی ایرانیان در حفظ زبان و فرهنگ و سنتهای گذشتهء خود-نه تنها در پی‏ قبول دین اسلام در ایران رواج گرفت،بلکه ایرانیان الفبای عربی را-که ساده تر از الفبای پهلوی بود-با تغییراتی چند به جای الفبای پهلوی برای نگارش زبان پارسی

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 600)

به کار بردند و عده‏ای از واژگان عربی را نیز در زبان خود به کار گرفتند و از همه مهمتر آن‏که زبان عربی در بین برخی از دانشمندان و نویسندگان شاعران ایرانی تا آن حد رواج گرفت که عده‏ای از آنان آثار علمی و ادبی خود را تنها به زبان عربی-زبان علمی‏ دنیای اسلام در آن روزگار-و یا به دو زبان پارسی و تازی نوشتند که قرنهاست اکثر آنان از نامداران علم و ادب زبان عربی به شمار می‏روند.اشارهء نصر الله منشی به این‏که‏ چون در نیمهء اول قرن ششم هجری«رغبت مردمان از مطالعت کتب تازی قاصر گشته‏ است...بر خاطر گذشت که آن را[به زبان پارسی‏]ترجمه کرده آید»،حاکی از آن‏ است که ظاهرا در قرنهای نخستین اسلامی گروهی از ایرانیان آن‏چنان زبان عربی را آموخته بودند که کسی نیازی به ترجمهء کتاب کلیله و دمنه از عربی به پارسی احساس‏ نمی‏کرد،گرچه رودکی نیز پیش از وی به ترجمهء منظوم این کتاب پرداخته بوده است.

ب:ترک نژادان ترک‏زبان و حاکم بر ایران در قرون گذشته،چون بر ایران و فارسی‏زبانان که دارای زبان و ادب و فرهنگی غنی بودند حکمرانی می‏کردند،زبان‏ بیگانهء فارسی را-حداقل از نسل سوم و چهارم به بعد-به ضرورت می‏آموختند چنان‏ که ابو الفضل بیهقی دربارهء فارسی‏دانی سلطان مسعود غزنوی نوشته است:«و از پادشاهان‏ این خاندان رضی الله عنه ندیدم که کسی پارسی چنان خواندی و نبشتی که وی...»و نیز از دیوان رسائل همین سلطان مسعود به جز نامه‏های خطاب به خلیفه به زبان عربی،دیگر نامه‏های سلطانی حتی به پادشاهان و امرای ترک چنان‏که پیش از این گفتیم به زبان‏ فارسی نوشته می‏شده است نه به زبان ترکی،و این شیوه در تمام دوران تسلط ترکان بر ایران‏زمین همچنین ادامه می‏یابد.

8-و اما رواج زبان پارسی را در ایران در دوران اسلامی به جای زبان پهلوی دوران‏ ساسانی نبایدا زمقولهء تغییر زبانها دانست.دربارهء این موضوع در این‏جا به این اشاره‏ بسنده می‏کند که زبان‏شناسان،آن‏جا که از تحول هریک از زبانها از قدیمترین دوران‏ به بعد سخن می‏گویند عموما دربارهء برخی از زبانها از سه دورهء مشخص سخن به میان‏ می‏آورند که در مورد زبانهای ایرانی به ترتیب عبارت است از:فرس قدیم(اوستایی و پارسی باستان)،فارسی میانه(پهلوی و...)فارسی جدید(زبان رایج در ایران دوران‏ اسلامی تا عصر حاضر).بدین جهت در بحث تفاوت زبانهای پهلوی و پارسی با یکدیگر سخن از گونه‏ای تحول زبان به میان می‏آید،نه از تغییر زبان.

نکتهء گفتنی دیگر در این باب آن است که اگر در روزگار قدیم،کشورهای‏ مختلف به مانند زبان اداری و ادبی خود را به‏عنوان«زبان رسمی»اعلام

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 601)

نمی‏کردند،چنان‏که درمثالهای پیشین ملاحظه فرمودید،عملا زبان رسمی هر سرزمینی‏ معین و مشخص بود.اما ساهاست که در قانون اساسی هریک ازکشورها ضمن مسائل‏ مختلف،از جمله به«زبان رسمی»آن مملکت نیز تصریح می‏گردد چنان‏که در اتحاد جماهیر شوروی سابق،با بیش از یک صد قوم و ملت«زبان روسی»،و در ایالات متحدهء امریکا؛باوجود مهاجرانی ازکشورهای مختلف«زبان انگلیسی»،و در افغانستان‏ «زبانهای فارسی و پشتو»،و در پاکستان«زبان اردو»،در هندوستان«زبان هندی»و در ترکیه«زبان ترکی»و در ایران«زبان فارسی»،به‏عنوان«زبان رسمی»اعلام‏ گردیده است.

بعضی از این زبانهای«رسمی»پیش از آن‏که در قانون اساسی کشورها به‏ «رسمی»بودن آنها تصریح شده باشد عملا زبان اداری وادبی(-رسمی)مردم آن‏ سرزمین بوده است مانند زبان روسی در روسیه،زبان انگلیسی در انگلستان،زبان فرانسه‏ در فرانسه،و زبان فارسی در ایران و ورارود(-ماوراءالنهر)و افغانستان امروزی.ولی‏ برخی از این زبانهای«رسمی»در قرن اخیر به زور قانون و اعمال قدرت حکومت،«زبان‏ رسمی»تمام ساکنان منطقه یا مناطقی گردیده است به مانند زبان روسی در همهء جمهوریهای سابق اتحاد جماهیر شوروی به جز روسیه،و زبان پشتو به‏عنوان زبان اول یا دوم در تمان افغانستان،و زبان اردو در پاکستان و...

به این موضوع مهم نیز باید توجه داشت که برخی از این زبانهای«رسمی»امروز، با آن‏که سابقهء کاربردش در سرزمینی به چندین قرن پیش می‏رسد،در اصل،زبان مردم‏ آن منطقه نبوده است و عامل خارجی که پیش از این بدان اشاره کردیم این زبان رسمی‏ امروزین را به‏گونه‏ای بر آنان تحمیل کرده است.چنان‏که از بیست و سه چهار کشور عرب زبان امروز،تا پیش از ظهور اسلام،زبان عربی تنها زبان ساکنان جزیرة العرب‏ بود،ولی بعدها به سبب رواج دین اسلام-و چون زبان عربی خاص این دین است‏ -مسلمانان آن سرزمینها علاوه بر قبول دین اسلام،زبان عربی را نیز به مرور زمان‏ جایگزین زبان قومی خود ساخته و فرهنگ و سنتهای خویش را به دست فراموشی‏ سپرده‏اند.البته ایرانیان را نیز در این امر باید کاملا مستثنی کرد.

می‏دانیم که«زبان فارسی»بر طبق قانون اساسی مشروطه مصوب 1285 خورشیدی‏ و نیز قانون اساسی جمهوری اسلامی مصوب 1358 به‏عنوان«زبان رسمی»ایران اعلام‏ گردیده است.اینک می‏خواهیم بدانیم زبان فارسی چگونه و بر طبق چه سابقه‏ای و از چه زمانی و با تأیید و پشتیبانی چه اقوام و حکومتهایی به‏عنوان زبان رسمی(زبان اداری

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 602)

و حکومتی و ادبی و علمی)ایران شناخته شده است،در حالی که می‏دانیم از قرون‏ پیشین تاکنون ساکنان ایران زمین به جز زبان فارسی،به لهجه‏های مختلف ایرانی و حتی‏ یکی دو زبان غیر ایرانی نیز سخن می‏گفته‏اند و می‏گویند،و فرمانروایان ایران‏زمین هم‏ در این دوران دراز همه ایرانی نبوده‏اند.

در جستجوی پاسخی برای این پرسش

برای پاسخ دادن به این پرسش،ناگزیر باید چهارده قرن گذشتهء تاریخ ایران را، پس از«فتح الفتوح»تازیان مسلمان که به سقوط ساسانیان منجر گردید تا به امروز،ولو به اجمال از نظر بگذرانیم.با حملهء عرب به ایران،چنان‏که می‏دانیم ایران قریب دو قرن‏ و نیم تحت اشغال مهاجمانی بود که در ضمن قصدی جز ترویج دین و اسلام و«اسلامی‏ کردن»ایران نداشتند.اکثریت قریب به اتفاق ساکنان ایران‏زمین در طی یکی دو قرن، طوعا او کرها به دین جدید گردن نهادند که ما را در این مقاله با کیفیت آن کاری‏ نیست.در این دورهء دویست و پنجاه ساله سرزمین پهناور ایران تنها به توسط عمال خلفای‏ تازی اداره می‏شد،گرچه در این مدت ایرانیان آرام ننشستند و به توسط آنان،قیامهایی‏ چند علیه اشغالگران انجام پذیرفت ولی همهء این کوششها سرکوب گردید.اما از سوی‏ دیگر می‏دانیم که ایرانیان در دورهء بحث ما در گردش دستگاه اداری فاتحان نقش‏ مؤثری داشتند.بدیهی‏ست که در این دوره،زبان اداری و حکومتی در ایران،زبانی‏ به جز زبان قوم فاتح،یعنی زبان عربی،نبوده است.

زبان فارسی زبان دربارهای ایرانی

ولی چنان‏که پیش از این اشاره کردیم ایرانیان،علی رغم دیگر ملتهایی که با قبول‏ اسلام،زبان و فرهنگ خود را نیز از دست دادند،در زیر قدرت خردکنندهء تازیان‏ توانستند با مقاومت فرهنگی،زبان و سنتها و آیینهای ملی خود را که از نظر تازیان‏ مسلمان نشانهء کفر شمرده می‏شد حفظ کنند.در این مدت با آن‏که ایرانیان حکومت‏ مستقلی نداشتند،ولی بی‏تردید همهء آنان در خانه‏های خود و در گفتگوی با همشهریان‏ خویش-و به احتمال قوی در نگارش(که از آن اثری بر جای نمانده است)زبان پارسی‏ یا یکی از لهجه‏های آن را به کار می‏بردند نه زبان عربی را،تا نوبت به یعقوب لیث‏ (254-265 هـ.ق.)بنیانگذار نخستین سلسلهء مستقل در ایران رسید که بر طبق نصّ‏ تاریخ سیستان چون بر دشمنان خود پیروز شد،شاعران به شیوهء دربار خلفا او را به زبان‏ عربی مدایحی سرودند.ولی او که به مانند همشهریانش فارسی‏زبان بود به شاعران‏ گفت:

«چیزی‏که من اندر نیابم چرا باید گفت!»6

پس محمد بن وصیف سگزی و

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 603)

دیگر شعرا او را به پارسی مدح گفتند.اگر زبان پارسی در طی مدت دو قرن و نیم در برابر زبان تازی مقاومت نکرده و زنده نمانده بود،چگونه یعقوب،این رویگرزادهء سیستانی‏ می‏توانست شاعران را به سرودن شعر بدین زبان وادارد؟قدیمی‏ترین اشعار پارسی که‏ اینک در اختیار داریم کم‏وبیش از حدود نیمهء قرن سوم هجری و دورهء یعقوب لیث‏ صفاری عقب‏تر نمی‏رود.زبان دربار سامانیان(261-389 هـ.ق)نیز زبان فارسی بود یعنی زبان خود امیران سامانی و زبان مردم بخارا و سمرقند و طوس و بلخ و هرات و نیشابور و....در این دوره است که رودکی سمرقندی(درگذشت 329 هـ.ق.)،پدر شعر فارسی،ممدوحان خود را به پارسی مدح گفته،و مثنویهای متعدد خود را به همین‏ زبان به نظم آورده است.شاهنامه‏های منثور و منظوم ابو المؤید بلخی،ابو علی محمد بن‏ احمد بلخی،مسعودی مروزی،ابو منصور محمد بن عبد الرزاق سپهسالار خراسان در عهد سامانیان به پارسی نوشته و سروده شده است.همچنین به فرمان یکی از امیران سامانی‏ تاریخ الرسل و الملوک و تفسیر جامع البیان فی تفسیر القران از محمد بن جریر طبری از زبان عربی به پارسی ترجمه گردید که در زبان فارسی به ترتیب به نام تاریخ بلعمی(یا ترجمهء تاریخ طبری)و ترجمهء تفسیر طبری معروف است.ناگفته نماند که در برخی از موارد ترجمهء متون دینی اسلامی به زبان فارسی به سهولت انجام نمی‏شده است،زیرا زبان عربی،زبان رسمی دین اسلام،چون سدیّ استوار در برابر فارسی به مقاومت‏ بر می‏خاسته،چنان‏که امیر سامانی برای ترجمهء تفسیر طبری،نخست به جلب موافقت‏ فقیهان ماوراء النهر پرداخت و آن‏گاه با فتوای ایشان این کتاب به زبان فارسی ترجمه‏ شد.در مقدمهء این کتاب از کوشش امیر سامانی این‏چنین یاد شده است:

این کتاب را بیاوردند از بغداد...نبشته به زبان تازی...بیاوردند سوی‏ امیر سید مظفر ابو صالح منصور بن نوح بن نصر بن احمد بن اسماعیل... پس دشخوار آمد بر وی خواندن این کتاب...به زبان تازی و چنان‏ خواست که مر این را ترجمه کنند به زبان پارسی.پس علمای ماوراء النهر را گرد کرد و این از ایشان فتوی کرد که روا باشد که ما این کتاب را به‏ زبان پارسی گردانیم؟گفتند روا باشد،خواندن و نبشتن تفسیر قرآن به‏ پارسی،مر آن کسی را که او تازی نداند...7

شاهان آل بویه و آل زیار و چند سلسلهء دیگر که به مانند صفاریان و سامانیان ایرانی‏ بودند کم‏وبیش در تألیف کتاب به زبان پارسی یا سرودن شعر به این زبان کوششهایی‏ به عمل آوردند.

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 604)

ولی بحث اساسی ما به چگونگی رواج زبان فارسی به‏عنوان زبان اداری و حکومتی‏ و ادبی(-تقریبا معادل اصطلاح«زبان رسمی»در روزگار ما)در سراسر ایران‏زمین و برخی از سرزمینهای غیر ایرانی مربوط می‏شود از دورهء غزنویان به بعد،چه بدیهی‏ست‏ که امرا و شاهان ایرانی نمی‏توانستند زبانی را به جز پارسی-که زبان خود آنان نیز بوده‏ است-به‏عنوان زبان اداری و ادبی خویش بر گزینند؛زبانی که در متون قرن سوم و چهارم و پنجم هجری از آن با کلمات پارسی،پارسی دری،و دری،به‏عنوان الفاظی‏ مترادف،یاد شده است.8

زبان فارسی زبان درباره سلاطین ترک‏نژاد

و اما از سال 351 هجری قمری-در عهد سامانیان-که الپتگین غلام ترک‏ سامانیان،امیر محلی غزنه را شکست داد و غزنه را دار الامارهء خود قرار داد و پس از وی‏ نوبت به دامادش سبکتگین غلام الپتگین،و بعد از نوبت به سلطان محمود غزنوی‏ فرزند سبکنگین رسید تا پایان دورهء قاجاریه(1193-1344 هـ.ق.)اکثر پادشاهان و حکمرانان ایران‏زمین یا از ترکان زردپوست اورال و آلتایی بودند،یا از تاتاران و یا حداقل از کسانی که به زبان ترکی سخن می‏گفتند،به‏ویژه با نزدیکان و سپاهیان خود. بدین ترتیب از اواسط قرن چهارم تا اواسط قرن چهاردهم هجری قمری به ندرت ایرانیی‏ پارسی‏زبان و یا ناآشنا با زبان ترکی بر تمام یا بخشی از این سرزمین پهناور حکومت‏ کرده است.از سوی دیگر در تاریخ ایران از زمان غزنویان و ایلگ خانیان به بعد ما در وطنمان شاهد جنگهای قبایل ترک علیه یکدیگر هستیم.اگر غزنویان علیه سامانیان که‏ ایرانی و ولینعمت ایشان بودند،قیام کردند،از این تاریخ به بعد،این قبایل ترک‏اند که‏ یکی پس از دیگری از راه خراسان به دیگر نواحی ایران سرازیر می‏شوند و سلسله‏ای‏ از ترکان هم‏نژاد و هم‏زبان خویش را از پای در می‏آورند و خود بر جای آنان بر اریکهء قدرت تکیه می‏زنند تا نوبت به دسته‏ای دیگر از ترکان تازه از راه رسیده برسد،که‏ حکومت را از دست آنان بگیرند.چنان‏که ترکان سلجوقی،غزنویان را از پای در آوررند و آن‏گاه نوبت به غزان رسید و سپس به قراختاییان و خوارزمشاهیان،و بعد مغولان از راه‏ رسیدند و بساط خوارزمشاهیان را درهم نوردیدند،سپس هولاکو کار فتح ایران را تمام‏ کرد و به خلافت عباسی نیز خاتمه داد و جانشینانش با عنوان ایلخانان دوره‏ای دراز در ایران حکمرانی کردند.بعد نوبت به تیمور رسید و حملات پی در پی و بی‏امان او به‏ ایران و حکومت فرزندانش در نواحی مختلف این سرزمین،و آن‏گاه ترکمانان قراقویونلو و آق‏قویونلو،تا زمانی که شاه اسمعیل ظهور کرد و سلسلهء صفوی را بنیان نهاد.او و

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 605)

جانشینانش برای اولین‏بار در دوران بعد از اسلام،در ایران به تشکیل یک حکومت‏ مرکزی مقتدر پرداختند،و بعد،نوبت به سلسلهء افشاریهء رسید،و پس از یک دورهء بسیار کوتاه،سلسلهء قاجاریه بر سر کارآمد که از قبایل ترک‏نژاد بودند و به ترکی سخن‏ می‏گفتند.در طول این دوران دراز به جز چند سلسلهء کوچک ایرانی که در دورهء فترت‏ حکومت ایلخانان و حملات تیمور در گوشه و کنار ایران،مدتی کوتاه در بخشی از ایران‏ حکومت کردند و نیز دورهء کوتاه مدت زندیه(1162-1209 هـ.ق.)و دورهء پنجاه سالهء پهلوی،و جمهوری اسلامی فعلی،در بقیهء این دوران ما حاکمان و پادشاهانی داشته‏ایم‏ «ترک»با زبان و فرهنگ و تمدن ایرانی بیگانه که چند نسل اول آنان به یقین جز ترکی،زبانی دیگر نمی‏دانستند،و یا برخی از این فرمانروایان از کسانی بودند که به جز فارسی،زبان ترکی نیز می‏دانستند و حداقل با سپاهیان و خواص دربار خود به ترکی‏ سخن می‏گفتند.

در اوضاع و احوالی که به اختصار به آن اشاره‏ای کردیم و گذشتیم به نظر می‏رسد که زبان اداری و ادبی این حاکمان و پادشاهان ترک‏نژاد ترک‏زبان و یا ترک‏زبان‏ بایست زبان ترکی بوده باشد همان‏طوری که زبان اداری و ادبی تازیان عربی بود و زبان‏ سلسله‏های صفاری و سامانی و آل زیار و...که ایرانی بودند،فارسی.ولی تاریخ به ما جواب می‏دهد درست است که ترکان و ترک‏زبانان در این دورهء طولانی در ایران‏ حکمرانی کردند و با قدرت نظامی بسیار تا هند و آسیای صغیر نیز پیش رفتند چنان‏که‏ حتی الپتگین غلام ترک سامانیان چون به قدرت رسید به‏عنوان جهاد عازم دار الکفر شد و به افغانستان امروزی حمله برد،و سبکتگین دامادش نیز از جمله به جلگهء سند لشکرکشی‏ کرد و پیشاور را به تصرف خود درآورد و با غلامان بسیار به غزنین بازگشت،و سلطان‏ محمود پسر سبکتگین هم برای ادای«نذر»!خود،هر سال یک بار به بلاد هندوستان‏ لشکرکشی می‏کرد و با کشتار هندوان و ویران ساختن معابد آنان با غنائم بسیار به غزنین‏ بر می‏گشت،و در دورهء سلجوقیان نیز الب ارسلان و ملکشاه،سپاهیان خود را تا حد رودخانهء سیحون و دریای مدیترانه پیش بردند و به فتح سرزمینهای غیر ایرانی نائل‏ آمدند،ولی این سلاطین ترک تنها با تکیه بر سپاهیان و سرداران ترک خود به کشورگشایی می‏پرداختند،و چون پای ادارهء مملکت به میان می‏آمد نه از قوم و تبار خود کسی را داشتند که ادارهء این سرزمینها را به کف با کفایت آنان بسپارند و نه‏ صاحب زبان و فرهنگی بودند که آن زبان-یعنی ترکی-را زبان اداری و ادبی‏ امپراتوری خود قرار بدهند.شیوهء کار این بیگانگان فاتح چیزی جز این نبود که ادارهء

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 606)

مملکت و سرزمینهای مفتوحه را به ناچار به دست وزیران ایرانی می‏سپردند چنان‏که هر سه وزیر سلطان محمود غزنوی،ایرانی و پارسی‏زبان بودند:ابو العباس اسفراینی،خواجه‏ احمد بن حسن میمندی،و ابو علی حسن بن میکال مشهور به حسنک،و همین شیوه در درباره دیگر سلاطین غزنوی و سلجوقی...کم‏وبیش ادامه یافت.اگر در بین همین‏ ترکان فاتح خونریز که دیوانهای شعر پارسی،حتی تا اواسط قرن نهم هجری،پر است‏ از ذکر فجایع آنان،9مدیرانی کاردان وجود داشتند،آیا ممکن بود که آنان ادارهء کشور و ادارات دولتی و به اصطلاح آن روزگار دیوانها را به دست ایرانیانی بسپارند که‏ به‏هرحال افرادی بودند شکست خورده؟نویسندهء این سطور پاسخ این پرسش را به‏ عهدهء شما خوانندگان وا می‏گذارد.از سوی دیگر با آن‏که به احتمال قوی نسل اول و دوم و حتی سوم هریک از این سلسله‏های فاتح ترک،پارسی نمی‏دانستند،و یا اندکی‏ با این زبان آشنایی داشتند-به جز دوره‏ای کوتاه که دیوانها در دورهء سلطان محمود به‏ زبان عربی نوشته می‏شد،در دیگر ادوار،زبان پارسی زبان اداری و ادبی دربار و دیوانهای حکمرانان ترک بود و دبیرخانهء سلطنتی یکسره در دست دبیران و منشیان‏ ایرانی بود،نه ترکان.اگر این ترکان که سراسر ایران را در تحت تصرف خود داشتند و همواره شاعران ونویسندگان از ایشان به‏عنوان شاه،پادشاه،شاهنشاه،و سلطان ایران‏ نام می‏بردند،10دارای سابقه و شناسنامه‏ای معتبر بودند و از جمله نویسندگی در بین آنان، پیش از تصرف سرزمینهای ایرانی،رواج داشت،بی‏هرگونه تردیدی زبان ترکی را زبان‏ اداری و ادبی و به تعبیر دیگر زبان رسمی دربار خود قرار می‏دادند.چرا اینان که بارها شهرهای آبادان ایران را ویران ساختند،چون در ایران مستقر می‏گردیدند،هم‏ به فراگرفتن زبان پارسی می‏پرداختند و هم زبان پارسی را زبان رسمی دستگاه اداری خود قرار می‏دادند؟پاسخ این پرسش را نیز به عهدهء شما خوانندگان می‏گذارم.

از سوی دیگر از عصر سلطان محمود غزنوی به بعد،دربار هریک از این فاتحان‏ بیگانهء ترک،کم‏وبیش مرکز تجمع شعرا و نویسندگان و عالمان ایرانی بوده است.در روزگاری که از روزنامه و رادیو و تلویزیون خبری نبود،این شاعران بودند که با مدایحی‏ که دربارهء ممدوحان خود می‏سرودند،آوازهء قدرت ممدوح خویش را به دور و نزدیک‏ می‏رسانیدند.نوشته‏اند،ولو به اغراق،که چهار صد شاعر در دربار سلطان محمود غزنوی‏ بوده است.به یقین این عدد نادرست است،ولی اگر چهار صد شاعر در دربار غزنین‏ نبودند-که به یقین نبودند-حداقل حضور در حدود سی چهل یا بیست تن شاعر را در دربار این سلطان غازی می‏توان با اطمینان کامل پذیرفت.این شاعران،مدیحه‏سرا

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 607)

بودند و مناسبتهای مختلف از جمله در جشنهای ملی ایرانیان-توجه بفرمایید جشنهای ایرانیان نه ترکان-به مانند نوروز و مهرگان و سده‏11اشعاری می‏سرودند و یا در التزام رکاب سلطان همراه سپاهیان جرّار وی به میدانهای جنگ می‏رفتند و شرح فتوحات‏ او را در اشعار خود ثبت می‏کردند.اگر در دوران سلطنت سلطان محمود غزنوی و دیگر فرمانروایان قاهر ترک،شاعری ترک‏زبان وجود می‏داشت،تصور می‏فرمایید سلطان‏ ترک‏نژاد ترک‏زبان به وی اجازه نمی‏داد که وی نیز در ردیف شاعران پارسی‏زبان،و بل‏ در صدر آنان به حضور سلطان بار بیابد و سلطان را با اشعار نغز ترکی خود مدح‏ بگوید؟

دروغ بزرگ

هیچ تاریخ و تذکره‏ای گواهی نمی‏دهد که تا پیش از حملهء مغول در این‏گونه دربارها شاعری ترک به زبان ترکی در مدح سلطانی ترک و کشورگشاییهایش داد سخن داده‏ باشد.به ادعای بی‏پایه و اساس کسانی که در این سالها می‏گویند و می‏نویسند شاعرانی‏ مانند مولانا جلال الدین بلخی رومی و نظامی گنجوی و خاقانی شروانی و امثال ایشان همه‏ ترکانی بوده‏اند که زبان پارسی را آموخته و به زبان فارسی شعر سروده‏اند!نباید توجه‏ کرد،12چه ایشان به این سؤال مقدّر پاسخ نمی‏دهند که آیا ممکن است کسانی مثل‏ نظامی و خاقانی و مولانا جلال الدین این همه شعر به پارسی سروده باشند و همهء آن‏ اشعار باقی‏مانده و به دست ما هم رسیده باشد،ولی از اشعار«نغز»ترکی که«زبان‏ مادری»!ایشان بوده است حتی یک بیت هم از گزند روزگاران مصون نمانده باشد!البته‏ بر این مدعیان ایرادی نیست،چه ایشان،آنچه را که پان تورکیستها از دوران حکومت‏ عثمانی تا به امروز با هدفی خاص،و محققان روسی و قفقازی عهد استالین با مقصودی‏ دیگر بر زبان و قلم آورده‏اند و می‏آورند،در نوشته‏های خود تکرار می‏کنند بی آن‏که‏ برای اثبات ادعای واهی خود هرگز سندی ارائه بدهند.زبان حال ایشان این بیت حافظ شیرازی‏ست که:

بارها گفته‏ام و بار دگر می‏گویم‏ که من گمشده این ره نه به خود می‏پویم‏ در پس پردهء طوطی‏صفتم داشته‏اند آنچه استاد ازل گفت بگو،می‏گویم

از طرف دیگر اگر در دوران مورد بحث ما،شاعران و نویسندگان ترکی وجود داشتند و آثار خود را به زبان ترکی می‏سرودند و می‏نوشتند،به یقین محققان ایرانی و بیگانه در آثار خود نه تنها از آنان نام می‏بردند بلکه به مانند شاعران پارسی‏گوی و نویسندگان پارسی‏نویس به ذکر شرح احوال و آثار و ارزش کار آنان نیز می‏پرداختند.

ایران شناسی » شماره 19 (صفحه 608)

مگر نه این است که استاد ذبیح الله صفا در کتاب ارجمند خود،تاریخ ادبیات در ایران، ضمن معرفی اوضاع اجتماعی و سیاسی و علمی و دینی هردوره،و معرفی آثار منظوم و منثور فارسی آن عهد،بخشی را نیز به شاعران و نویسندگان ایرانی که به زبان تازی‏ آثاری دارند اختصاص داده است.13من اطمینان دارم که اگر در دربار غزنویان و سلجوقیان و غیره،ترکی‏سرای و ترکی‏نویسی وجود داشت،هم سلاطین ترک مقدمشان‏ را گرامی می‏داشتند و هم نام و آثارشان درتذکره‏ها ثبت می‏شد و به دست ما می‏رسید و هم ما امروز در کتابهای تاریخ ادبیات خود،حداقل نام آنان و نوع آثارشان را بر می‏شمردیم و البته اظهارنظر دربارهء خوب و بد کار ایشان را به عهدهء منتقدان آثار ادبی ترکی وا می‏گذاشتیم.ولی واقعیت آن است که دربار این فرمانروایان قاهر ترک‏نژاد ترک‏زبان خالی از شاعران و نویسندگان ترک و یا ترک‏زبان بوده است،چون‏ زبان ترکی در آن روزگاران به یقین از حد محاوره و یا مطالب فولکلوریک که در بین‏ قبایل ترک رایج بوده،تجاوز نمی‏کرده است.همین و همین.البته اسامی خاص ترکی و برخی از کلمات ترکی رایج در بین سپاهیان و نظایر آن از حدود قرن چهارم هجری به‏ بعد در زبان فارسی وارد شده است که به هیچ‏وجه قابل اعتنا

/ 0 نظر / 2 بازدید