زبان و شعر آذربایجان در دوران صفویه و منابعی که کسروی ندیده بود

تاریخ دگرگونی زبان آذربایجان از دید سه تذکره رساله روحی انارجانی, روضات الجنان و سیاحت نامه اولیا چلبی

زبان آذربایجان در دوران صفویه و منابعی که کسروی ندیده بود

قلعه بذ

درباره تاریخ بر افتادن زبان آذری و جایگزین گشتن ترکی  کسروی چنین نوشته است: «این را به آسانی توان پذیرفت که جا باز کردن ترکی برای خود در آذربایجان، و به کنار زدن آن آذری را، پیش از پایان پادشاهی صفوی انجام گرفته» (رساله‌ی آذری، ص 25). «آذری تـا زمان شاه اسماعیل از شهرها برافتاده بود» (همان جا، ص 60). «بی‌گمان تـا زمان شاه سلیمان زبان آذری فراموش شده بود» (همان‌جا، ص 47). اما اینک بـا کشف و انتشار منابعی که در دسترس آن مرحوم نبوده، از قبیل رساله‌ی انارجانی، روضات الجنان، سیاحت‌نامه‌ی اولیاچلبی، نوشته جنگ مورخ 1125، پرتوهای تازه‌ای بر این پهنه تابیده و مساله‌ به صورت دیگری درآمده، و آن چه را که او به آسانی و به صورت قطعی و بی‌گمان پذیرفته، ما به هیچ‌وجه نمی‌توانیم بپذیریم.

درباره‌ی دگر گشت زبان، « آذربایجان و نواحی مجاور آن» نخست این نکته بدیهی را نباید از نظر دور داشت که: این دگرگشت در همه جا هم‌زمان و ناگهان روی نداده بلکه از نیمه‌های قرن پنجم که پای قبایل ترک به آذربایجان رسیده، به تدریج آغاز شده و به آرامی در طول پنج و شش قرن انجام پذیرفته است.

پیشروی ترکی و واپس‌نشینی فهلوی در نواحی و شهرهای مختلف و حتی در میان طبقات مختلف مـردم، در زمان‌های مختلف به نسبت اوضاع و احوال مختلف جغرافیایی از جمله آب و هوای هر منطقه و میزان سازگاری آن بـا زندگی کوچ‌نشینان، دوری و نزدیکی آن از راه‌های اصلی و جنگ‌ها و کشتارها و مهاجرت‌ها و علل شناخته و ناشناخته‌ی دیگر ارتباط داشته است. به این ترتیب بررسی تقدیم و تاخیر این دگر گشت زبان و تعیین تـاریخ تقریبی آن در هر شهر و ناحیه و روستا جداگانه باید انجام گیرد.

این را می‌دانیم که نخستین بار بـا رسیدن ترکمن‌های سلجوقی در نیمه‌های قرن پنجم به آذربایجان، زبان ترکی به گوش مـردم فهلوی زبان شهرهایی که بر سر راه بودند، رسید. دویست سال بعد که به موجب همه‌ی قرائن هنوز اکثریت مـردم آذربایجان به زبان کهن خود سخن می‌گفتند، حمدالله مستوفی در «نزهه القلوب» درباره‌ی خوی نوشت: «مردمش سفید چهره و ختایی‌نژاد و خوب صورت‌اند، و بدین‌سبب خوی را ترکستان ایـران خوانند.» از این‌جا برمی‌آید که شاید نخستین شهری که زبان کهن را از دست داده، خوی بوده و دلیلش روشن است. خوی بر سر راه لشگرکشی و مهاجرت ترکمن‌ها به آسیای صغیر قرار داشت و بـا وضع اقلیمی مساعد برای توقف، کم یا بیش از راه رسیدگان مناسب بود. در سال‌های 456 ـ 454 مـردم خوی چندین‌بار بـا سپاه طغرل سلجوقی جنگیدند15 و در 463 الب ارسلان، خوی را مرکز تجمع سپاهیان برای حمله به روم قرار داد. 16 بعدها سنجر خوی را بـا خاص گرفت (یعنی خالصه‌ی سلطنتی کرد). 17

بعدها در حکومت ترکمن‌های آق‌قویونلو و قراقریونلو، می‌توان حدس زد که پشتوانه‌ی حکومتی زبان ترکی و نیاز مـردم به تماس بـا عمال حکومت، موجب آشنایی فهلوی زبانان بعضی شهرها بـا زبان نورسیده و عقب‌نشینی تدریجی فهلوی شده باشد. درست به همان دلیل و به همان صورتی که در آسیای صغیر بـا ورود ترک‌ها و حکومت آن‌ها، به تدریج بومیان «رومی» تبار، ترک زبان شدند. در خود تبریز پایتخت ترکمن‌ها، چنان که از منابع پیش گرفته برمی‌آید و بـا بررسی اجمالی وضع شاعران آن شهر در «تذکره تحفه‌ی سامی» بیان خواهیم کرد،‌ تـا اواخر قرن دهم هنوز زبان پیشین تغییر نیافته بوده و احتمالا دگرگونی قطعی زبان به ترکی، در جنگ‌های پس از شاه تهماسب بـا عثمانی‌ها، و اشغال بیست ساله‌ی آن شهر پیش از شاه عباس بزرگ انجام پذیرفته است.

آن چه از «روضات الجنان» حافظ حسین کربلایی تبریزی (متوفی 997) و رساله‌ی انارجانی (تالیف شده در 994 ـ 985) بارها در مقالات محققان نقل شده، موید این نظر است که تـا پایان قرن دهم هنوز زبان فهلوی یا آذری در تبریز و بیش‌تر شهرهای آذربایجان، به کلی از میان نرفته بوده است. اولیا چلبی جهانگرد بسیار مشهور ترک هم به گفته‌ی خود دوبار در سال‌های 1051 و 1056 به آذربایجان آمده، به دوام زبان فهلوی در پاره‌ای نواحی اشاراتی دارد. درباره‌ی مـردم تبریز می‌گوید: «ارباب معارف آن به فارسی (یعنی غیر از زبان محلی فهلوی) تکلم می‌کنند.» درباره‌ی نخجوان گوید: «رعایا و مـردم نخجوان به زبان دهقانی حرف می‌زنند؛ اما عارفان و شاعران و ندیمان ظریفشان بـا ظرافت و نزاکت به زبان پهلوی و مغولی که به زبان‌های قدیمی است سخن می‌گویند. شهر‌نشینانشان هم به زبان‌های دهقانی، دری،‌ فارسی، غازی {ظ:تازی؟} پهلوی حرف می‌زنند... ترکمن‌هایی که در نواحی مختلف آن ساکنند، لهجه‌های مختلف مغولی دارند.» 18 درباره‌ی مراغه گوید: «اکثر زنان مراغه به زبان پهلوی گفت‌ و گو می‌کنند.»

سخن او درباره‌ی زبان زنان مراغه، فصل رساله‌ی انارجانی را در «تواضعات اناث تبریز» به زبان کهن به یاد می‌آوریم و معلوم می‌شود که خانه‌نشینی زنان و دوری آن‌ها از اجتماع و بی‌نیازی آن‌ها از گفت‌وگوهای دیوانی و بازاری سبب شده که طبعا دگرگشت‌های زبان در محاورات آن‌ها کمتر و دیرتر اثر بگذارد.

در میان طبقات و گروه‌های مختلف مـردم هم، ‌زمان و تـاریخ تغییر زبان یکسان نبوده است. مثلا می‌توان حدس زد که پس از قیام شاه‌ اسماعیل، بازمانندگان مـردم شافعی، مدت‌ها زبان کهن را حفظ کرده و در مقابل،‌قزلباش‌ها به زبان جدید سخن می‌گفته‌اند. چنان که گفتیم، واپسین منبع، از آخرین یادگارهای زبان کهن در آذربایجان، مسطورات جنگ مکتوب در 1125 است که دوبیتی‌های رازی «مهان کشفی» شاعر نمین آذربایجان در آن آمده، و از آنجام معلوم می‌شود که شعر فهلوی نجم رازی بـا پانصد سال فاصله‌ی زمانی و یک صدفرسنگ فاصله‌ی مکانی، هنوز در شمال شرق آذربایجان به زبان مـردم بوده است.

از مجموع آن چه گفتیم، چنین نتیجه می‌شود که زبان ترکی ابتدا در دروازه‌ی خروجی آذربایجان ]، یعنی[ در خوی جا خوش کرد و نواحی کوهستانی شمال شرقی آذربایجان، همان جاهایی که هنوز بقایایی از آذری بر سر زبان‌هاست، آخرین جاهایی بوده که ترکی در آن‌ها راه یافته است. 19

این نکته هم گفتنی است که تاکنون در بررسی مساله‌ی زبان کهن آذربایجان، تنها به اشارات نویسندگان پیشین، یا دوبیتی‌ها و عبارات بازمانده در کتاب‌ها، یا به گویش کهن مـردم روستاهایی که هنوز آن را در محاوره به کار می‌برند توجه شده است. آن چه مانده و می‌تواند مساله را از دیدگاه تازه‌ای مطرح نماید و نتایج تازه‌تری به دست دهد، بررسی دقیق‌تر حوادث تاریخی و وضع اجتماعی و نیز تامل بیش‌تر در زندگی و آثار شاعران و نثرنویسان هر شهر در دوره‌های مختلف است. به این معنی که اصولا کثرت یا قلت شاعران پارسی‌گوی در هر دوره در هر شهر، روشنگر وضع زبان در آن‌جا و قرینه‌ای است بر این که زبان محاوره‌ی اکثریت مـردم آن‌جا یک زبان ایرانی بوده است.

به عنوان نمونه، شاعران شهر تبریز را در سه تذکره «تحفه‌ی سامی» و «مجمع الخواص» و «تذکره نصرآبادی» (تالیف شده از نیمه‌ی قرن دهم تـا اواخر قرن یازدهم) از نظر می‌گذرانیم.

در تحفه‌ی سامی که در دوره‌ی شاه تهماسب در 957 تالیف شده، ده‌ها شاعر تبریزی را در آن سال‌ها می‌بینیم که اکثر نزدیک به همه‌ی آن‌ها از پیشه‌وران و طبقه‌ی متوسط مـردم آن شهر بوده‌اند: فردی (علاقه‌بند)، حاصلی (ابریشم فروش)، فصیحی (تکمه بند)، تازکی (ناجدوز)، رفیعی (مطرب)، میلی(نمدزین دوز)، نباتی (نقاش و لاژوردشور)، فتحی (مشک فروش)، محمود (تکمه باف و علاقه‌بند)، واصلی (ابریشم فروش)، آگهی (سوزنگر)، ذهنی(سیرابی فروش)، شکیبی (زرکش)، علا?مشکی (مشک‌فروش)، عزیز (طباخ)، نوری(سقا، عسل فروش)، قوسی تبریزی (عامی است)، یاری تبریزی (عامی، خرده‌فروش).

شعرسرایی این همه افراد از طبقات پیشه‌ور و حتی عامی به زبان فارسی، می‌رساند که در دوره‌ی شاه تهامسب، پنجاه سالی پیش از تالیف رساله‌ی روحی انارجانی، همان‌طور که از آن رساله هم برمی‌آید، هنوز ترکی در تبریز عمومیت نیافته بوده است.

این نکته هم مهم است که از این عده‌، شعر غیر فارسی نقل نشده و اصولا «ترکان و شعرای مقرر و معین ایشان» به طور جدا، گاه در «صحیفه ششم» آن کتاب معرفی شده‌اند. و هیچ یک از آنان به شهر معینی نسبت داده نشده‌اند و معلوم می‌شود هنوز کوچ‌نشین بوده‌اند. اما مجمع‌الخواص صادقی کتابدار که حدود شصت سال بعد در 1016 (یعنی بعد از اشغال بیست ساله‌ی تبریز به وسیله‌ی عثمانی‌ها) تالیف شده، حال و هوای دیگری دارد. تعداد شاعران تبریز به نسبت شهرهای دیگر ایـران کمتر شده و سه تن از آن‌ها (حریف، کلب‌علی، بدیعی)، افزون بر شعر فارسی، شعر ترکی هم می‌سروده‌اند و این در آن شهر تازگی دارد.

وقتی به تذکره‌نصرآبادی می‌رسیم که شصت هفتاد سال بعد از مجمع الخواص (در سال‌های 1090، 1083) تالیف شده، می‌بینیم وضع به کلی دیگرسان است. در میان صدها شاعری که شعر و شرح حال شان در آن کتاب آمده،‌ از کمتر شاعر تبریزی نامی هست؛ آن عده هم که هستند، بیش‌تر مثل صائب از «تبارزه‌ی اصفهان» و مقیم محله‌ی عباس آباد آن شهرند،‌ و تنی چند هم در شهرهای دیگر ایـران، یا در هند پراکنده و آواره‌اند. از این قرائن برمی‌آید که دگر گشت زبان را در تبریز، در همان سال‌های جنگ و هراس و گریز و ویرانی، و بیش‌تر مقارن بـا اشغال بیست ساله‌ی تبریز از 993 تـا 1012 و کشتار عام مـردم شهر به دست عثمانی‌ها باید جست‌وجو کرد*. 

منبع: http://payandeiran.com/?p=161

* لینک مرتبط: سالشمار قتل عام مردم تبریز توسط ترکان عثمانی


/ 1 نظر / 2 بازدید

روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان… ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان.. تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان اختلاف لهجه، ملیت نزاید بهر کس ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه ای صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان! بیکس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان…. با خطی برجسته در تاریخ ایران نقش بست همت والای سردار مهین ستارخان این همان تبریز کامثال خیابانی در او جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان … این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز لاله گون بینی همی رود ارس، دشت مغان….. یاشاسین آذربایجان. یاشاسین آنا یوردوم ایران. دیوان - ج ۱ - ص ۳۵۲ شهریار قطعه شعر فوق را «جوش خون ایرانیت» خویش می‌داند و می‌گوید: این قصیدت را که جوش خون ایرانیت است گوهر افشان خواستم در پای ایران جوان شهریارا تا بود از آب، آتش را گزند باد خاک پاک ایران جوان مهدامان