به نام خداوند جان و خرد
که ایران همی قلب و خون من است
گرفته ز جان از وجود من است
بخوانیم این جمله در گوش باد چو ایران نباشد تن من مباد
فرگرد اول از وندیداد
نخستین و بهترین سرزمینی که من ( اهورامزدا ) بیافریدم ائیران وئیچ ( ایران ) است . آنجایی که رود دایتی نیک است
کورش بزرگ
فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . گزنفون
داریوش بزرگ
خداوند این کشور ( ایران ) را از گزند دشمن - دروغ و خشکسالی محفوظ دارد
نظامی گنجوی
همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران - دل زمین باشد دل ز تن - به بود یقین
میانگیز فتنه میافروز کین خرابی میاور در ایران زمین
تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج مکن ناسپاسی در آن مال و گنج
فردوسی بزرگ
( خداوندگار تاریخ و فرهنگ و ادب ایران زمین )
سیاوش منم نه از پریزادگان از ایرانم از شهر آزادگان
که ایران بهشت است یا بوستان همی بوی مشک آید از بوستان
سپندارمذ پاسبان تو ( ایران ) باد ز خرداد روشن روان تو باد
ندانی که ایران نشست من است جهان سر به زیر دست من است
هنر نزد ایرانیان است و بس ندادند شیر ژیان را به کس
همه یکدلانند و یزدان شناس به نیکی ندارند از بد هراس
دریغ است که ایران ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی نشستن گه شهریاران بدی
چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
همه روی یکسر به جنگ آوریم جهان بر بد اندیش تنگ آوریم
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش زن و کودک وخرد و فرزند خویش
همه سر به تن کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
خاک بیهمتا
کجایی ای دیار دور ، ای گهوارهی دیرین ! که از نو ، تن به آغوشت سپارم در دل شبها :
به لالای نسیمت کودکآسا دیده بربندم به فریاد خروست دیده بردارم ز کوکبها
سپس ، صبح تو را بینم که از بطن سحر زاید. دیار دورِ من ، ای خاک بیهمتای یزدانی
خیالت در سر "زرتشت" و مهرت در دل "مانی" ! تو را ویران نخواهد ساخت فرمان تبهکاران
تو را در خود نخواهد سوخت آتش های شیطانی اگر من تلخ میگریم ، چه غم زیرا تو میخندی
و گر من زود میمیرم ، چه غم ، زیرا تو میمانی ، بمان ! بمان تا دوست یا دشمن ، تو را همواره بستاید ....
نادر نادرپور
تقدیم به روان پاک ستارخان
(به مناسبت قیام مشروطه)
فریاد خشم مردم تبریز قهرمان چون بانگ رعد در دل افلاک می شکست
و زهر غریو غرش رگبار سرب داغ جان دلاوری به دل خاک می نشست
می بست دلمه بر تن تبدار رزمگاه خون های زخم پیکر از دست رفتگان
دود سیاه آتش و باروت می دوید در چشمهای خسته سنگر گرفتگان
میدان شهر کهنه چو خورشید شامگاه می شست تشنه کام به خون دست و روی خویش
تا رنگ خشم گیرد و تازد به سوی خصم همپای رزم مردم پیکار جوی خویش
هرکوچه می سرود سرود بزرگ را هرگوشه بود سنگر آزاد مردمان
تا پیش تاخت سوی شتربان (1) ننگ خیز ستارخان ز کوی امیرخیز (2) قهرمان
اردوی ارتجاع چو خس از نهیب سیل دزدانه میگریخت به دامان چاله ها
فریاد می کشید خیابان (3) جنگجو تبریز نیستجای تلاش زباله ها
فرمانده بزرگ صف ضد انقلاب درمان کار را به دم گرم حیله دید
تا وارهد ز حمله سخت مجاهدان آهسته سوی سنگر ستارخان دوید
با لابه گفت حیف از این رزم بی دریغ بیهوده جان خویش در این ره تلف کنی
آشوب چیست ؟ پول و حکومت نثار توست گر ترک این گروه بد نا خلف کنی
سردار با شهامت آزادگان کورد خندید و گفت آنچه تو پنداشتی خطاست
من مرد کارزارم و دانم در این نبرد با دشمنان ما آشتی خطاست
بگذار با گلوله بیگانه جان دهم در راه فتح ملت رزم آزمای خویش
آنگاه همچو سیل خروشید و بانگ زد در راه رستخیز عزیزان من به پیش
1)مرکز تجمع نیروی استبداد - 2)سنگر ستارخان - 3)سنگر باقرخان
محمود پاینده
میهن ما و فرهنگ ما
ما درخت مهربانی کاشتیم کینه را از سینه ها برداشتیم
بر فراز کوچه های شهر خویش پرچم پندار پاک افراشتیم
دانش شهریگری را از کهن ما برای دیگران بگذاشتیم
گنج گیتی هر کجا آمد بدست ما نه بهر خویشتن انباشتیم
تا نمیرد میهن و فرهنگ ما دیده ی جان را بر او بگماشتیم
هم بهمراه اهورا در نبرد اهرمن را ما بهیچ انگاشتیم
ریشه نیک است در کردار ما نیک گفتیم نیک هم پنداشتیم
ما بمانیم و بماند پایدار آنچه ما در دشت دلها کاشتیم
قراچه داغی
در پاسخ به گفتار صدام حسین گجستک که ایرانیان را مجوس خوانده بود
دشمن بداند
آری از تبار مجوسیم
اما در صحنه نبرد
سرباز برتریم
و در سرزمین خون و شهادت
جانباز کشوریم
دشمن بداند آری از تبار مجوسیم
اما از عهد باستانیم
توحید را هماره پذیرفته ایم
هیچ کس را ندید که قرآن را
بر نیزه های خویش سپر سازیم
یا دختران کوچک و معصوم خویش را
بی هیچ شرمی
در گور سرد و تیره بیندازیم
دشمن بداند
ما مکتب شهادت و ایمان را
پیش از ظهور دین محمد
یا پیشتر ز حادثه میلاد
در بازوان آرش
با تیر آخری که به ترکش داشت تجربه کردیم
باید بداند کان مرد قهرمان
آریوبرزن
با عده ای قلیل چگونه مقدونی بزرگِ زمان را علیل کرد
خونش به گل نشست
اما خجل نگشت
دشمن بداند
آری از تبار مجوسیم
از دودمان مسلم و بابک
در وسعت مقدس ایرانیم
دشمن بداند
آری از تبار مجوسیم
اما این سرزمین پاک اهورایی
این مرز و بوم را تا آخرین نفس
تا قطره های آخر خون در حراستیم
استاد کسمایی
در ستایش فردوسی بزرگ
این شنیدستم که عیسی مرده ای را زنده کرد مرده ای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد
نیم گیتی شد مسخر از طریق دین او شد جهان آیینه دار چهره و آیین او
هر دو فرسخ ، یک کلیسایی به پا بر نام او گشت تاریخ همه تاریخها ، ایام او
وقف شد یکشنبه ها از بهر نام نیک او روز و شب ناقوسها گوینده تبریک او
الغرض مردم از سیبری تا آمریک دائماً تعظیم و تکریم است بر آن نام نیک
گر حکیمی مرده ای رازنده سازد این چنین بهر او تکریم و تعظیم است در روی زمین
بهر فردوسی چه باید کرد کو از کار خویش یعنی از نیروی طبع و معجز گفتار خویش
مرده فرزندان چندین قرن ایران زنده کرد از لب آموی تا دریای عمان زنده کرد
از شاعر آزاده میرزاده عشقی همدانی
دخت ایران زمین
که من پروین فروغ شهر ایرانم
نه پوراندخت - نه آذر دخت - نه آتوسا - نه پانته آ
بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم
مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر که یک همراه و یک یار وفادارم
نه یک برده - مکن اینگونه پندارم
که جوشد خون آزادی به شریانم
بدون زن کجا میداشت تاریخ تو ؟
آرش با کمانش ؟
کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟
بدون زن کجا میداشتی آن شاعر طوسی ؟
نگهبان زبان پارسی ؟
استاد فردوسی ؟
مرا گر در مقام مادری بینی
"مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم"
نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است
ز نور عشق من رخشنده کیهان است
که با دستان من گردون بجریان است
که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است
برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم
که من آزاده زن - فرزند ایرانم
شادروان پروین اعتصامی تبریزی
ایران در خطر است
مهرگان آمد و دشت و دمن در خطر است مرغان نوحه برآرید چمن در خطر است
ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است خانه ات یکسره ویران شد ای ایرانی
مسکن شکر بیگانه شد ای ایرانی عهد و پیمان تو ایفا نشد ای ایرانی
عهد بشکستنت افسانه شد ای ایرانی عهد غیرت مشکن عهد شکن در خطر است
ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است چیره شد کشور ایران را انبوه فتن
کشور ایران ز انبوه فتن در خطر است ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است
کاردانان را بیرون ز سخن کاری نیست غیر لفاظی در سر و علن کاری نیست
علما را بجز حیله و فن کاری نیست جهلا را بجز افغان و حزن کاری نیست
ملک از این ناله و افغان و حزن در خطر است ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است
کار بی چاره وطن زار شد افسوس افسوس جهل ما باعث این کار شد افسوس افسوس
یار ما هم بر اغیار شد افسوس افسوس باز ایران کهن خوار شد افسوس افسوس
که چنین کشور دیرین کهن در خطر است ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است
خرس صحرا شده هم دست نهنگ دریا کشتی ها رانده شده بر گرداب بلا
آه از این رنج و محن و آوخ از این جور و جفا هان به حز جرات و غیرت نبود چاره ما
زان که ناموس وطن زین دو محن در خطر است ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است
یا بر آن عهد نبودیم که سازیم وفاق ؟ به کجا رفت پس آن عهد و چه شد آن میثاق ؟
چه شد که شما را همه برگشت مذاق کس نگوید ز شما خانه من در خطر است
شرط ما بود که با هم همدست شویم به وفاق و به وفا یک سره پابست شویم
از پی نیستی از همت حق هست شویم نه کز اینان ز نفاق و دودلی پست شویم
که مرا خانه و ملک و سر و تن در خطر است ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است
بدل جان در ره ناموس وطن چیزی نیست بی وطن خانه و ملک و سر و تن چیزی نیست
بی وطن منطق شیرین و سخن چیزی نیست بی وطن جان و دل و روح و بدن چیزی نیست
بی وطن جان و دل و روح و بدن در خطر است ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است
شادروان ملک الشعرا بهار
جاوید ایران - در نکوهش کشتار شادروان فروهرها
یلی بود آن سرو ارجمند نماد حماسه ستون سهند
به بالا همانند سهراب گرد ز پیکار می گفت و پا می فشرد
که باید برانداخت بیخ بدی سراپا همه فره ایزدی
دلیری همه عمر ایران پرست درفش گرانقدر ایران به دست
چو کوهی گران بود در سنگرش که در راه ایران چه ارزد سرش
دریغا دریغا دریغا دریغ که اهریمنان برکشیدند تیغ
به ماوای آن یل شبیخون زدند به نامردی دشنه در خون زدند
سحر درگشودند از آن قتلگاه به خون غرقه دیدند خورشید و ماه
مشبک تن از خنجر کین شده تن همسرش دشنه آجین شده
کجا میتوان برد این درد را ستمکاری ناجوانمرد را
بگیر ای جوان جای سرو سهی که سنگر نباید بماند تهی
درفش سرافراز را برافراز که تا جاودان باد در اهتزاز
فریدون مشیری همدانی
مام میهن - مازیار قویدل
بـا تـوگـویـم میهنــم
ایـن بـار هـم گـل مـی کنـم
آسمـانـت را پُـلِ پـروازِ سُنبـل مـی کنـم
در سـرِ پیـری جـوان مـی گـردمـی همچـون بهـار
کـوچـه بـاغـت را پـر از آواز بلبـل مـی کنـم
جـاودانـه میهنـم
این بـار هـم مـی سـازمـت
چون درفـش کـاویـان هر جای می افرازمت
همچـو رستـم
می کَـنم دیـو پلیـدی را ز جـای
چـون فـریـدون شـوکـت دیـریـنه می پـردازمت
با تـو مـام میهنـم
دیـرینه پیمـان می کنـم
گـر که ایـرانـم نبـاشـد، تـرک ایـن جـان می کنم
همچـو آرش
بر پَـرِ البـرز جـان بـر کَـف بـه پـای
کوهسـاران را پُـر از آواز ایــران می کنم
بـا تـو گـویـم میهنـم
این بـار هـم گـل می کنم
با تـو گـویـم میهنم
ایـن بـار هـم گـل مـی کنـم
کردستان من
ای دلاور خیز خاک پاک کردستان من چشمه زاینده چشم روشن من
کوه کوه و سنگ سنگ و چشمه چشمه رود رود از یکایک بشنو پژواک کردستان من
نیستم از تو جدا و نیستی از من جدا می کی ام ؟ از آن تو تو کیستی ؟ از آن من
من گرامی خاک کردستانم و نبود به دهر نقطه ای همپایه من خطه ای هم شان من
ریشه ایرانم و از او نمیگردم جدا ها من و تاریخ ایران ها من و برهان من
نیستند از یکدیگر هرگز جدا ای بیخبر نام جاویدان ایران نام جاویدان ایران
شهره شیر بیشه ایرانم و جویای خصم تیز باشد بهر دشمن چنگ من دندان من
از دلیری پاکی و آزادگی شیر اوژنی داستانها بشنوی از مرغ صد دستان من
هست تاریخم گواه از حادثات روزگار خم نیاوردم به ابرو تر نشد مژگان من
راستی را دوست دارم در ستیزم با کژی این بود کیش و آئین و عهد و پیمان من
چشم گیتی خیره در من بود در هر دوره ای دیده تاریخ در هر عهد شد حیران من
مامن آزادگانم خطه کورد غیور زان بلند آوازه بینی این بلند ایوان من
در سنندج مهد علم و مامن عرفان نگر نا ببینی آفتاب عشق نورافشان من
سقز و سردشت و اورامان و مریوان و بانه بین یا مهاباد عزیز آن شهره دوران من
زادگاه پاک من ای خطه کردستان من در امان دارد تو را از هر بلا یزدان من
سر به پایت می سپارم جان به راهت میدهم نیست غیر از جان و سر در راه تو امکان من
دیدم آمریکا و اروپا و آسیا اما ندید چشم من جایی مصفاتر ز کردستان من
گرچه مینازد به من ایران به شعر پارسی شعر کردستان بود دیباچه دیوان من
استاد گلشن کردستانی
این وطن نبود
چیزی عزیز تر ز وطن پیش من نبود رفتم به پای بوسش و دیدم وطن نبود
آن خاک پر بها و گهر خیز و زر نگار زان آخوند بود و دگر مال من نبود
آن روز هر چه را که بدیدم عذاب بود جز خشم و مرگ و دشنه و دار و رسن نبود
آن سرزمین پاک و اهورایی و عزیز چیزی کم از عُمان و کویت و یمن نبود
گفتم:وطن کجاست؟که من بیوطن نی ام این سرزمین شاد که بیتُ الحزن نبود
سرشار از نشاط و سرور و توانگری جز باغ و غنچه و گل و سرو و چمن نبود
این، مهد میترا بُد و ماًوای زردهُشت جای یزید و شمر و عُبید و حسن نبود
آنجا همیشه بلبل سرمست، می سرود این سرزمین که مسکن زاغ و زغن نبود
ایران من کجا و نژاد عرب کجا؟ بیگانه پروری که بدینسان علن نبود
این سرزمین پاک اهورا بُد ای دریغ زین پیشتر که جایگه اهرمن نبود
ایران بهشت بود و گلستان و مرغزار جز لاله اش به دامن دشت و دمن نبود
ای خالق بزرگ، چنین سرنوشت شوم هرگز سزا و درخور ایران من نبود
دکتر ناصر انقطاع
ایرانی آذربایجانی
درودم به ایرانی آذری هماره پی پاس میهن جری
سپر کرده تن پیش تیر یلان سر و سینه را ساخته خنجری
نموده پیکار با عثمانیان به همراه پور صفی صفدری
زهی خیزش آذرآبادگان که فرسوده نیروی اسکندری
کند فخر بر نام ایران زمین ز ژرفای اندیشه نی سر سری
چو یاد آورد نام آذرگشسب فرستد به زرتشت صدها فری
بجوشد همی خون ایرانیت به رگهای سالار ایرانسری
چه دانی کزین خطه برخواستند هزاران نگارشگر دفتری
از او نام مشروطه شد سربلند چو از ابریشم حله ششتری
ز کوبیدن شاه ضحاک وش هم از کاوه آموخته رهبری
برون راند از خاک زرخیز خود تجاوزگران را به چالشگری
استاد ادیب برومند
ای وطن
ای وطن! قربان جنگلها و دشت باز تو زابل و تبریز و ساری و قم و شیراز تو
جنگل سر سبز گیلان. کوه اروند و سهند شهر زیبای سپاهان، مشهد و اهواز تو
بال و پرهای مرا بشکست دست روزگار لیک روح من بود پیوسته در پرواز تو
تن در این بیگانه جا دارم. ولیکن جان من چون پرستو سر کشد بر گِرد سروِ ناز تو
هیچ بیگانه نپرسد حال من در این دیار یاد باد آن ملت دریا دل و دمساز تو
گل در این کشور فراوان است، اما کی بود همچو آن گلهای شب بو و تُرنج و ناز تو
نیکرویان هر طرف در آمد و رفتند، لیک عاشقم بر بانوان خوشگل و تن ناز تو
راز خود با هر که گفتم، بر سر بازار گفت نیست یک تن چون صمیمی مردم همراز تو
چون بگرید ابر پاییزی در این ماتم سرا بشنوم با هوش جان، از ناودان آواز تو
ساز و آواز تربسازان نبُگشاید دلم خوش بُود آواز روح افزای چنگ و ساز تو
موسِقیِ جازشان باشد چنان دیوانگان ای خوشا بانگ سه گاه و دشتی و شهنازتو
نشنوم اشعار زیبا از زبان اَجنبی نیست اینجا کس چو مردان سخن پرداز تو
درد من را نیست درمان در دیار اَجنبی جز دَمِ عیساییِ خورشید پر اعجاز تو
تا تو اندر سینه داری گنجهای پر بها خصم خوشبختیِ تو هستند نفت و گاز تو
سینه ام تنگ است و دل تنگ است و دنیا نیز تنگ ای وطن قربان جنگلها و دشت باز تو
دکتر ناصر انقطاع
ایران زمین
در این خاک زر خیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود کزان کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدائی در این بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد که نان آورش مرد بیگانه شد
بسوزد در آتش گرت جان و تن به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگانی بندگیست دو سد بار مردن به از زندگیست
عشق آذربایجان
ز عشق آتش پرویزآنچنان تیز است که یک شراره سوزان سوار شبدیزاست
سوار باد آتش شود کجا محتاج دگر به نیش رکاب است و نوک مهمیزاست
ز عشق آذر آبادگانم آن آتش نهان به سینه و در هر نفس شرر ریزاست
چسان نسوزم وآتش به خشک وتر نزنم که در قلمرو زردشت حرف چنگیزاست
زبان سعدی وحافظ چه عیب داشت که اش بدل به ترک زبانی کردی این زبان هیزاست
رها کنش که زبان مغول و تاتار است زخاک خویش بتازان که فتنه انگیزاست
دچار کشمکش و سرد فتنه ای زین آب الی الا بد بتو این زبان کلاویز است
زاستخوان نیاکان پاک ما این خاک عجین شده است ومقدس ترازهمه چیزاست
صبا به مجلس خائن پرست تهران گوی پناه عارف تبریزی است و تبریزاست
شاعر ملی عارف قزوینی
پارسی را پاس میداریم
ساربانا بار محمل بند سوى قلعه تاریخ
سوى کاجستان سبز چامههاى پارسى
باز بگشا «نامههاى پارسى»
ما همان چاووش خوانان خراسانیم
مِهترى را گر به کام شیر باشد
باز بستانیم
«یا بزرگى بعد ازین یا مرگ رویاروى»
این سرود کهنه را با کاروان پیوسته مىخوانیم
عاشق آن سیستانى زاده عیّار صفّاریم
پارسى را پاس مىداریم.
ساربانا!
«بوى جوى مولیان آید همى»
«یاد یار مِهربان آید همى»
خِنگ ما را سوى جیحون بر
«ریگ آمو و درشتیهاى» آن را
بوسه مىبخشیم
بوى جوى مولیان را،
یاد یار مِهربان،
از نسیم گیوان روزهاى رفته مىآریم.
پارسى را پاس مىداریم.
ما چنان آواره یمگان
«قیمتى دُر درى را»
زیر پاى گله خوکان نمىریزیم
پاسبانان نگهداریم
پارسى را پاس مىداریم
ساربانا!
پارسى ما را کهن عشق است.
«عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار ناید سودمند»
سالها را در «حصار ناى» پوسیدیم
عاشق و شیداى گنج مادرى بودیم
با دراى «کاروان حلّه سوى سیستان» اینک،
پرنیانى را هوار خویش مىدانیم.
همصدا با بیهقى غمنامه مىخوانیم.
ما عجم را زنده مىسازیم با این پارسى.
شعر را تابنده مىسازیم با این پارسى.
لشکرى از ابرهاى آسمان آبى دوریم.
مثل باران روى گندمزارهاى واژه مىباریم.
پارسى را پاس مىداریم.
ساربانا! بانگ بر زن ـ
«کاى خداوندان مال، الاعتبار الاعتبار»
ما دل از هر اعتبار و جاه برکندیم
از دل غرناطه تا بنگاله اینک راهپیماییم
شهروند بلخ و غزنین و هرى ماییم ـ
عاشق مرو و نشابور و بخاراییم
خورجینِ ما زقند پارسى، لبریز است
شعر ما از شهدِ ناب پارسى یکسو شکر خیز است
ما کجا ساحل نشینان سَبکساریم؟
پارسى را پاس مىداریم.
ساربانا!
پارسى گوییم، تازى را بهل
«بشنو از نى چون حکایت مىکند
«و زجدایىها شکایت مىکند»
«کز نیستان تا مرا ببریدهاند...».
آه، یاد آن نیستان مىکشد ما را
زنده مىسازد خیال روزهاى رفته از کف را
«یاد باد آن روزگاران یاد باد»
روزگار مستى خیام
نعره آن رند دُرد آشام
نعره آن رند را از جان هوا داریم
پارسى را پاس مىداریم.
از نسیم دوره گرد کوچه دلدار مىپرسم
«کاى نسیم کوى معشوق این چه بوى خرم است»
از کجا مىخیزد این باد سحرگاهى؟
از دیار عطرخیز سُغد و فرغانه؟
از «گلستان» یا «بهارستان»؟
از «حدیقه» یا زطرف «بوستان» سعدى شیراز؟
راست گو بوى نسیم عطر افشان از کجاست؟
در هواى این نسیم عطر افشان سخت بیماریم.
پارسى را پاس مىداریم.
ساربانا!
«ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزید»
بار محمل بند سوى باروى تاریخ.
«بس که در جان حزین و جسم بیمارم تویى»
آن دلیل راه پندارم تویى
«شب که توفان جویى چشم ترم آمد به یاد»
در هجوم خوابهایم، گریههایم با تو مىگفتم:
ساربانا بار محمل بند؛
از میان کوچه باغ سیستان بگذر؛
راه ابریشم به زیر گامهاى استوار خویشتن طى کن
از کنار مرقد بودا ز شهر بامیان بگذر
در خجند و کاشغر یک روز منزل کن
از ختن تا طالقان بگذر
کاروانیهاى بیداریم
پارسى را پاس مىداریم.
ساربانا!
«گرچه هندى در عذوبت شکّرست
طرز گفتار درى شیرینتر است»
کیست میدانى که این دُرّ درى
آن کلام نغز تاجیک است
این همان دیرینه قند پارسى است
نغمه سعدى، نواى رودکى است
نالههاى جانگداز مولوى است
رو «عنب» خوان یا «اُزم»
این همان «انگور» شهد آلوده در چرخُشت تاریخ است.
رو «حریر» و «پرنیان» گوى و «پرند»
این همان ابریشم تابیده در انگشت تاریخ است
این پرند و پرنیان را
وین حریر زرفشان را
از دل و از جان خریداریم
پارسی را پاس مىداریم.
لطیف ناظمی (هممیهن افغان)
لوح سرود ملی ای ایران ای مرز پر گوهر
باید در راه ایران شهید شد
می خواستم شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دل نیست
گفتم : باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سر سخن کارساز نیست
باید سلاح تیز تری برداشت
باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ
میخواستم شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم شهر جنگ و جنگ
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد اما
موشک زیبایی کلام مرا میکاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من چون خانه خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خشم بگویم
شعر مقاومت شعر فصیح فریاد
دکتر قیصر امین پور
در ستایش فردوسی ابر مرد ایران زمین
آنچه کورش کرد و دارا و آنچه زرتشت مهین زنده گشت از همت فردوسی سحر آفرین
نام ایران رفته بود از یاد تا تازی و ترک ترکتازی را برون راندند لاشه از کمین
شد درفش کاویانی باز برپا تا کشید این سوار پارسی رخش فصاحت زیر زین
آنچه گفت اندر اوستا زرتشت و آنچه اردشیر پاپکان تا یزدگرد به آفرین
زنده کرد آنجمله فردوسی به الفاظ دری این است کرداری شگرف - این است گفتاری متین
ای حکیم نامی ای فردوسی سحر آفرین ای بهر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد
شور احیای وطن گر در دل پاکت نبود رفته بود از ترک و تازی هستی ایران به باد
خلقی از تو زنده کردی ملکی از نو ساختی عالمی آباد کردی خانه ات آباد باد
شادروان ملک الشعرا بهار
وطن من ایران
ای خطه ایران میهن ای وطن من ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
تا هست کنار تو پر از لشگر دشمن هرگز نشود خالی از دل محن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بر برگ کز یافته خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو آوخ که نگریاند کس را سخن من
و آنگاه نیوشند سخنهای مرا خلق کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار درد او دریغا وطن من وطن من
شادروان ملک الشعرا بهار
به فرزند ایران
فرزند ایران، ای عزیز از وطندور! بپذیر از من، از صمیمدل، درودی
ای چشمامید پدر روشنبهرویت مادر بهیادتخواندههر روزی سرودی
زاندمکهرفتی از وطنزی شهر غربت شوقتوامخیزد ز هر آوای رودی
رفتی هنر آموزی و دانشبههر شهر وز گفتدانایانبری هر روز سودی
اینکزمانی شد کهاز تو دور ماندیم نهدیدنی، نه لذت گفتو شنودی
آغوشبگشادهستبر روی تو «ایران» چونجلگهای عطشانبه استقبالرودی
هر چند غرباز تو کند بسدلربایی مغربندارد در بر مشرقنمودی
از شرقنور عشقمیتابد بهگیتی وز غربخیزد شعلهای جانسوز و دودی
هرگز مبُر پیوند خود از ملتخویش بی تار کی یارد نسیجی ساختپودی؟
ما گنجها داریماز فرهنگو معنی رخشندهگوهرهای نابو نابسودی
گهدر سعادتبودهایمو گاهدر رنج هر ملتی دارد فرازی و فرودی
غربتنخواهدشد وطن، گرخود بهشتاست لذتندارد زندگی بی زاد و بودی
اینچامهرا گفتمبهشوقروز دیدار بفرستمتاینکبهرسمیادبودی
زودا کهباز آیی اثر از مننیابی چونانکهدر مرز افقخط کبودی!
دکتر غلامحسین یوسفی
گلهای خرمشهر زیبا
ای شهر خرمشهر ای خاک گهر خیز ای سینه پر آذرت از غصه لبریز
خاکت ببوسم خاک تو بوسیدنی شد گلهای خرمشهر من بوئیدنی شد
ای قله ایثار و محراب عبادت آی ای مقام شهر ای شهر شهادت
آوای الوند رود بشنو که شعر فتح خواند نخلت اگر سوزند برجا ریشه ماند
خورشید از خون سرزند بر خون نشیند تا شام بد فرجام دشمن را ببیند
سوی تو مرغان مهاجر با آیند بر آشیان سبز در پرواز آیند
با من بخوان شعر ظفر ای بندر سبز شب سر شد و آمد سحر ای بندر سبز
بانو سپیده کاشانی
عید جم
(سرودن این مسمط ، موجب برانگیختن خشم ضیغمالدوله قشقایی ، حاکم وقت یزد ، و دوخته شدن دهان شاعر شد.)
عید جم شد ای فریدون خو ، بت ایران پرست مستبدی خوی ضحاکی است این خو ، نه زدست
حالیا کز سلم و تور انگلیس و روس هست ایرجِ ایران سراپا دستگیر و پایبست
به که از راه تمدن ترک بی مهری کنی در ره مشروطه اقدام منوچهری کنی
این همان ایران که منزلگاه کیکاوس بود خوابگاه داریوش و مأمن سیروس بود
جای زال و رستم و گودرز و گیو و توس بود نی چنین پامال جور انگلیس و روس بود
این همه از بی حسی ما بود کافسردهایم مردگان زنده ، بلکه زندگانِ مردهایم
این وطن رزمآوری مانند قارن دید است وقعهی گرشاسب و جنگ تهمتن دیده است
هوشمندی همچو جاماس و پشوتن دیده است شوکت گشتاس و دارایی بهمن دیده است
هرگز اینسان بی کس و بی یار و بی یاور نبود هیچ ایامی چو اکنون عاجز و مضطر نبود
رنجهای اردشیر بابکان بر باد رفت زحمت شاپور ذوالاکتاف حال از یاد رفت
شیوه ی نوشیروانی ، رسم عدل و داد رفت آبروی خاک ما ، بر بادِ استبداد رفت
حالیا گر بیند ایران را چنین بهرام گور از خجالت تا قیامت سر برون نارد ز گور
آخر ای بی شور مردم ، عِرق ایرانی کجاست؟ شد وطن از دست ، آیین مسلمانی کجاست؟
حشمت هرمز چه شد ، شاپور ساسانی کجاست؟ سنجر سلجوق کو ، منصور سامانی کجاست؟
گنج بادآور کجا شد ، زرِ دست افشار کو؟ صولت خصم افکن نادر شه افشار کو؟
ای خوش آن روزی که ایران بود چون خلد برین وسعت این خاک پاک از روم بودی تا به چین
بوده از حیث نکویی جنت روی زمین شهریاران را بر این خاک از شرف بودی جبین
لیک فرزندان او قدر ورا نشناختند جسم پاکش را لگدکوب اجانب ساختند
شد ز دست پارتی این مملکت بی بوی و رنگ پارتی زد شیشه ایران را به سنگ
پارتی آورد نام نیک ایران را به ننگ پارتی بنمود ما را بنده اهل فرنگ
این همه بی همتی نبود جز از اهل نفاق چاره این درد بیچاره است علم و اتفاق
خواهی ار توضیح عالم ای رفیق هموطن گوش خود بگشا و توضیحات آن بشنو ز من
تا نگویی علم باشد منحصر در لاولن یک فلزی کان مساوی هست در قدر ثمن
عالم آن را موزر و توپ و مسلسل میکند جاهل آن را صرف خاکانداز و منقل میکند
ور ز من خواهی تو حسن اتفاق و اتحاد جنگ ژاپونی و روسی را سراسر یاد آر
تا بدانی دولتی بی قدر و جاهی با نژاد خانه ی شاهنشهی چون روس را بر باد داد
اهل ژاپون تا به همدیگر نه پیوستند دست کی توانستند روسان را دهند اینسان شکست
گر ز بادِ کبر و نارِ جهل برتابیم روی شاید آب رفتهی این خاک باز آید به جوی
لیک با این وضع ایران مشکل است این گفتگوی چون که ما کردیم اکنون بر دو چیز زشتخوی
نیمه ای از حالت افسردگی بی حالتیم نیم دیگر کار استبدادیان را آلتیم
گه به ملک ری به فرمان جوانی با شتاب کعبهی آمال ملت را کنیم از بن خراب
گاه اندر یزد با عنوان شور و انقلاب انجمن سازیم و نندیشیم از این ارتکاب
غیر ما مردم که ناز جهلمان افروخته تا به اکنون کی در بیتالمقدس سوخته؟
این وطن در حال نزع و خصمش اندر پیش و پس وه چه حال نزع کورا ، نیست بیش از یک نفس
داروی او اتحاد و همت ما هست و بس لیک این فریادها را کی بود فریاد رس ؟!
ای هواخواهانِ ایران نوبت مردانگیاست پای غیر آمد میان ، نی وقت جنگ خانگی است
تا که در ایران ز قانون اساسی هست نام تا دهد مشروطه ، آزادی به خیل خاص و عام
تا ز ظالم می نماید عدل ، سلبِ احترام هر زمان این شعر می گویم پیِ ختم کلام
مجلس شورای ایران تا ابد پاینده باد خسرو مشروطهی ما تا قیامت زنده باد
خود تو می دانی نیم از شاعران چاپلوس کز برای سیم بنمایم کسی را پای بوس
یا رسانم چرخ ریسی را به چرخ آبنوس من نمی گویم تویی درگاه هیجا همچو توس
لیک گویم گر به قانون مجری قانون شوی بهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی
محمد فرخی یزدی
نیایش ایران زمین
آفتابت ، که فروغ رخ « زرتشت» در آن گل کرده ست
آسمانت ، که زخمخانه « حافظ» قدحی آوردست
کوهسارانت ، که بر آن همت « فردوسی» پر گسترده ست
بوستانت ، کز نسیم نفس « سعدی» جان پرورده ست
همزبانان من اند
مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان ، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا ، قد برفراختگان ، سینه سپر ساختگان
مهربانان من اند
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند ، ببینند که آواز از توست
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد
شادروان فریدون مشیری همدانی
ایران هرگز چنین نبود
کشور دارا ( داریوش ) هرگز چنین بی پاسبان نبود خانه نوشیروان هرگز چنین بی در نبود
شیر و خورشید ای دریغ از جنبشی می کرد از آنک خرس و روبه را گذاری بر یک آبشخور نبود
شادروان ملک الشعرا بهار
فتنه آذربایجان
فغانکهآتشکین، آشیانِ ما را سوخت بهغیرِ نالهنخیزد، نواییاز دهنی
گسسترشتهیپیوند، یارِ دشمنخوی شکستحقّهی الفت، حریفِ حقشکنی
جفایِ زاغو زغنبین، کهاز سیاهدلی به بلبلاننگذارند گوشهیچمنـی
بهتیرهبختیِ ما، شمعانجمنسوزد بههر کجا کهحریفانکنند انجمنی
بنایِ خانهیبیداد ، واژگون گردد بهدستِ تبرزنی ، یا بهآهِ پیرزنی
کسیکهبد بهوطن گفت، بیوطنبادا! کهبر وطننزند طعنه ، غیرِ بیوطنی
اگر «میانه» و «تبریز» و «اردبیل» افتاد بهدستِ غیر، چو گنجیبهدستِ راهزنی
بهصبر کوشتو ایدل، کهحقرها نکند چنینعزیز نگینی، بهدست« اهرمنی»
محمدحسنمعیری(رهی)
خطابه آریوبرزن به اسکندر گجستک
بدان ای سکندر بعد از مرگ من بعد از ریزش آخرین برگ من
توانی گشایی در پارس را نهی بر سرت افسر پارس را
ز خاک جم و کاخ شاهنشاهان قدم چون نهی با دگر همراهان
مباد شوی غره از خویشتن که ایران بسی پرورد چو من
قبیله کتیبههای کهن
من ایرانیام
و از تبار غزلهای شکوهمند
سروهای سربلند
که در وسعت قافیهها قد کشیدهاند
من از قبیله کتیبههای کهنام
و این تبار را
به هزار خون دل فردوسی
و دغدغههای هزار رودکی
و در نگاه نقشهای منوچهری
و برکجاوه رنجهای ناصرخسرو
و دخیل نیازهای مولوی
رازهای مولوی
از گزند باد و باران
و از تبرهای قومکش زمانه
به سلامت گرفتهام
من این قبیله را
از هرچه نیرنگ
از هرچه نیزه
و از هرچه تفنگهای وحشی
در پشت سپرهای مثنوی
در پناه سنگرهای دوبیتی
در کوچههای تردید خیام
و در لابلای حریر چکامههای عشق
و مثلهای صائب و انوری
در قاب غزلهای حافظ
به یادگار گرفتهام
من ایرانیام
و از کوچههای صمیمی کلمه
از جاده واژههای خاقانی
و کوچه باغهای لطیف نظامی
و از کنار حوض آبی سنایی
و دشت هجاهای فیروزهای
هجاهای هفت شهر عطار
عبور کردهام
و از انبوه درختستان درد
که در بهار غزلهای اندیشه روییدهاند
صد قافله رندی
و هزار کجاوه ستایش و سروری
سهم من شده است
آهای مردمان زمانه!
دلتان هوای خرّمی کرده است؟
سرزمین من
مخملستان دوبیتیهای خیام
و دشتِ آوازهای گرم
قصیدههای سبز
و ساحل خنک افسانههای نو!
با چشمهای میشی هزار سعدی
و غمزههای دلربای حافظ
و دامنههای مغازله عاشقی و خدا
قد بر افراشته است
نگاه کن!
دستانم پر از ستاره است
پر از قافیههای قد بلند
پر از نجواهای شهرآشوب
پر از لعلهای سرخ رباعی
پر از کرشمههای رندانه
و چشمههای حکمت و اندرز
اینجا
طبیبان غزل سرا
غزلهای شفابخش
با مرهم خزانه غیب
زیر درخت تنومند عشق
و جاری زلال حقیقت و حماسه
با تمنای دلانگیز لسانالغیب
خنکای پاسخ و التیام را
تعارفت میکنند.
من ایرانیام
و از قبیله قنوتهای آبی
و شکوه یک قصیده دماوند
صد غزل ، شاعران تازه
و صد دهان شعرهای تازهتر
و از تبار غزلهای شکوهمند
سروهای سربلند
که در وسعت قافیهها قد کشیدهاند
وحید خلیلی اردلی
ما کودکان ایرانیم
ما کودکان ایرانیم مادر خویش را نگهبانیم
همه از پشت کیقباد و جمیم همه از نسل پور دستانیم
زاده کورش و هخامنشیم پسر مهرداد و فرهادیم
تیره اردشیر و ساسانیم ملک ایران یکی گلستان است
ما گل سرخ این گلستانیم
شادروان ملک الشعرا بهار
شرفنامه
بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاکن سبوی غم بشکن می به جام مینا کن
شراب پاک مغان نوش و در کمال ادب دو جرعه نیز نثار ره اهورا کن
سرود پاکی و نیکی به گوش یار بخوان و در بلوغ خرد، یادی از اوستا کن
بیاو زند بخوان تا سپیده با زرتشت شکوه جلوهی خورشید را تماشا کن
بگو که نیک بیندیش و نیک کن گفتار چو نیک شد همه کردار، شکر مزدا کن
بگو که ملت ما سرفراز تاریخ است و دشمنان وطن را خفیف و رسوا کن
پیام عز و شرف را بخوان ز شهنامه و رمز و راز شرفنامه را هویدا کن
نبسته دست ترا فتنههای چرخ بلند مقام خویش در اوج حماسه پیدا کن
وطن که خسته شد از آیههای مکتب غم بیا و فارغش از گریههای بی جا کن!
بیا و پهنهی این خطهی خدایی را برای جشن خرد پیشگان مهیا کن
اگر چه گوش ستم از چرا گریزان است بیا تمام سخن را چرا و آیا کن!
چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاک؟ بیا به علم و خرد حل این معما کن
تو قطرهای و منم قطره و وطن دریا بیا و قطرهی جان را نثار دریا کن
به شوق دیدن فردای عشق و آزادی به نور دانش امروز ، فکر فردا کن
«امید» میچکد از ابر « اتحاد» بیا و بوستان وطن را دوباره احیا کن
مصطفی بادکوبه ای
کجا رفتند ایران پرستان ؟
خوش آن روزگار همایون ما خوش آن بخت پیروز و میمون ما
کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟ کجا رفت جمشید فرخ سرشت؟
کجا رفت آن کاویانی درفش؟ کجا رفت آن تیغهای بنفش؟
کجا رفت آن کاوه نامدار؟ کجا شد فریدون والا تبار؟
کجا شد هخامنی کجا شد مدی؟ کجا رفت آن فره ایزدی؟
کجا رفت آن کورش دادگر؟ کجا رفت کمبوجی نامور؟
کجا رفت آن داریوش دلیر؟ کجا رفت دارای بن اردشیر؟
دلیران ایران کجا رفته اند؟ که آرایش ملک بنهفته اند
بزرگان که در زیر خاک اندراند بیایند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ایندر که ایران کجاست؟ همان مرز و بوم دلیران کجاست؟
بینند که اینجای مانده تهی ز اورنگ و دیهیم شاهنشاهی
شادروان ملک الشعرا بهار
من آریایی ام
در این رند بازار و ملک فغان من آریایی ام از تبار مغان
ز پیشدادیان نیکی آورده ام به نامردمان پیشی آورده ام
منم کاوه و شور ایران زمین خروشم ز خشم بر ستم در زمین
من آن چرم اکنون ز تن در کنم درفش سازم و بر تن جان کنم
بگویم فریدون تو ای شهریار کنون وقت جنگ است به میهن بیا
که ضحاک بد را به بندش کنیم به سوی دماوند روانش کنیم
منم آرش و مرز ایران زمین تو تیر و کمان را ز جانم ببین
چنان تیر را از کمان در کنم که جان را ز تن خارج و در کنم
منم کوروش و ملک ایران زمین پر آوازه ام این چنین در زمین
حقوق بشر بر جهان داده ام به عدل و به احسان ندا داده ام
منم داریوش پادشاهی دگر به ایرانیان افتخاری دگر
منم رستم و پهلوان زمین بکوبم سر هر ستم بر زمین
منم دشمن هر بدی و غضب ز چنگیز و اسکندر و بد عمر
منم آریا زاده ای در جهان ز نیکو تباران ز نیک همرهان
تو ای رندِ مکارِ بد ذاتِ زشت بدان زنده ام تا ابد بد سرشت
چنان کوبمت بر زمین تموز که بر خاکِ گرم افتی و پر ز سوز
دفتر عشق
ای وطن ای مادر تاریخ ساز ای مرا بر خاک تو روی نیاز
ای کویر تو بهشت جان من عشق جاویدان من ایران من
ای ز تو هستی گرفته ریشه ام نیست جز اندیشه ات اندیشه ام
آرشی داری به تیر انداختن دست بهرامی به شیر انداختن
کاوه آهنگری ضحاک کش پتک دشمن افکنی ناپاک کش
رخشی و رستم بر او پا در رکاب تا نبیند دشمنت هرگز به خواب
مرزداران دلیرت جان به کف سرفرازان سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت ونهر را بازگرداندند خرمشهر را
ای وطن ای مادر ایران من مادر اجداد و فرزندان من
خانه من بانه من توس من هر وجب از خاک تو ناموس من
ای دریغ از تو که ویران بینمت بیشه را خالی ز شیران بینمت
خاک تو گر نیست جان من مباد زنده در این بوم و بر یک تن مباد
علیرضا شجاعی پور
برای ایران کفن خواهم پوشید
روزی اگر بناست که بر تن کفن کنم من آن کفن به تن ز برای وطن کنم
سبز و سفید وسرخ نکوتر بود کفن تا من برای خاطر میهن به تن کنم
ایران من عزیز من ای سرزمین من مرگ است بی تو اگر هوس زیستن کنم
روزی که پای عشق وطن در میان بود تاریخ گفته است که من چه باید کنم
همچون برق حق بر خرمن باطل درافتم یزدان صفت مبارزه با اهریمن کنم
دشمن اگر پای بدین سرزمین نهد کاری که کرد نادر لشگر شکن کنم
مهد زرتشت و آریایی ها
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ایی صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان
استاد محمد حسین شهریار
ای ایران
چامه ای از در چم هنرمندان میهن دوست
بیا سرود وطن سر دهیم از دل و جان به همنوایی آوای ماندگار بنان
بیا به دشت ادب، دشت شعر، دشت هنر صلا دهیم سرود بلند ای ایران
بیا ز پردهی عشاق، نغمهای سازیم که شور عشق تراود ز واژه واژه آن
بیا درود فرستیم با تمام وجود به روح خالقی آن زنده یاد شادروان
به او که روح بلند حماسه را با شور دمید در بدن این سرود جاویدان
کجاست باد صبا، تا پیام دل ببرد به روح پاک «صبا» آن یگانه دوران
که بنگر ای هنری مرد پاک میهن دوست به بوستان هنر، جلوههای شاگردان
زشور تو است به حق این شرار موسیقی که خوش طنین فکند همچو نمنم باران
هزار پنجه شیرین، ز شور تو مستند هزار پردهی دل در نوای تو پنهان
الا، که اوستاد هنر بودی و معلم عشق الا تجسم احساس و مظهر عرفان
الا، که وارث شیدایی «نکیسا» یی الا که چنگ «باربد»ت بوده در خم چوگان
چه نغمهها و چه «گلهای شاد» و رنگارنگ چه گوشهها چه ظرایف چه نازنین الحان
چه پردههای پریوش چه «مویه»های غریب برآمدند به نورت ز پرده نسیان
اگر که «مرغ سحر» همره الهه ناز درون سینه ایرانیان بود مهمان
اگر صدای سهتار و کمانچه و ویلون شدند همچو ندای لطیف نای شبان
زگوشههای اصیلی است کز تو زنده شدند که زنده باد ترا یاد در بسیط زمان
سخن دراز نشاید به بزم اهل هنر که نیست در بر اهل هنر سخن آسان
کنون به بزم هنر پروران، میهن دوست پیام دل دهد اینگونه چامه را پایان
به خاک پاک هنر پرورت خورم سوگند تویی «امید» دل بیقرار ما ایران
مصطفی باد کوبه ای
مرغِ بوتیمار
گرامی میهنمای خاکایران نمادِ هستی و مهدِ دلیران
هزاران یادگار از روزگاران بهیادت مانده از آموزگاران
هنوز آن برق چشم شهریاران بپیچد در دل دشت و بیابان
هنوز آن گامِ سربازانِ جانباز خروش رادمردانِ سرافراز
بهگوش آید ز ابر و باد و باران ز تندرهای قلب کوهساران
همیآید به گوشماین نداها توان بخشد به جانم این صداها
گرامی میهنم پاینده مانی هماره بر جهان تابنده مانی
تو دریایی ز فرّ و دانش و داد برآید خور از این دریایآزاد
بپیماید ره گردون به صد ناز ز مهر او درد جان دو صد راز
بیفتد پرتواش گرم و دلافروز بر این دریای ژرف و هستیآموز
کرانه تا کرانه روشنیبخش فروغ مهر «ایران» اینچنین پخش
شود از فرّ «هُرْمزدِ» یگانه بههر سو مهر جاویدان روانه
منم در ساحل و ماتم گرفته وجودم را سراسر غم گرفته
تو ایرانی و دریایی پر از جوش منمآن مرغ بوتیمار خاموش
به چشمم ناید از مهرت دمی خواب که میترسم ز دریا کم شود آب
کهآن فر و شکوهت تیره گردد و چشمانم از اینغم خیره گردد
مهینبانو ترکماناسدی
در ستایش بابک خرم دین
بابک دست هایش
بسته بود از پشت
اما مشت
جامه اش از جنس خون و
جام اش از خمخانه زرتشت
خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سینه مى پرورد
کینه را در خویشتن مى کشت
ارغوان دیدگانش
با شفق ها و شقایق هاى میهن
گفتگو مى کرد
تیرباران نگاهش بارگاه معتصم را
زیر و رو مى کرد
دل
به فرمان دلیرى داشت
ترس را
بى آبرو مى کرد
اهرمن
از خشم مى لرزید
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ...
اى سگ، اى زندیق
کام ات چیست؟
اى موالى اى عجم
سوداى خام ات چیست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟
بابک اما
رأى دیگر داشت
کشتى ى اندیشه در دریاى دیگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما
زندگى در ذهن او معناى دیگر داشت
زیر لب
نجواى دیگر داشت
زنده باید بود و شادى کرد
مام بوم خویش را باید نگهبان بود
با پیام راستى
با مردمان بایست رادى کرد
اهرمن فریاد زد
افشین
چه مى گوید؟
و افشین- آه افشین- واى افشین
آن گنهکار پریشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى ى تاریخ
آن همان آکنده از هر گند
آن همان بى ریشه بى پیوند
شرمسار از کرده خود-
سر به زیر افکند
اهرمن با تیزخندى گفت
البابک هراسانا؟
و بابک آن گو نستوه
آن ستوه سبلان کوه
آن اسطوره بیگانه با اندوه
آن آئینه دار مزدک و مانى
آن دلخسته از تزویر و نیرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فریاد زد
بسیار آسانا!!
اهرمن فریاد زد
جلاد...
و آن دژخیم...
همان آینه دار مکتب بیداد
با یک ضربه از پهلو
چنان زد تا که خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم کشید ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او
آسمان کى مى برد از یاد
آندمى که شیون شمشیرها
پیچید در بغداد
و بابک- آه بابک- باز هم بابک
تا نبیند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد که پایان یافت این آورد
چهره را
با خون ناب و تابناکش
ارغوانى کرد
و آنگاه...
تا نیفتد پیش پاى اهرمن
خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر اندیشه را واکرد
بال در بال هماى عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز کشور جانانه پیدا کرد
هر طرف هر سو نگه افکند
یک طرف کورش- سیاوش- کاوه چون خورشید
سوى دیگر رستم و گرد آفرید و آرش و جمشید
و با نورافکن امید
پیرتوس و خیزش یعقوب را هم دید
و دیگر گاه...
بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابک آزاد یا دربند،
با آسودگى جان باخت
او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت
تا ز خشت جان پاک خویش
ایران ساخت
ایران ساخت
ایران ساخت
نشد کاخ ایران پرستی نگون
ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار بر ایرانیان تیره شد روزگار
بر آمد خروشان و آسیمه سر یکی باد قیرینه از باختر
چو دوزخ گدازان و سوزنده دم شد از تف او روی گیتی دژم
چو دیوی خروشنده و سهمگین از آواش لرزنده پشت زمین
از این سان به گلزار ایران گذشت گل و یاسمن را به هم در نوشت
از او نرگس مست و ساغر شکست وز او سوسن ده ، زبان لب ببست
در این بوستان آتشی برفروخت بر سرو و قد صنوبر بسوخت
دگر گونه شد رنگ و روی چمن که چیره بر اور مزد اهرمن
به ایران زمین بر عرب چیره گشت جهان بر به آزادگان تیره گشت
ز ساسانیان روی برتافت بخت در آمد ز پای آن همایون درخت
بر افتاد آیین شاهنشهی خداوند شد بنده پیش رهی
نماند از بزرگی و مردی نشان به پای اندر امد سر سرکشان
پرستندگان گردن افراختند به دهیم شاهنشهان تاختند
به کاخ شهان آتش افروختند جهانی ز نابخردی سوختند
فرو مایه را چون بریزد هراس شود در خداوند خود ناسپاس
به زیر سم اسب و پای عرب مداین لگدکوب گشت ای عجب !
به ایوان کسری عرب راه یافت برهنه سپهبد برهنه سپاه
چو هیچ نبدشان از تمدن خبر بنگذاشتند از تمدن اثر
ز بیداد آن مار خوران شوم شد ایوان نوشیروان جای بوم
همان ایزدی فرش گوهر نگار که دیدی در او گاه دی نوبهار
بیغما ربودند و کردند پست گرفتند از آن هر یکی یک به دست
به علم و ادب نیز کین توختند همه نامه های کهن سوختند
همه رسمهای کهن شد به باد ز آیین شهان نکردند یاد
نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش
دلیران و شیران ایران زمین همه خوار گشتند و عزلت گزین
که بد عرصه جولانگه تازیان نشیم ددان بود ملک کیان
مبادا آنکه از چرخ نیلوفری فرومایگان را رسد سروری
عرب اندر ایران پراکنده شد زن و مرد و کودک همه بنده شد
روان شد زبان و خط تازیان شد آن پهلوانی زبان از میان
همی راند هر کس به تازی سخن تبه شد همه نامه های کهن
بر افتاد اگر تخت شاهنشهی برفت از میان رسم و راه بهی
نشد مهر ایران ز دلها بدر که با خون بد آمیخته از گهر
همان عشق آزادی و سروری کز آن بود ما را به گیتی سری
بماند آتش آسا به دلها درون نشد کاخ ایران پرستی نگون
نصرالـ... فلسفی
آریانا
چه بگویم از این نسل پر ماجرا
یاران زردشت و اهورا مزدا
قوی مردان و پاک زنان آریا
که الم کردند نام بزرگ حماسه سازان تاریخ را
مردانی چون کوروش و داریوش این آریانا
و مهردادو ارشک و قوم ماد
و پارسیهایی کنار دریای پارس
که فرجام ساختند ایران ما
بزرگ مبارزانی پاک سیرت به دور از ریا
که بودشان طبق اوستا
یاری چون اهورامزدا
به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک
داشتند اندیشه ای پر جسارت و روحی پر محتوا
نشانشان آفتاب بود و خورشید
و بودشان سیاستی آزاد نما
به آتش به سجده نه از شرک و دعا
بل به یاد روشنی بخش دنیا
با یاد اهورا
دیماه آغاز سال و فصل میترا
و شب زنده داری در کنار آتش و شب یلدا
و امرداد فصلی برای مهرزادگان
نیایش بجا بود و عشق هم بجا
که فرهاد کوه کن قصه اش با شیرین
و کنار فرانک ,آن بزرگ مرد , آبتین
و زادشان , فریدون بزرگ آریای پهلوان
دارند از این قصه هزاران نشان
و آرش
چو تیری درون میکرد در کمان
همه دلها میلرزید
در پیکر دشمنان
کنون ما مانده ایم باقی از این نسل بزرگ
در دنیا
و حال که رسیده به ما
پیکر ایران از آن نسل محبوب آریا
چون میتوانیم کرد زندگی ؟
که بگوییم که هستیم ز نسل آریاناها
شاید به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک
و هر روز و شب بودن در تلاش,
با یاد اهورا مزدا
آری باید ساخت این موطن آریا
میهنی که روزی نعره می زد از بزرگی در دنیا
و باید خواند که ما باقی مانده ایم از نسل آریا
و باز بنا سازیم تخت جمشیدهایی مستحکم تر
با دلهامان , پا برجا
آریانا
این نیست چیزی دور از حقیقت و یک رویا
بل با اتحادی آریا گونه می توان ساخت هزاران بنا
که ما هستیم از نسل آریا
آذربایجان قلب ایران است
روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان...
ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان..
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه ای صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان !
بیکس است ایران . به حرف ناکسان از ره مرو جان به قربان تو ای جانانه آذبایجان....
با خطی برجسته در تاریخ ایران نقش بست همت والای سردار مهین ستارخان
این همان تبریز کامثال خیابانی در او جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان...
این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز لاله گون بینی همی رود ارس. دشت مغان.....
استاد شهریار شاعر نامدار ایران
ایران افتخار جهان است
دخترم تاریخ را تکرار کرد قصه ی ساسانیان را باز گفت
تا به خاطر بسپرد آن قصه را چون به پایان آمد،از آغاز گفت
بر زبانش همچو طوطی می گذشت آن چه با او گفته بود استاد او
داستان اردشیر بابکان قصه ی نوشیروان و دادِ او
قصه ای از آن شکوه و فر و کام کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوش اش مهرومه در چشم دشمن تیره شد
تا بدانچا کز گذشت روزگار داستان خسروان از یاد رفت
تا بدانجا کز نهیب تند باد خوشه های زرنشان برباد رفت
گفت:دیدی دستِ خصم تیره رای جلوه را از «نامه ی تنسر»گرفت؟
گفتم:اما دفتر ما زیب و رنگ از هزاران « تنسر » گرفت
گفت: از پرویز جز افسانه ای نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش با سعدیِ شیرین سخن رو به سوی بوستان با دوستان
گفت:از چنگ نکیسا نغمه ای از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟
گفتمش با شعر حافظ نغمه ها سردهد در گوش پندارت سروش
گفت: دیدی زیر تیغ دشمنان رونق فرش بهارستان نماند
گفتمش: اما ز جامی یاد کن کز سخن گل در بهارستان فشاند
اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یاس را دیده اش از دیده ی من می گریخت
گفت: دیدی با زبانِ پاکِ ما کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش: فردوسیِ پاکیزه رای دیدی اما در سخنسازی چه کرد؟
گفت: دیدی پتک شوم روزگار بارگاه تاجداران را شکست ؟
گفتمش: اما اشک خاقانی چون لعل تاج شد بر تارک ایوان نشست
گفت: در بنیان استغنای ما آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم: اما سالها بگذشت و باز دست در دامان ما آویختند
لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان ماهی اگر تابنده شده آفتابش بوعلی سینای ماست
زیستن در خون ما آمیزه بود نیستی را روح ما هرگز ندید
ققنوسی گر سوخت از خاکسترش ققنوسی پر شورتر آمد پدید
جسم ما کوهست کوهی استوار کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست دریایی عظیم هیچ دریا را ز توفان باک نیست
آن همه سیلابهای خانه کن سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی ز نام پیش ما نام آوران گمنام شد
سیمین بهبهانی
میهنم تو را می پرستم
داند خدا که بعد خدا می پرستمت هان ای وطن مگو که چرا می پرستمت
ذرات هستیم زتو بگرفته است جان چون برتری زجان همه جا می پرستمت
هر صبحدم باز کند آسمان درش با سد هزار دست دعا می پرستمت
چون پای تا سر تو سزاوار حرمت است با عضو عضو خود سرو پا می پرستمت
چون مرغ پر شکسته ای از آشیان جدا اینک از آشیان جدا می پرستمت
از یاد رودهای کف آلود نعره زن دیوانه ام به شورو سدا می پرستمت
از یاد آن فضای فروزان نور بار در زیر آن گرفته فضا می پرستمت
از یاد آن چنار کهن سال سبز پوش در پیش برگ برگ جدا می پرستمت
چون بوی کل بیاد توام می برد بباغ با لرزش نسیم صبا می پرستمت
هر جا که مطربی کند از عشق نغمه سر در پرده پرده ساز و نوا می پرستمت
بعد مکان اثر نکند در دیار عشق ای دور از نظر بکجا می پرستمت
ثروتمدار شهر سزاوار ذکر نیست از یاد کودکان گدا می پرستمت
از یاد رفتگان بخون غرق گشته ات در خون و اشک کرده شنا می پرستمت
از یاد آنک بر لب شمشیر آبدار سد بوسه داده روز دعا می پرستمت
از یاد سنگری که سرافراز مردمان با خون خویش کرده بنا می پرستمت
گه با صریر خامه و گه با زبان دل هم آشکار و هم خفا می پرستمت
چکامه وطن
شبی دل بود و دلدار خردمند دل از دیدارِ دلبر شاد و خرسند
که با بانگ « بَنان » و نام ایـران دو چشمم شد زشور عشق، گریان
چو دلبر شور و اشک شوق را دید به شیرینی، زمن مستانه پرسید
بگو جانا که مفهوم « وطـن » چیست؟ که بی مهرش، دلی گر هست، دل نیست
به زیر « پـرچـم ایـران » نشستیم و در را جز به روی « عشق » بستیم
به یُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتیم و در وصف « وطـن » این گونه گفتیم
وطـن، یعنی درختی ریشه در خاک اصـیل و سـالم و پـر بـهره و پـاک
وطـن، خـاکـی سـراسـر افـتـخار است که از «جمشید» و از «کِی» یادگار است
وطـن، یعنی نـژاد آریـایـی نـجـابت، مـهـرورزی، بـاصفایی
وطـن، یعنی سرودِ رقص و آتش به استقبال« نـوروزِ » فـره وش
وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاوید کـه دل را می بـرد تـا اوج خـورشـیـد
وطـن، یعنی « اوسـتـا » خواندن دل بـه آیـیـن « اهــورا » مـانـدن دل
وطـن، شوش و چغازنبیل و کارون ارس، زاینده رود و موج جیحون
وطـن، تیر و کمان « آرش » ماست سـیـاوش های غرق آتش ماست
وطـن، « فردوسی » و « شهنامه »ی اوست کـه ایـران زنـده از هنـگـامـه ی اوسـت
وطـن، آوای « رخش » و بانگ شبدیز خروش « رسـتـم » و گلبانگ پـرویـز
وطـن، چنگ است بر چنگ نکیسا سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا
وطـن، نقش و نگار تخت جمشید شـکـوه روزگـار تخت جمشید
وطـن، منشور آزادی کـورش شکوه جوشش خون سـیـاوش
وطـن، خرم زدین « بـابـک » پاک که رنگین شد زخونش چهره ی خاک
وطـن، « یعقوب لیث » آرَد پدیدار و یا « نـادر » شَـه پـیـروز افـشـار
وطـن، را لاله های سرنگون است زِیاد « آریوبرزن » غرق خون است
به یک روزش طلوع « مازیار » است دگر روزش « ابو مسلم » به کار است
وطـن، یعنی دو دست پینه بسته به پـای دار قالی ها نـشـسـتـه
وطـن، یعنی هنر، یعنی ظرافت نـقـوش فـرش، در اوج لطافت
وطـن، یعنی تفنگ بختیاری غـرور مـلـی و دشمن شـکاری
وطـن، یعنی « بلوچ و کردستان » با صلابت دلـی عـاشـق، نگـاهی با مـهـابـت
وطـن، یعنی خروش شروه خوانی زخـاک پـاک « مـیـهـن » دیـده بـانی
وطـن، یعنی بلندای دماوند زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند
وطـن، یعنی « سهند » سرفرازی چنان « ستارخان »اش پاکبازی
وطـن، یعنی سخن، یعنی خراسان سـرای جاودان عشق و عرفان
وطـن، گل واژه های شعر خیام پیام پر فروغ پـیـر بـسـطـام
وطـن، یعنی « کمال الملک » و عطار یـکـی نـقـاش و آن یـک مـحو دیـدار
در این میهن دو سیمرغ است در سیر یکی « شهنامه » دیگر، منطق الطیر
یکی من را زِ هَر، من، می رهاند یکی دل را به دلـبر می رسـاند
وطـن، خون دل « عین القضات » است نیایش نامه ی « پـیـر هـرات » است
خراسان است و نسل سربداران زجان بگذشتگان در راه ایران
وطـن، یعنی « شفا »، « قانون »، اشارات خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات
نظامی خوش سرود آن پیر کامل « زمـین باشد تن و ایـرانِ ما دل »
وطـن، آوای جان شاعر ماست صدای تار « باباطاهر » ماست
اگر چه قلب طـاهـر را شکستند و دستش را به مکر و حیله بستند
ولی ماییم و شعر سبز دلدار دو بیت طاهر و هیهات بسیار
وطـن، یعنی « تو » و گنجینه راز تَـفَاُل از لـسـان الغیب شیراز
وطـن، دارد سرود « مثنوی » را زلال عـشـق پـاک مـعـنـوی را
تو دانی « مولوی » از عشق لبریز نشد جز با نگاه شمس تبریز
مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است همان نقشی که در « نقش جهان » است
وطـن، یعنی سـرود مـهـربانی وطـن، یعنی درفش کاویانی
زعطر خاک میهن گر شوی مست کویر لوت ایران هم عزیز است
وطـن، « دارالفنون »، میرزاتقی خان شـهـیـد سـرفـراز فـیـن کـاشـان
وطـن، یعنی « بهارستان »، مصدق حـضـوری بی ریا چـون صبح صـادق
زخاک پاک ما « پـروین » بخیزد بهار ، آن یار مهر آیین، بخیزد
که از جان ناله با مرغ سحر کرد دل شـوریـده را زیـر وزبـر کرد
وطـن، یعنی صدای شعر « نیما طـنـیـن جـان فـزای مـوج دریا
وطـن، یعنی « خزر »، « صیاد »، جنگل « خلیج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »
وطـن، یعنی « دیار عشق» و امید دیار ماندگار نـسـل خـورشـیـد
کنون ای « هم وطن »، ای جان جانان بیــا بـا مـا بـگـو پـایـنـده ایـران
شاهکاری از استاد بادکوبه ای
دشمنان ایران در کمین کشور اهورایی ما هستند
پیراهنت را پاره کردند مرد و زنت آواره کردند
خاک تورا خونین نوشتند آنها که ننگ این بهشتند
گنجینه هایت رفته تاراج جان تو را صد زخمه آماج
فرهنگ تو رو به زوال است امروز آسودن محال است
مرز تو بر مرد تو بستند از هر طرف پشتت شکستند
صدبار جانت را دریدند پیراهنت بر تن کشیدند
نام تورا بر نیزه کردند نابودی ات انگیزه کردند
آزادگانت مرده در بند آزادیت را حبس کردند
خون می زند فواره از چشم در بند بند جان تو خشم
مام من ای مام قلندر ای خوبتر از مهر مادر
خاک من ای خاک تکیده ای جان به لبهایت رسیده
کشتند و آتش ها کشیدند گیسوی نازت را بریدند
نوباوگانت طعمه تیر بر هرچه فرق آثار شمشیر
خاک من آه ای آریا پوش یلدا و نوروزت فراموش؟
یک قطره مانده تا رهایی ای قطره ی خونم کجایی؟
شمیم
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
اگر ایران بحز ویران سرا نیست من این ویرانسرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جانگداز است من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست من این آب و هوا را دوست دارم
بشوق خار صحراهای خکش من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را می پرستم من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور من این زور آزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک من ای مردم شما را دوست دارم
پاینده و جاوید ایران
شادروان مهدی اخوان ثالث
خداوندا سرزمین اهورایی ایران را محافظت کن
ای آفریدگار پاک
ترا پرستش میکنم و از تو یاری میجویم
برای پایداری و سرافرازی میهن پرافتخار خود؛
برای سرافرازی و پیروزی ملت بزرگوارم
که همیشه وفادار به تو و راه راستی بوده است
نیایش میکنم ترا
ترا ای نگهدار مرز و بوم ایران کهن
پایدار ساز سرزمین نیاکان مرا
تا دنیا بپاست
تا زمین میگردد
تا خورشید میفروزد
تا ستارهها بر سینه آسمان میدرخشند
میهن بزرگ مرا پیروز و کامیاب کن
مرزهای میهن مرا از گزند نیروهای اهریمنی دور بدار
از بلندی کوههای مرزوبوم قفقاز تا دورافتادهترین کرانههای بحرین
ازدامان آمودریا تا کنارههای دجله خروشان و کفآلود
پروردگارا، پایندهدار این سرزمین پاک نیاکان را
سروده ای از مکتب پان ایرانیسم و ایران بزرگ
فریاد بحرین ایرانی
منم بحرین نفت آلوده دامن که بر تن آتشم افروخت دشمن
منم ایران زمین را عنبرین خاک منم ایرانیان را پاک مسکن
جنوب ملک را باغی فرح زا خلیج فارس را جایی مزین
به ایران فخر دارم همچو رستم ز ایران نام دارم همچو قارن
بیایم چون نهد بیگانه زنجیر که باشد طوق ایرانم به گردن
از ایران یاد دارم داستان ها ز عهد گیو و گودرز و تهمتن
درود من به شه عباس کز مهر زشر پرتقالم داشت ایمن
کنون چندیست کز هجران مادر مرا چهری است زرد و وزآژن
زیاد میهنم چون بشکند دل فراقش را چنان تاب آورم من
بود داغم به دل چون لاله از غم اگر چه آتشین رویم چو لادن
ز ایران دورم و بیگانگان را به چاه جور در بندم چو بیژن
تنی را مانم از این قصر بی سر سری را مانم از این قصر بی تن
مرا از شیخ عار آید که دارم نشان از شهریاران مهیمن
نوایی آید از ایران به گوشم کند شادم بیان بانک ارغن
خدایا در دل اندازش که بازم رها سازد ز چنگ دیو ایمن
کز ایرانم جدا کردن نباشد به غیر از آب ساییدن به هاون
منم فرزند ایران زمین نواده کوروش و کاوه
من آگاهم٬ من از گشت هزاران ساله ی تاریخ٬
ز ایران و انیران٬ کاوه و ضحاک٬
در دل یادها دارم
و آگاهم من از شاپور ساسان٬ شاه ایران
کاو سزای قوم نافرمان تازی در کفش بگذاشت
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب
آن روز نگون بختی٬
که قومی گرسنه٬ نادان و سرگردان٬
چو توفانی به قلب تیسفون ناگاه تازیدند
همه گنجینه ها زیر و زبر کردند
تمام یادمان علم و دانش را بسوزیدند
درفش کاویانی٬ اعتبار و فخر ایرانی
به چنگ و ناخن و دندان بدریدند
و هر جایی گذر کردند٬ گرد مرگ پاشیدند
من آن یادگار ننگ و بیداد عرب
بر خویش می پیچم
آن گردان جان بر کف٬
ز خوزی و خراسانی٬ دلیر آذری٬ کرد و سپاهانی٬
گیل و بلوچ و دیلمی٬ اقوام ایرانی٬
سر تسلیم ناوردند بر مشتی بیابانی
و اینکه این منم یکتا٬
ایرانی ایرانی٬
فرزند هرمز خوزی و پیروز نهاوندی٬
هزاران ساله ی مانای تاریخم
که تا خورشید می تابد
و تا خون در رگ فرزند ایران گرم می جوشد٬
مرا مزدا اهورا از برای ملک ایران پاس می دارد
من ایرانی ام
چشم مخملی من
شکوه آینده
امروز
این عشق ماست ، عشق به مردم
بگذار
درفش سرخ
زیبایی ترا بستایم
من کور نیستم
باید ترا بستایم می دانم
اما کجاست
جای دیدن تو
وقتی که هم وطنم بررده
و خاک خوب ترا جراحی می کنند
باید که خاک من
از خون من
بنا گردد
بنای آزادی
بی مرگ و خون
کی میسر شد ؟
پیکار می کنم
می میرم
این است عشق من
می دانی
خسرو گلسرخی
ایران ما افتخار جهان
سالها مشعل ما پیشرو دنیا بود چشم دنیا همه روشن به چراغ ما بود
درج دارو همه در حکم حکیم رازی برج حکمت همه با بوعلی سینا بود
با حکیمان جهان مشق خطی خوانا بود عطر عرفان همه با نسخه شعر عطار بود
اوج فکرت همه با مثنوی مولانا بود داستانهای حماسی به سرود و بسزا
خاص فردوسی و آن همت بی همتا بود پند سعدی کلمات ملک العرش علا
عزل حواجه سرود ملا اعلا بود کاوه ماست که بر قاف قرون عنقا بود
"تاج تاریخ جهان کوروش بزرگ هخامنش است" کز قماشی و منشی محتشم و والا بود
عدل کسری چه همایی است همایون سایه که نه بر صحنه تاریخ چنین سیما بود
شاه شطرنج فتوحات همانا نادر کز سلحشوری و لشگر شکنی غوغا بود
خاتم گمشده را باز بجو ای ایران "که بدان حلقه جهان زیر نگین ما بود"
استاد شهریار شاعری نامی ایران
زنده باد هواداران وطن
زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن هم وطن غمخوار او، هم اوست غمخوار وطن
دکتری فهمیده باید ، دست در درمان زند تا زنو بهبود یابد ، حال بیمار وطن
هر که دور از میهن خود ، در دیار غربت است از برایش سرمه چشم است ، دیدار وطن
تا خس و خار خیانت را ، نسازی ریشه کن کی مصفّا می شود ، بهر تو گلزار وطن
پیکر مام وطن ، دانی چرا خم گشته است ؟ زان که مشتی اجنبی خواهند ، سربار وطن
به که در فکر وطن ، باشیم و فکر کار او پیش از آن کز دست ها بیرون رود کار وطن
رهی معیری
شور وطن
هر که را بر سر زسودای وطن افسر بود هر کجا باشد تنی اهل وطن را سر بود
هر که از میهن سخن گوید کلامش دلرُباست نغمه های بلبل این باغ رنگین تر بُود
هر که از نام وطن دارد کلام او نشان نامش آخر زینت اوراق هر دفتر بُود
هر که بهر زیب و زیور رو نتابد از وطن چهره مام وطن را زینت و زیور بُود
آنکه از راه خیانت سرور جمعی شده است زان بود ارباب که آن ارباب را نوکر بود
آنکه در هر کار می رقصد به ساز اجنبی تازه گر شیرین برقصد لنگه عنتر بُود
مهر میهن ، پرتو مردانگی ، عزمی قوی این سه تا تنها دوای درد این کشور بُود
رهی معیری
عشق وطن
سیل آشوب ، روان گشت به کاشانه ما سوخت از آتش بیدادگری خانه ما
آه از آن سودپرستان که زبی انصافی طلب گنج نمایند ز ویرانه ما
نارفیقان عوض مزد به ما زجر دهند گر چه خم گشت زبار رفقا شانه ما
دوست خون دل ما خورد به جای می ناب در عوض زهر بلا ریخت به پیمانه ما
در ره عشق وطن از سر و جان خاسته ایم تا در این ره چه کند همّت مردانه ما
شرف خانه خود گر تو و من حفظ کنیم نشود خانه بیگانه شرف خانه ما
قد علم کن به سرافرازی و مردی چون شیر ورنه عشرتکده خرس شود لانه ما
رهی معیری
ایران پرست باش
دست ار هد به پای گل و لاله مست باش جامی بنوش و بی خبر از هر چه هست باش
بر فرق دوستانِ دو رو ، پشت پای زن در جنگ دشمنان وطن ، چیره دست باش
فتح و شکست ، لازمۀ زندگی بُوَد ای مرد زندگی ، پی فتح و شکست باش
ترکی و پارسی ، نکند فرق پیش ما از هر کجا که زاده ای ایران پرست باش
رهی معیری
بد خواهِ وطن
آن درد کدام است ؟ که درمان شدنی نیست و آن لطمه کدام است ؟ که جبران شدنی نیست
بیمارِ وطن ، این همه از درد چه نالد ؟ دردی به جهان نیست که درمان شدنی نیست
آن را که بوَد در صدد تفرقۀ ما بر گوی ، که این جمع پریشان شدنی نیست
هر چند که امروز خوشی ، جنس گران است آن جنس گران چیست ؟ که ارزان شدنی نیست
کم گوی که آسان نشود مشکل ملّت آن مشکل مرگ است ، که آسان شدنی نیست
بدخواه وطن ، بهر تو دلسوز نگردد زین گرگ بیندیش ، که چوپان شدنی نیست
رهی معیری
جوان ایرانی
یکی گیتی یکی یزدان پرستد یکی پیدا یکی پنهان پرستد
یکی بودا وآن دیگر برهمن دگر زان موسی چوپان پرستد
یکی از روی دستور اوستا فروغ و خاور و رخشان پرستد
یکی ذات مسیح ناصری را بسان حضرت سبحان پرستد
گروهی پیرو وخشور تازی حدیث و سنت و قرآن پرستد
اگر پرسی ز کیش پور داوود جوان پارسی ایران پرستد پرستد
استاد ابراهیم پورداوود
نگهبانِ وطن
ای وطن خصم ترا سنگ به جام افتادست تشتِ رسوایی این بوم زبام افتادست
آتش کینه برافروز ، که در خانۀ ما هر دغل پیشه در اندیشۀ خام افتادست
روز خون ریختن از خائن مُلک است امروز از چه شمشیر تو ، در بند نیام افتادست
ریشۀ خصم برافکن که زبون گشت و ضعیف جانِ این گرگ برآور ، که به دام افتادست
سرِ بیگانه پرستان به کمند است بیا تا ببینی که به دام تو کدام افتادست
خون ما خورد بداندیش و کسی آگه نیست بس که نوباوۀ جَم ، در پی جام افتادست
یوسف مُلک به زندان بلا مانده اسیر بر رخ مهر ، سیه پردۀ شام افتادست
ای نگهبان وطن نوبتِ جانبازی توست سر فدا ساز ، که هنگام سر افرازی تو افتادست
رهی معیری
عشق ایران
پی دانش و علم کوشش کنیم جهان روشن از نور دانش کنیم
نکو سیرت و مهربانیم ما هواخواه درماندگانیم ما
به بیچاره مردم ، نکوئی کنیم ستمدیده را ، چاره جویی کنیم
به پاکی ، زگل ها رباییم گوی که پاکیزه روییم و پاکیزه خوی
به آموزگاران خود بنده ایم که آموزگاران آینده ایم
زدانش چراغی است ما را به دست فضیلت شناسیم و دانش پرست
به نیکی ، که پیرایۀ گنجِ ماست غم و رنج مردم ، غم و رنج ماست
چو خورشید و مه تابناکیم ما که فرزند این آب و خاکیم ما
وطن خواه و ایران پرستنده ایم که با عشق ایران زمین زنده ایم
رهی معیری
ایران زمین
تو ای پر گهر خاک ایران زمین که والاتری از سپهر برین
هنر زنده از پرتو نام توست جهان سرخوش از جرعۀ جام توست
بَر و بوم این ملک پاینده باد بمان خرم ای خاک مینو سرشت
که در چشم ما خوشتری از بهشت ترا زدل و جان پرستنده ایم
روان را به مِهر تو آکنده ایم بَر و بوم این ملک پاینده باد
مخور غم که آمد بهار امید زشام سیه زاد صبح سپید
به تدبیر سر حلقۀ راستان شده مُلک جَم غیرت باستان
بَر و بوم این ملک پاینده باد
رهی معیری
پریشانی ایران
ای دوست ببین بی سر و سامانی ایران بدبختی ایران و پریشانی ایران
از قبر برون آی و ببین ذلت ما را این ذلت ایرانی و ویرانی ایران
آوخ که لحد ، جای تو شد تا بقیامت ! رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران :
از وضع کنونی و زبدبختی ملت زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران
گردیده جهان تیره و گشته ست دلم تنگ گوئی که شدم حبسی و زندانی ایران
بگرفته دلم سخت زاوضاع کنونی بیچارگی و محنت و حیرانی ایران
" عشقی " بود ، ار نوحه گر امروز عجب نیست خون می چکد از دیدۀ ایرانی و ایران
میرزاده عشقی
صفت ممالک بهشت نشان ایران
بهشت برین است ایران زمین بسیطش سلیمان و شان را نگین
بهشت برین باد جان را وطن مبادا نگین در کف اهرمن
بود تا بر افلاک ، تابنده هور ز بوم و برش چشم بد باد دور
کسی کو به بینش بود دیده ور جهان را صدف داند ،ایران گهر
زمین سرخوش ازابرنیسان اوست گهر خاک ریگ بیابان اوست
دماغ خرد ازهوایش ترست نم چشمه ساران او کوثرست
مسیحای خاکش به تن جان دهد ز هر خشت او نور ایمان دمد
نظر در تماشای آن بوم و بر بود چشم یعقوب و روی پسر
خراشد دلی گر به ویرانه اش کند دلدهی خاک مردانه اش
کهن قلعه هایش چو حصن فلک کبوتر مثالان برجش ملک
سوادش بود دیده روزگار یک از خانه زادان او نوبهار
گراز فخر بالد به کیهان ، کمست که اصطخر او تختگاه جمست
فریدون،یک ازخوشه چینان اوست سلیمان هم از خوش نشینان اوست
بود لرزه درکشور روم و روس ز روزی که می کوفت کاووس، کوس
کهین کاخش ایوان کیخسرویست کمین طاق او غرفه کسرویست
دهد بیستونش ز فرهاد یاد همان کار پرداز عشق اوستاد
بود غنچه لالائی در حساب بدامان الوند او آفتاب
دهد جوی شیرین زشیرین نشان شکر خیز خاکش بود اصفهان
حزین لاهیجی -دوره صفوی
درد وطن
زاظهار درد ، درد مداوا نمیشود شیرین دهان بگفتن حلوا نمیشود
درمان نما ، نه درد که با پا زمین زدن این بستری زبستر خود پا نمیشود
میدانم ار که سر خط آزادگی ما با خون نشد نگاشته ، خوانا نمیشود
باید چنین نمود و چنان کرد چاره جست لیکن چاره با من تنها نمیشود ؟
تنها منم که گر نشود حکم قتل من : حاشا ، چنین معاهده امضا نمیشود
گر سیل سیل خون زدرودشت ملک هم جاری شود ؟ معاهده اجرا نمیشود
مرگی که سر زده بدر خلق سر زند من در بدر پی وی و پیدا نمیشود
ایرانی ار بسان اروپائیان نشد ایران زمین بسان اروپا نمیشود
زحمت برای خود کش که خود بخود اسباب راحت تو مهیا نمیشود
کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما با نام مرده ، مملکت احیا نمیشود
ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیب دردیست درد ما که مداوا نمیشود
مرغی که آشیانه بگلشن گرفته است او را دگر ببادیه مأوا نمیشود
جانا فراز دیدۀ ، عشقی است جای تو هر جا مرو ، ترا همه جا ، جا نمیشود
میرزاده عشقی
مرگ در راه ایرانم آرزوست
ای دل آهنگ نبردم آرزوست صحنه ی دیدار مردم آرزوست
صحنه ی پیکار با اهریمنان دوره ی پایان دردم آرزوست
جنگ بهر عزت و آزادگی سرخی سیمای زردم آرزوست
جنگ بهر انتقام از دشمنان خفتن اندر خاکم آرزوست
خفتن اندر خاک،گرد آب و گل خفتن اندرخون گرمم آرزوست
تا به کی افتادگی و بندگی مرگ خوش فرجامم ، ایندم آرزوست
تا به کی دور از عزیزان و کسان زین سپس دیدار یارم آرزوست
من ز کف قفقاز و افغان داده ام کی نمایم صلح؟جنگم آرزوست
وارهاندن ملک بحرین و بلوچ از کف بیگانگانم آرزوست
بر سراسر سرزمین این فلات یک درفش کاویانم آرزوست
جاوید پندار
عشق وطن
خاکم بسر ، ز غصه بسر ، خاک اگر کنم خاک وطن که رفت ، چه خاکی بسر کنم ؟
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم برداشتند ، فکر کلاهی دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش برسر است و ، من نامردم ار به بی کله ، آنی بسر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما ای چرخ ! زیر و روی تو ، زیر و زبر کنم
جائیست آرزوی من ، ار من بآن رسم از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر آنچه میکنی ؟ بکن ای دشمن قوی من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم
من آن نیم بمرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق " عشقی " ای وطن ، ای عشق پاک ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم
« عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود » « مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم »
« عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم » « با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم »
میرزاده عشقی
عشق آذربایجان
چه آذرها بجان از عشق آذربایجان دارم من این آتش خریدارش بجانم تا که جان دارم
پرستشگاهم این آتش بود گو هستیم سوزد که اش آتشکده زردشت ز در این دودمان دارم
به بی پروایی من کس دراین آتش نمی سوزد مرا پروانه، چون پروانه کی پروای جان دارم
مرا قومیت از زردشت و گشتاسب بود محکم به پیشانی باز این فخر از پیشینیان دارم
مسلمان یا که ترسا این دو در دستور ملیت ندارد فرق ز آن بیگانگی با این و آن دارم
بکن ترک زبان تُرک کز تاریخ خونینش من از خون لاله گون کوه ارس دشت مغان دارم
برغم آنکه با ملیت ما دشمن است ای دوست مکن منعم که از جان دشمنی با این زبان دارم
رها کن یادگار دوره ننگین چنگیزی برادر کشته گی با دوره چنگیزیان دارم
برای آبروی کشور دارا چه می ماند که در روی حکمران از دودمان ترکمان دارم
رستاخیز ملی
ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار بر ایرانیان تیره شد روزگار
بر آمد خروشان و آسیمه سر یکی باد قیرینه از باختر
چو دوزخ گدازان و سوزنده دم شد از تف او ، روی گیتی دژم
چو دیوی خروشنده وسهمگین از آواش لغزنده پشت زمین
از این سان به گلزارایران گذشت گل و یاسمین را به هم در نوشت
ازو نرگس مست ، ساغر شکست وزو سوسن ده زبان ، لب ببست
در این بوستان آتشی برفروخت بر سرو و قدِ صنوبر بسوخت
دگرگونه شد رنگ و روی چمن که شد چیره بر اورمزد اهریمن
به ایران زمین بر،عرب چیره گشت جهان بر به آزادگان تیره گشت
ز ساسانیان روی بر تافت بخت در آمدز پای آن همایون درخت
بر افتاد آئین شاهنشهی خداوند شد بنده پیش رهی
نماند از بزرگی و مردی نشان بپای اندر آمد سر سرکشان
پرستند گان گردن افراختند به دیهیم شاهنشهان تاختند
بکاخ شهان آتش افروختند جهانی ز نا بخردی سوختند
فرومایه را چون بریزد هراس شود در خداوند خود ناسپاس
بزیر سم اسب و پای عرب مداین لگد کوب گشت،ای عجب!
به ایوان کسری عرب یافت راه «برهنه سپهبد برهنه سپاه »
چو هیچ از تمدن نبدشان خبر بنگذاشتند از تمدن اثر
ز بیداد آن مار خواران شوم شد ایوان نوشیروان جای بوم
چو بر دادگاه این جفا راند چرخ نگر تا ستم خانه را چیست برخ
همان ایزدی فرش گوهر نگار که دیدی درو،گاه دی ، نو بهار
بیغما ربودند و کردند پست گرفتند از او هر یکی ،یک بدست
بعلم و ادب نیز کین توختند همه نامه های کهن سوختند
همه رسم های کهن شد بباد ز آئین شاهان نکردند یاد
«نه تخت و تاج و نه زرینه کفش نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش»
« ربودی همی این ازآن آن ازاین ز نفین ندانست کس آفرین »
«نهانی بتر ز آشکارا شده دل مردمان سنگ خارا شده »
«بد اندیش گشته پدر بر پسر پسر همچنان بر پدر چاره گر»
دلیران و شیران ایران زمین همه خوار گشتند و عزلت گزین
که بد عرصه ، جولانگه تازیان نشیم ددان بود ملک کیان
مباد آنکه از چرخ نیلوفری فرو مایگان را رسد سروری
نیارند یاد ایچ از آن روز بد کنند آنکه از گوهر بد سزد
نگردند جز گرد سود و زیان ببندند خون ِمهان را میان
فرومایگان را سپارند کار هنر مند مردم بمانند خوار
گمانشان که چون مُرد مَردِ هنر درخت هنر نیز ناید ببر
یکایک شود کار کشور تباه بدی را زنیکی ندانند راه
هنر شد چوبیقدر از آن دشمنی پدید آمد آئین اهریمنی
بر این گونه گذشت چندی جهان همه جور بود از کهان بر مهان
ز گردون بر آمد بسی ماه و مهر به ایرانیان بخت ننمود چهر
برهنه تنان سروری داشتند همه کبر و خیره سری داشتند
جهانی به چنگ عرب شد زبون وزان چنگ جان خواره میریخت خون
بهر جا که بد مهتری شهردار گسی شد یکی تازی موش خوار
« عرب اندر ایران پراکنده شد زن و مرد وکودک همه بنده شد »
نبود ایچ پیدا ز هر خوب و زشت که ره داشت اهریمن اندر بهشت
روان شد زبان و خط تازیان شد آن پهلوانی زبان از میان
همیراند هر کس به تازی سخن تبه شد همه نامه های کهن
به ملک کیان گر عرب گشت چیر سر فرازان در آمد به زیر
بر افتاد اگر تخت شاهنشهی برفت از میان رسم و راه بهی
گر آئین آزادگان شد بباد ور آن پهلوانی زبان شد زیاد
نشد مهر ایران ز دلها بدر که با خون بد آمیخته از گهر
همان عشق آزادی و سروری کزان بود ما را به گیتی سری
بماند آتش آسا به دلها درون نشد کاخ ایران پرستی نگون
شود تا نگون افسر تازیان بکوشش ببستند هر کس میان
گروهی کشیدند تیغ از نیام ز جان درگذشتند و جستند نام
سپردند با تازیان راه جنگ مگر زان که با خون شود شسته ننگ
گروهی دگر نیز با تیغ رای به پیکار دشمن فشردند پای
به تدبیر بستند کین را کمر بر افگندن خصم را چاره گر
که با دشمن ار بر نیاید به جنگ خردمند یازد به تدبیر چنگ
نصرالله فلسفی
وطن کجاست ؟
وطن یعنی همه آب و همه خاک وطن یعنی همه عشق و همه پاک
به گاه شیرخواری گاهواره به روز و درد پیری ، عین چاره
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه سرآغاز و سرانجام همیشه
وطن یعنی محبت ، مهربانی نثار هر که دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست هر آنجایی که دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بیقراری پرستاری ، کمک ، بیمارداری
وطن یعنی هوای کوچه ی یار در آن کو دل شکستن های بسیار
نگاهی زیرچشمی ، عاشقانه به کوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم همسایه خوردن وطن یعنی دل همسایه بردن
وطن یعنی زلال چشمه ی پاک وطن یعنی درخت ریشه در خاک
ستیغ و صخره و دریا و هامون ارس ، زاینده رود ، اروند ، کارون
دنا ، الوند ، کرکس ، تاق بستان هزار و قافلانکوه و پلنگان
وطن یعنی بلندای دماوند شکیبا ، دل در آتش ، پای در بند
وطن یعنی شکوه اشترانکوه به دریای گهر استاده نستوه
وطن یعنی سهند صخره پیکر ستیغ سینه در سنگ تمندر
وطن یعنی وطن استان به استان خراسان ، سیستان ، سمنان ، لرستان
کویر لوت ، کرمان ، یزد ، ساری سپاهان ، هگمتانه ، بختیاری
طبس ، بوشهر ، کردستان ، مریوان دو آذربایجان ، ایلام گیلان
اراک ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی سرای ترک با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
بهشتی چشم را گسترده در پیش ابوموسی و مینو ، هرمز و کیش
وطن یعنی همه سازندگی ها رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت صلای صبح ملی نفت
وطن یعنی ز هر ایل و تباری وطن را پاسبانی ، پاسداری
وطن یعنی دلیر و. گرد با هم وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری لر و کرد و یموت و بختیاری
همه یک جان و یک دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی دلی از عشق لبری گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان حریر دستباف فرش کاشان
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ تمدن ، دین ، هنر ، تاریخ ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن یعنی شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده ، نوروز ، یلدا ، مهرگان ، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد صبا ، کلهر ، کمال الملک ، بهزاد
نکیسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سرفرازی ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی ابونصر ، ابن سینا ، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی عراقی ، رودکی ، جامی ، سنایی
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی در لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین کلامی فاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ شکوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی تبیره ، دمدمه ، کوس طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن یعنی شب شهنامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی زآتش و خون خورش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ حدیث یال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی امید نا امیدان خروش و ویله گرد آفرینان
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز سواران قران و رخش و شبدیز
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی دل و دستی در آتش روان و تن ، کمان و تیر آرش
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن به اوج آریو برزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن به تنگشتان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین به خون گرم در گرمابه ی فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان کشیدن شهادت را به جان ارزان خریدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید ، آزاده ، جانباز شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز
وطن یعنی شکوه سرفرازی وطن یعنی ز عالم بی نیازی
وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا ، یعنی ایران
علیرضا شجاع پور , این سروده با صدای گرم آقای علیرضا عصار خوانده شده است
وطن من ایران
ای خطـه ایران مـیهـن ای وطـن من .................... ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
تا هست کنار تو پر از لشگر دشـمن .................... هـرگـز نـشـود خــالـی از دل مــحـن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بر برگ .................... کـز یــافـتـه خـویـش نـداری کـــفـــن من
بـسـیـار سـخـن گـفتم در تعزیت تو .................... آوخ که نـگــریـــانــد کـس را ســـخــن من
و آنـگاه نیوشند سخنهای مرا خلق .................... کـز خـون مـن آغـشـتـه شود پیرهن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار .................... درد او دریـــغـــا وطــــن مـن وطــــن من
ملک الشعرای بهار
چون شکر:شیرین و،چون گوهر:زبان پارسی ست
فارسی،فرهنگی و آیین و نشان پارسی ست
آنچه از توفان و از باران نمی یابد گزند
کاخ فردوسی،خدای شاعران پارسی ست
بر سر یاران افغان و بلوچ آذری
شاخ پر بار زبان پرتوان پارسی ست
وحدت کرد و لر و تاجیک در ایران زمین
از زبان مشترک با دودمان پارسی ست
گرچه گوید همدلی از همزبانی خوشتر است
این زبان حبل المتین همدلان پارسی ست
این زبان مادری همچون نشانی از پدر
خار چشم ناتوان دشمنان پارسی ست
واژگانش در هجوم گویش بیگانگان
پاسدار گویش گویندگان پارسی ست
در بهارستان میهن،صد نگارستان بپاست
جای جای خاک پایش بوستان پارسی ست
چون سه رنگ پرچم سبز و سپید و سرخ ما
جایگاهش قلب مردان و زنان پارسی ست
خانه ی ایرانیان پاینده و جاوید باد
تا که جاویدان زبان جاودان پارسی ست
از دکتر شاهین سپنتا
چو بوده است و بوَد زنده جان ایرانی نمرده است و نمیرد، زبان ایرانی
زبان،نشانه ی آن جان جاودان باشد دلا، ز دست مده،این نشان ایرانی
به جای پارسی از آن سرودم ایرانی که نیست چند زبان در میان ایرانی
چه فارسی و چه رشتی چه کردی و چه لری یکیست نام و زبان و روان ایرانی
به روزگار کهن هم اگر شنیدستی که بود چند زبان در جهان ایرانی
نبود آن همه جز چند شاخه ی نزدیک ز یک درخت و ز یک بوستان ایرانی
زبان پهلوی و زندی و اوستایی زبان پارسی باستان ایرانی
برادر هم و فرزند مادری کهن اند همه برون شده اند از دهان ایرانی
کنون که دور شد آن ابرهای رنگارنگ یکی پس از دگر از آسمان ایرانی
زدوده است همه زنگهای کهنه و نو ز جان زنده دل و مهربان ایرانی
بر آن سریم که هرگونه گرد چند دلی سروده آید از این داستان ایرانی
به جای پارسی آرند نام ایرانی به نام پارس نخوانند از آن ایرانی
که پارس نیست مگر گوشه ای ز میهن ما بزرگتر بود این خانمان ایرانی
چو نام کشور که پارس نیست ایران است زبان ماست از آن رو زبان ایرانی
ز ایزد در نشنوی بهتر از زبان نبود نشان مردم هم آرمان ایرانی
کاظم رجوی
اگر ایران به جز ویرانسرا نیست؛
من این ویرانسرا را دوست دارم.
اگر تاریخ ِ ما افسانه رنگ است؛
من این افسانهها را دوست دارم.
نوای ِ نای ِ ما گر جانگداز است؛
من این نای و نوا را دوست دارم.
اگر آب و هوایَش دلنشین نیست؛
من این آب و هوا را دوست دارم.
به شوق ِ خار ِ صحراهای ِ خشکَش،
من این فرسودهپا را دوست دارم.
من این دلکش زمین را خواهم از جان
من این روشنسما را دوست دارم.
اگر بر من ز ایرانی رود زور،
من این زورآزما را دوست دارم.
اگر آلوده دامانید، اگر پاک!
من ای مردم، شما را دوست دارم
حسین پژمان بختیاری
با تو گویم میهنم
این بار هم گل می کنم
آسمـانت را پل پرواز سنبل می کنم
در سرِ پیری جوان می گردمی همچـون بهـار
کوچه بـاغت را پر از آواز بلبل می کنم
جاودانـه میهنم
این بار هم می سازمت
چون درفـش کاویان هر جای می افرازمت
همچو رستم
می کنم دیو پلیدی را ز جای
چون فریدون شوکت دیرینه می پردازمت
با تو مام میهنم
دیرینه پیمان می کنم
گر که ایرانم نباشد، ترک این جان می کنم
همچو آرش
بر پر البرز جان بر کف به پای
کوهساران را پر از آواز ایـران می کنم
با تو گویم میهنم
این بار هم گـل می کنم
با تـو گویم میهنم
این بار هم گـل می کنم
مازیار قویدل
روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان ................. سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان
ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من .............. چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو ................. پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس ..................... ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه ای .............. صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان
بی کس است ایران به حرف ناکسان از ره مرو ..... جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
با خطی برجسته در تاریخ ایران نقش بست .......... همت والای سردار مهین ستارخان
این همان تبریز کامثال خیابانی در او ................. جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان
این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز ............. لاله گون بینی همی رود ارس، دشت مغان
استاد شهریار
گرامی میهنم ای خاک ایران
نمادِ هستی و مهد دلیران
هزاران یادگار از روزگاران
بهیادت مانده از آموزگاران
هنوز آن برق چشم شهریاران
بپیچد در دل دشت و بیابان
هنوز آن گام سربازانِ جانباز
خروش رادمردانِ سرافراز
بهگوش آید ز ابر و باد و باران
ز تندرهای قلب کوهساران
همیآید به گوشم این نداها
توان بخشد به جانم این صداها
گرامی میهنم پاینده مانی
هماره بر جهان تابنده مانی
تو دریایی ز فرّ و دانش و داد
برآید خور از این دریایآزاد
بپیماید ره گردون به صد ناز
ز مهر او درد جان دو صد راز
بیفتد پرتواش گرم و دلافروز
بر این دریای ژرف و هستیآموز
کرانه تا کرانه روشنیبخش
فروغ مهر «ایران» اینچنین پخش
شود از فرّ «هُرْمزدِ» یگانه
بههر سو مهر جاویدان روانه
منم در ساحل و ماتم گرفته
وجودم را سراسر غم گرفته
تو ایرانی و دریایی پر از جوش
منمآن مرغ بوتیمار خاموش
به چشمم ناید از مهرت دمی خواب
که میترسم ز دریا کم شود آب
کهآن فر و شکوهت تیره گردد
و چشمانم از اینغم خیره گردد
مهین بانو ترکماناسدی
ای دلاور خیز خاک پاک کردستان من ..................... چشمه زاینده چشم روشن من
کوه کوه و سنگ سنگ و چشمه چشمه رود رود ..... از یکایک بشنو پژواک کردستان من
نیستم از تو جدا و نیستی از من جدا ..................... من کی ام؟ از آن تو تو کیستی؟ از آن من
من گرامی خاک کردستانم و نبود به دهر ............... نقطه ای همپایه من خطه ای هم شان من
ریشه ایرانم و از او نمی گردم جدا ........................ ها من و تاریخ ایران ها من و برهان من
نیستند از یکدیگر هرگز جدا ای بی خبر .................. نام جاویدان ایران نام جاویدان ایران
شهره شیر بیشه ایرانم و جویای خصم .................. تیز باشد بهر دشمن چنگ من دندان من
از دلیری پاکی و آزادگی شیر اوژنی ...................... داستانها بشنوی از مرغ صد دستان من
هست تاریخم گواه از حادثات روزگار ...................... خم نیاوردم به ابرو تر نشد مژگان من
راستی را دوست دارم در ستیزم با کژی ................ این بود کیش و آئین و عهد و پیمان من
چشم گیتی خیره در من بود در هر دوره ای ............. دیده تاریخ در هر عهد شد حیران من
مامن آزادگانم خطه کورد غیور ............................... زان بلند آوازه بینی این بلند ایوان من
در سنندج مهد علم و مامن عرفان نگر ................... نا ببینی آفتاب عشق نورافشان من
سقز و سردشت و اورامان و مریوان و بانه بین ......... یا مهاباد عزیز آن شهره دوران من
زادگاه پاک من ای خطه کردستان من .....................ر امان دارد تو را از هر بلا یزدان من
سر به پایت می سپارم جان به راهت می دهم ...... نیست غیر از جان و سر در راه تو امکان من
دیدم آمریکا و اروپا و آسیا اما ندید ........................ چشم من جایی مصفاتر ز کردستان من
گرچه می نازد به من ایران به شعر پارسی ............ شعر کردستان بود دیباچه دیوان من
گلشن کردستانی
خوش آن روزگار همایون ما ..................... خوش آن بخت پیروز و میمون ما
کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟ ............. کجا رفت جمشید فرخ سرشت؟
کجا رفت آن کاویانی درفش؟ .................. کجا رفت آن تیغهای بنفش؟
کجا رفت آن کاوه نامدار؟ ....................... کجا شد فریدون والا تبار؟
کجا شد هخامنی کجا شد مدی؟ .......... کجا رفت آن فره ایزدی؟
کجا رفت آن کوروش دادگر؟ ................... کجا رفت کمبوجی نامور؟
کجا رفت آن داریوش دلیر؟ .................... کجا رفت دارای بن اردشیر؟
دلیران ایران کجا رفته اند؟ .................... که آرایش ملک بنهفته اند
بزرگان که در زیر خاک اندر اند ............... بیایند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ایندر که ایران کجاست؟ ........ همان مرز و بوم دلیران کجاست؟
بینند که اینجای مانده تهی ................. ز اورنگ و دیهیم شاهنشاهی
ملک الشعرای بهار
بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاکن .................. سبوی غم بشکن می به جام مینا کن
شراب پاک مغان نوش و در کمال ادب .................. دو جرعه نیز نثار ره اهورا کن
سرود پاکی و نیکی به گوش یار بخوان .................. و در بلوغ خرد، یادی از اوستا کن
بیا و زند بخوان تا سپیده با زرتشت .................. شکوه جلوهی خورشید را تماشا کن
بگو که نیک بیندیش و نیک کن گفتار .................. چو نیک شد همه کردار، شکر مزدا کن
بگو که ملت ما سرفراز تاریخ است .................. و دشمنان وطن را خفیف و رسوا کن
پیام عز و شرف را بخوان ز شهنامه .................. و رمز و راز شرفنامه را هویدا کن
نبسته دست ترا فتنههای چرخ بلند .................. مقام خویش در اوج حماسه پیدا کن
بیا و پهنهی این خطهی خدایی را .................. برای جشن خرد پیشگان مهیا کن
اگرچه گوش ستم از چرا گریزان است .................. بیا تمام سخن را چرا و آیا کن
چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاک؟ .................. بیا به علم و خرد حل این معما کن
تو قطرهای و منم قطره و وطن دریا .................. بیا و قطرهی جان را نثار دریا کن
به شوق دیدن فردای عشق و آزادی .................. به نور دانش امروز ، فکر فردا کن
امید « میچکد از ابر « اتحاد » بیا .................. و بوستان وطن را دوباره احیا کن
مصطفی بادکوبه ای
میهنم!ای مهد مهرومهرگان میهنم!ای خاک پاک عاشقان
سرزمین باستانی کهن میهنم ایران من ایران من
ای وطن ای سرزمین جاودان خاک پاکت قبله آزادگان
مهر تو آمیخته با جان من راه تو هم دین و هم ایمان من
میهنم ای زادگاه خسروان ای تو مهد کورش و نوشیروان
ای کهن بوم و برم ای سرزمین این تویی تاج سر مشرق زمین
می پرستم هر وجب از خاک تو هرزمان جانم بود درراه تو
گرببازم سر به راه تو رواست گردهم جان از برای تو بجاست
ای وطن ای مهد انسانهای نیک ای پیامت گفته و کردار و هم پندار نیک
مهرتو می جوشد اندر جان من وین نمیرد گر رود جانم ز تن
جان فدای آن درفش کاویان سر فدای آن زمین و آن مکان
ای سرای آریایی کهن ای شکوه سرفراز ایران من
مام من ا ی مهربان مام وطن مهر تو جاری چو خون در جان و تن
بسته ام پیمان خود با تو به دل گررود جانم ز تن مهر تومی ماند به دل
میهنم ای کان فرهنگ و هنر این منم فرزند مرز پر گهر
مهر مهرت خورده بر پیشانیم هرزمان در هر کجا ایرانیم
که نمازم را به جز تو قبله نیست دل به جز مهرت ز هر مهری تهیست
ایراندخت آریا منش
سرزمین من
آفتابت، که فروغ رخ « زرتشت » در آن گل کردست
آسمانت، که زخمخانه « حافظ » قدحی آوردست
کوهسارانت، که بر آن همت « فردوسی » پر گستردست
بوستانت، کز نسیم نفس « سعدی » جان پروردست
هم زبانان من اند
مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا، قد برافراختگان، سینه سپر ساختگان
مهربانان من اند
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند، ببینند که آواز از توست
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد
فریدون مشیری
آرش کمانگیر و ایران
مهمترین منبع مستند درباره آرش کمانگیر در بخشی از اوستا یعنی بخشی مربوط به یَشت ها آمده است(یشت هشتم، بند ششم) بخشی از یشت ها از جمله تیر یشت که داستان آرش نیز در آن است حدوداً سه الی چهار هزار سال قبل از زرتشت بوده است.
فریدون جهان را میان سه پسر خود ایرج (ایران) ، سلم(روم) و تور(توران) تقسیم کرد. ایرج دختری داشت به نام ماه آفرین که از او منوچهر متولد شد.بین افراسیاب شاه توران که از نواده های فریدون و از نسل تور است و منوچهر شاه ایران به سر خون به ناحق رخته ایرج جنگی در گرفت. آرش در چنین شرایطی پدیدار می شود.
ابوریحان بیرونی در «آثار الواقعه» چنین می نویسد پس از آنکه افراسیاب به منوچهر غلبه کرد او را در طبرستان(مازندران)محاصره کرد بر این قرار داده اند که حدود خاکی که از ایران باید به توران واگزار گردد بواسطه پرش و خط سیر تیری معین شود در این هنگام فرشته اِسپند حاضرگشت و امر کرد تا تیر و کمانی که چنانچه در اوستا بیان شده است بر گزینند. آنگاه آرش را که چوپانی شریف و حکیم و دین دار بود برای انداختن تیر بیاوردند. آرش روبه پادشاه و مردم گفت مرا زخم و مرضی نیست ولی یقین دارم پس از انداختن تیر قطعه قطعه شده فدای شما خواهم شد پس از آن دست به چله کمان برد و به قوت خداداد تیر از شست رها کرد و خود جان تسلیم نمود خداوند به باد امر فرمود تا تیر را حفظ نماید آن تیر از کوه رویان به اقصی نقاط مشرق رسید و به ریشه درخت گردکانی(گردو)که در دنیا بزرگتر از آن درختی نبود نشست آن موضع را سر حد ایران و توران قرار نهادند. گویند از آن جایی که تیر پرتاب شده تا به آنجایی که فرو نشست ششصت هزار فرسخ فاصله است. بنابر این «جشن تیرگان» به مناسبت صلح ایران و توران در روز دهم تیر ماه برگزار می شود. ایرانیان باستان و زرتشتیان فعلی در جشن تیرگان بندی را بدست بسته و تا زمانی که تیر از کمان رها نمی شد آن را از دست باز نمی کردند.
قسمت هایی از شعر زیبای آرش کمانگیر سروده سیاوش کسرایی
ترس بود و بال ها ی مرگ؛
کس نمی جنبید جز بر شاخه ها برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.
مرز ها ی ملک ،
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه بی سامان.
برج ها ی شهر
همچو بارو های دل بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سرحد و از باور ....
***
« آخرین فرمان ، آخرین تحقیر ....
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور ...
ور بپرد دور،
تا کجا ؟ .... تا چند ؟....
آه! .... کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان ؟ »
متن کامل شعرآرش کمانگیر را از این قسمت دریافت کنید
شعر آرش کمانگیر را با صدای خود شاعر از این آدرس دریافت کنید
زمانه تو هزاران آرش می طلبد. هزاران هزار انسان ایرانی که از بلند ترین قله های آزمون میهن دوستی بالا روند و تیر فولادین پیکان خود را به قدرت سرپنجه ایمان به دورترین مرزهای زندگی رهنمون کنند...
سلام ای شکوهمند!
سلام ای ستیغ صبح خیز سربلند!
به یال و بال و دره ها و دامنت درود
به چشمه ها ی پاک و روشنت درود
تن تهمتنی و قلب آهینت استوار
درشتی ات به جای ، بی گزند.
به بزم شامگاهیت فراز قله ها
ستایش ستارگان همیشه گی،
تولد سحر درون پرده های میهمان بازوان تو
مدام ،
بسیج دودمان لاله ها ی سر کشت
پناه سنگ های سخت، دلپسند.
غریو مرغک غریب در غروب از تو دور
غم از تو دور ای غرور
نشاط آبشار ها تو را
ستیز آب و آبکند.
ستون سنگ و صخره ات به هر کنار گوشه سنگر امید
دل تو باغ خار بوته های رنگ رنگ
گل طلای آفتاب تو
هماره پر نوید و نوشخند.
به پیش روی ما اگر چو ما فتاده ای به بند
کلاف ابر ها به گردن رمیده ات کمند
پناه بخش و پشت باش!
شکسته نعل بسته ای سمند!
دلم گرفته همچو ابر های باردار تو
که با تو گفتگو مرا ست
به کوه پایه ها کسی نمانده تا غمی به پیش او برم
به من بگو که آشیانه ی عقاب ها کجاست
به تنگ در نشستنم به چند ؟
شب برهنه بی ستاره ماند
نگاه و دست ما تهی
سکوت سوخت ریشه های حرف سبز گذشته را
بگو بگو که گاه گفتن تو در رسید
تو با زبان شعله ریز و واژه ها ی سنگی ات بگو
که سخت تر شبی است
که سرد تر شبی است ار شبان دیر پای ما
بگو دهان ز گفتگو مبند.
سیاوش کسرایی
سخن هر چه گویم همه گفتهاند بر باغ دانش همه رفتهاند
اگر بر درخت برومند جای نیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلند همان سایه زو بازدارد گزند
توانم مگر پایهای ساختن بر شاخ آن سرو سایه فکن
کزین نامور نامهی شهریار به گیتی بمانم یکی یادگار
تو این را دروغ و فسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز و معنی برد
یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان
پراگنده در دست هر موبدی ازو بهرهای نزد هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهندهی روزگار نخست گذشته سخنها همه باز جست
ز هر کشوری موبدی سالخورد بیاورد کاین نامه را یاد کرد
بپرسیدشان از کیان جهان وزان نامداران فرخ مهان
که گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خوار بگذاشتند
چه گونه سرآمد به نیک اختری برایشان همه روز کند آوری
بگفتند پیشش یکایک مهان سخنهای شاهان و گشت جهان
چو بنشیند ازیشان سپهبد سخن یکی نامور نافه افکند بن
چنین یادگاری شد اندر جهان برو آفرین از کهان و مهان
نسخه کامل شاهنامه را از این آدرس دریافت کنید
ای دیار خوب من ، همیشه جاوید
ای شکوه بی کران ، همیشه خورشید
من زمین تشنه ام ، تویی تو باران
من خزان بی فروغ ،تویی بهاران
ای طلوع بی غروب ، باران نوبهار
به چشم من بتاب، به جان من ببار
ای ترانه ای درود ، بر لب ما بمان
تو صدای بودنی صدای عاشقان
ای دیار خوب من، تو تسلایی
فروزان ستاره در، امروز و فردایی
از تو با تو گفته ام، ای سرودم تو
گفتم و شکفته ام ، ای نبود و بودم تو
ای طلوع بی غروب باران نوبهار
به چشم من بتاب ، به جان من ببار
تو امید جاویدان ، من از تو لبریز
ای دیار خوب من ، تو عزیزی عزیز
استاد محمد نوری
ای وطن!
ای سلامم ای سرودم ای نگهبان وجودم
ای غمم تو شادی ام تو مایه آزادی ام تو
ای وطن!
ای دلیل زنده بودن ای سرود صادقانه
ای دلیل زنده ماندن جان پناهی جاودانه
ای وطن!
همچو رویش در بهاران همچو جان در هر بدن
مثل بوی عطر گلها مثل سبزی چمن
ای وطن ای وطن
مثل راز شعر حافظ مثل آواز قناری
همچو یاد خوش ترین ها همچو باران بهاری
ای وطن!
مثل غم در مرگ مادر مثل کوه غصه هایی
مثل سربازان عاشق قهرمان قصه هایی
ای وطن
همچو آواز بلندی از بلندی های پاک
با غروری با گذشتی با وفایی همچو خاک
ای وطن ای وطن
نادر ابراهیمی
در طواف شمع میهن پر کشان پروانه ام آشنای کوی عشقم ، ساکن میخانه ام
چون سمندر پر کشم مستانه در آتش روم شاهباز عشقم و در قله باشد لانه ام
آن نه من باشم که از مهر وطن دل بر کنم کز همه ملک جهان من عاشق این خانه ام
درس جانبازی من از آزادگان آموختم همچو فرهادم به شهرت عاشقی دیوانه ام
قصه ها دارم به یاد از روزگار کودکی من از این افسانه هم ناله با حنانه ام
خاطرات تلخ و شیرین در این گهواره است زین سبب در راه جان دادن چنین افسانه ام
مام میهن درس عشق و یک دلی داده مرا زین جهت با بی دلان اندر جهان بیگانه ام
روز سختی ، ترک میهن کار خود کامان بود در نبرد حق و باطل چون یلی مردانه ام
من نیم مثل پرستو تابع آب و هوا چون کبوتر هستم و ایران بود کاشانه ام
عاشق گلزار عشق همچو بلبل در بهار کی اسیر لانه و در بند دام و دانه ام
خاک پاکت ای وطن شد توتیای چشم من بار عشقت را به منت می کشم بر شانه ام
پاسدار کاخ عقل و عاشق آزادیم پاسبان دینم و مستحفظ این خانه ام
چشم دشمن کور و بختش سرنگون بادا که من باز می سازم ترا ای خانه ی ویرانه ام
گفت کسری ای وطن ای مأمن عشق و صفا جان به راهت می دهم ای گوهر یکدانه ام
محمد حسین کسرایی
مهد تمدن
هر زمان بیگانه ای آهنگ ایران کرده است
روبه آنه عزم رزم مهد شیران کرده است
خون ملت همچو اقیانوس سرتا سر نهنگ
خصم را از هر کران آماج طوفان کرده است
جهل با دانش، سفاهت با خرد ، خفاش و نور
اهرمن پیکار با نیروی یزدان کرده است
ای بسا سرها و سرور ها که افکنده به خاک
چون به ایران آمده سرها به میدان کرده است
پایداری و ثبات مردم این مرز و بوم
تا که بوده عالمی را مات و حیران کرده است
هر زمان بند اسارت ، رشته هر بیگانه خوی
تار تن با تار خود سر در گریبان کرده است
نیست بی موجب که هر دانا به هر بوم و دیار
جلوه ی آزادگی مان زیب دیوان کرده است
این سجایا در نهاد نسل ها و خون ماست
آنچه کوروش با پریشان دل اسیران کرده است
این روال جاودان ملت جاوید ماست
با خلیفه آنچه بابک مرد مردان کرده است
سال های سال گلگون پیرهن ، پرچم به دوش
این مسلمان جنگ با هر نا مسلمان کرده است
هر کجا افزون طلب قولی زده هل من مزید
تا دهان بگشوده ملت کار سوهان کرده است
این تجلی از فروغ مطلع انوار ماست
طفل بلخی عالمی را پر نور عرفان کرده است
صلح عالم گر شده امری محال و ممتنع
شیخ سعدی هر دو را مقرون امکان کرده است
درد جانکاه جهالت را که درد عالمی است
حافظ شیراز با یک نسخه درمان کرده است
راه ماه و کهکشان های فلک را سال قرن هاست
پیش از این عطار ما صاف و نمایان کرده است
کی چنین ملت تحمل بر عبودیت کند
تا که بر آزادگی جان را گروگان کرده است
پی بدین معنی نبرده است چند پست بی وطن
با اجانب جاهلانه سر به پیمان کرده است
خاک آذربایجان و سلطه ی بیگانگان!!!
آن که جان قربان آزادی ایران کرده است
ای درود ما نثار خاک آذربایجان
بار ها خصم وطن را دیده گریان کرده است
ای درود ما به خصم افکن یلان آذری
در منای عشق جان جانانه قربان کرده است
اره برران ، حضم عطشان ، مرگ در پی ، خون مباح
نعش فرزندان مقابل یاد یاران کرده است
این نه در آیینه ی پندار وصف حسن ماست
این حقیقت را قرن ها تاریخ اذعان کرده است
ما سپاه ایزدان و دشمن اهریمن ایم
این تفضل را به ما خود ذات یزدان کرده است
یار دبستانی
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
×××
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
جمشید جم
ترانه سُرا: منصور تهرانی
|
دفتر عشق
ای وطن ای مادر تاریخ ساز ای مرا بر خاک تو روی نیاز
ای کویر تو بهشت جان من عشق جاویدان من ایران من
ای ز تو هستی گرفته ریشه ام نیست جز اندیشه ات اندیشه ام
آرشی داری به تیر انداختن دست بهرامی به شیر انداختن
کاوه آهنگری ضحاک کش پتک دشمن افکنی ناپاک کش
رخشی و رستم بر او پا در رکاب تا نبیند دشمنت هرگز به خواب
مرزداران دلیرت جان به کف سرفرازان سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت و نهر را باز گرداندند خرمشهر را
ای وطن ای مادر ایران من مادر اجداد و فرزندان من
خانه من بانه من توس من هر وجب از خاک تو ناموس من
ای دریغ از تو که ویران بینمت بیشه را خالی ز شیران بینمت
خاک تو گر نیست جان من مباد زنده در این بوم و بر یک تن مباد
علیرضا شجاعی پور
آریو برزن
کنون گویمت رویدادی دگر ز تاریخ دیرین این بوم و بر
چو اسکندر آمد به ملک کیان یکی گرد فرمانده قهرمان
به ایرانیان داد درس وطن در این ره گذشت از سرو جان و تن
که فرزند نام آور میهن است مر آن شیردل آریو برزن است
چو اسکندر آهنگ ایران نمود همه آگهان را هراسان نمود
جهان گستری فکر و سودای او جهانگیری اندیشه و رای او
چو موج شتابنده میراند پیش بشد کار دارا به سختی پریش
سر انجام, دارا در آمد ز پا از این بار شد پشت ایران دو تا
بسی شهرها را سکندر گشود به جز پارس, چون راه دشوار بود
گذرگاه او تنگه ای بود تنگ دو سویش همه صخره و کوه و سنگ
همه سنگها بود ره ناپذیر همه صخره هایش کهنسال و پیر
در آن تنگه سردار ایران سپاه بر اسکندر و لشکرش بست راه
چو کوهی سر افراشت بر آسمان که تا ره بود بسته بر دشمنان
پس از روزها پایداری و جنگ پس از هفته ها کارزار و درنگ
سکندر نیارست از آن ره گذشت بکارش فرو ماند و درمانده گشت
سر انجام فکری سکندر نمود پی چاره تدبیر دیگر نمود
بگفتا به سردار ایران سپاه که بگذر ز پیکار و بگشای راه
ببخشم تو را بر همه مهتری از این پس تو سردار اسکندری
ولی آریو برزن پاک دل پی پاس این خاک و این آب و گل
به اسکندر از خشم پاسخ نداد چو کوهی فرا روی او ایستاد
سرانجام نابخرد گمرهی به دشمن نشان داد, دیگر رهی
چو اسکندر از تنگه آمد فراز ز نو آریو برزن چاره ساز
گران پاتر از صخره های بلند بپا ایستاد اندر آن, تنگ بند
بدین گونه ره بر سکندر ببست بر او آشکار و مسلم شکست
بدانست جز مرگ در پیش نیست ورا تا عدم یک قدم بیش نیست
چو نزدیک شد لحظه واپسین به میدان آورد گفت این چنین:
((بدان ای سکندر پس از مرگ من پس از ریزش آخرین برگ من
توانی گشایی در پارس را نهی بر سرت افسر پارس را
به تخت جم و کاخ شاهنشهان قدم چون نهی با دگر همرهان
مبادا شوی غره از خویشتن که ایران بسی پرورد همچو من))
چو اسکندر این جانفشانی بدید سرانگشت حیرت به دندان گزید
به آهستگی گفت با خویشتن که اینست مفهوم عشق وطن
اگر چند آن آریا مرد گرد پی پاس ایران زمین, جان سپرد
ولی داد درسی به ایرانیان که در راه ایران چه سهل است جان!
|
|
ای وطن
با تو هستم ای وطن با تو هستم ای وطن
ای خورشید جاوید من
ای صدای گرم آبشاران ای شب مهتاب کوهستان
تو چون بهاری بهار بی پاییز ز عطر خاک تو گشته ام لبریز
بسینه ی من کلام جاویدی به چشم من تو چو نور خورشیدی
آه ای وطن نام تو همیشه بر لبم
با مهر تو ستاره درخشد بر شبم
به دشت تشنه شکوه بارانی سرود پاکی شعر بهارانی
غروب ما را پیام خورشیدی طلوع بودن طلوع امید ی
تو سرود فصل سبز ما بر لبم جاری چنان دریا
تو چون بهاری بهار بی پاییز ز عطر خاکت گشته ام لبریز
به سینه ی من کلام جاویدی به چشم من تو چو نور خورشیدی
ایران ایران
در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد.
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران بد گهر ان
ای عشق سوزان ای شیرین ترین رویای من تو بمان در دل و جان
ای ایران ایران گلزار سبز ت دور از تاراج خزان جور زمان
ای مهر رخشان ای روشنگر دنیای من به جهان تو بمان
سبزیه صد چمن سرخی خون من سپیدی طلوع سحر به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ننشیند در سخن بمان که تا ابد هستی ام به هستی تو بسته
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران بد گهر ان
ای عشق سوزان ای شیرین ترین رویای من تو بمان در دل و جان
|
| |
|
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
ز پوچ جهان اگر دوست دارم ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم ترا، ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست دارم، اگر دوست دارم ترا، ای گرانمایه، دیرینه ایران ترا ای گرامی گهر دوست دارم ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان بزرگ آفرین نامور دوست دارم هنروار اندیشه ات رخشد و من هم اندیشه ات، هم هنر دوست دارم اگر قول افسانه، یا متن تاریخ وگر نقد و نقل سیر دوست دارم اگر خامه تیشه ست و خط نقر در سنگ بر اوراق کوه و کمر دوست دارم وگر ضبط دفتر ز مشکین مرکب نئین خامه، یا کلک پر دوست دارم گمان های تو چون یقین می ستایم عیان های تو چون خبر دوست دارم هم ارمزد و هم ایزدانت پرستم هم آن فره و فروهر دوست دارم بجان پاک پیغمبر باستانت که پیری است روشن نگر دوست دارم گرانمایه زردشت را من فزونتر ز هر پیر و پیغامبر دوست دارم بشر بهتر از او ندید و نبیند من آن بهترین از بشر دوست دارم سه نیکش بهین رهنمای جهان ست مفیدی چنین مختصر دوست دارم ابر مرد ایرانئی راهبر بود من ایرانی راهبر دوست دارم نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد ازینروش هم معتبر دوست دارم من آن راستین پیر را، گرچه رفته ست از افسانه آن سوی تر، دوست دارم هم آن پور بیدار دل بامدادت نشابوری هورفر دوست دارم فری مزدک، آن هوش جاوید اعصار که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم دلیرانه جان باخت در جنگ بیداد من آن شیر دل دادگر دوست دارم جهانگیر و داد آفرین فکرتی داشت فزونترش زین رهگذر دوست دارم ستایش کنان مانی ارجمندت چو نقاش و پیغامور دوست دارم هم آن نقش پرداز ارواح برتر هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم همه کشتزارانت، از دیم و فاراب همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم کویرت چو دریا و کوهت چو جنگل همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم شهیدان جانباز و فرزانه ات را که بودند فخر بشر دوست دارم به لطف نسیم سحر روحشان را چنانچون ز آهن جگر دوست دارم هم افکار پرشورشان را، که اعصار از آن گشته زیر و زبر دوست دارم هم آثارشان را، چه پندو چه پیغام و گر چند، سطری خبر دوست دارم من آن جاودنیاد مردان، که بودند بهر قرن چندین نفر دوست دارم همه شاعران تو و آثارشان را بپاکی نسیم سحر دوست دارم ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت در آفاق فخر و ظفر دوست دارم ز خیام، خشم و خروشی که جاوید کند در دل و جان اثر دوست دارم ز عطار، آن سوز و سودای پر درد که انگیزد از جان شرر دوست دارم وز آن شیفته شمس، شور و شراری که جان را کند شعله ور دوست دارم ز سعدی و از حافظ و از نظامی همه شور و شعر و سمر دوست دارم خوشا رشت و گرگان و مازندرانت که شان همچو بحر خزر دوست دارم خوشا حوزه شرب کارون و اهواز که شیرینترینش از شکر دوست دارم فری آذر آبادگان بزرگت من آن پیشگام خطر دوست دارم صفاهان نصف جهان ترا من فزونتر ز نصف دگر دوست دارم خوشا خطه نخبه زای خراسان ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم زهی شهر شیراز جنت طرازت من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون درخت نجابت ثمر دوست دارم خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم من افغان همریشه مان را که باغی ست به چنگ بتر از تتر دوست دارم کهن سغد و خوارزم را، با کویرش که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم عراق و خلیج تورا، چون ورازورد که دیوار چین راست در دوست دارم هم اران و قفقاز دیرینه مان را چو پوری سرای پدر دوست دارم چو دیروز افسانه، فردای رویات بجان این یک و آن دگر دوست دارم هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان برویاندم بال و پر دوست دارم هم آفاق رویائیت را؛ که جاوید در آفاق رویا سفر دوست دارم چو رویا و افسانه، دیروز و فردات بجای خود این هر دو سر دوست دارم تو در اوج بودی، به معنا و صورت من آن اوج قدر و خطر دوست دارم دگر باره برشو به اوج معانی که ت این تازه رنگ و صور دوست دارم نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را برای تو، ای بوم و بر دوست دارم جهان تا جهانست، پیروز باشی برومند و بیدار و بهروز باشی
شاعر : زنده یاد مهدی اخوان ثالث (م. امید)
وطن یعنی ایران
وطن یعنی چه، یعنی دشت صحرا؟ وطن یعنی چه، یعنی رود دریـــــــا؟
وطن یعنی چه، یعنی باغ، بیشـــــه؟ وطن یعنی چه، یعنی کشت، ریشــه؟
وطن یعنی چه، یعنی شهر، خانه؟ وطن یعنی چه، یعنی آب، دانــــه؟
وطن یعنی چه، یعنی کار، پیشـــــه؟ وطن یعنی چه، یعنی سنگ، تیشه؟
وطن یعنی همه آب و همه خــــاک وطن یعنی همه عشق و همه پاک
وطن یعنی محبت، مهربانی نثار هر که دانی و ندانـــــی
وطن یعنی نگاه هموطن دوســــــت هر آنجایی که دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بـــیقراری پرستاری، کمک، بیمارداری
وطن یعنی غم همسایه خوردن وطن یعنی دل همسایه بــــردن
وطن یعنی درخت ریشه در خاک وطن یعنی زلال چشمه پـــــــاک
ستیغ و صخره و دریا و هامون ارس، زاینده رود، اروند، کارون
دنا، الوند، کرکس، تاقبستان
هزار و قافلانکوه و پلنگـــــــان
وطن یعنی بلنــدای دمــاونـــــد شکیبا، دل در آتش، پای در بند
وطن یعنی شکوه اشترانکوه به دریای گهر استاده نستوه
وطن یعنی سهند صخره پیکر ستیغ سینه در سنگ تمنــدر
وطن یعنی وطن استان به استــــــان خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
کویر لوت، کرمان، یزد، ساری سپاهان، هگمتانه، بختیــاری
طبس، بوشهر، کردستان، مریوان دو آذربـایجــان، ایــلام، گیـــــــلان
سنندج، فارس، خوزستان، تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجــــان
وطن یعنی دلی از عشق لبریز گره باف ظریف فرش تبریــــــــز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان حریر دستباف فرش کاشـــــان
وطن یعنی ز هر ایل و تباری وطن را پاسبانی، پاسـداری
وطن یعنی دلیر و گرد با هم وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری
لر و کرد و یموت و بختیــــاری
وطن یعنی سرای ترک با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فـــارس
وطن یعنی کتیبه در دل سنــگ تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و به هنجار چه پندار و چه گفتار و چه کـردار
وطن یعنی شب رحمت شب قـــــدر شب جوشن، شب روشن، شب بدر
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سـده ،نوروز، یلــدا ،مهرگـان ،تیـــــــر
هزاران خط و نقش مانده در یاد صبـــا کلهر کــمالالملک بهــزاد
نکیسا باربد تنبور نی چنـــگ سرود تیشه فرهاد در سنگ
سر و سرمایههای سرفرازی حکیم و بوعلی سـینا و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی ابوریحــان و صـدرا سـهروردی
به بحر علم و دانش ناخـدائی عراقی رودکی جامی سنائی
وطن یعنی به فرهنگ آشنائی دُر لفـــظ دری را دهخــــــدائی
وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیــــات خیــــام
وطن یعنی همه شیرین کلامی عفاف عشـــق در شـعر نظامی
وطن یعنی پیــام پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی نگاه مولوی ســـــوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی هوا و حال حافظ شکوه بــاور انـدر فـال حافظ
وطن یعنی بتیره دمدمه کوس طلوع آفتاب شـــعر از طـــوس
وطن یعنی شب شهنامه خوانــدن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهائی ز آتش و خون خروش کاوه و خشـــم فریــــدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ حدیث یـال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز وطن یعنی حریم گــیو گـودرز
وطن یعنی امید ناامیدان خروش و ویله گردآفریدان
وطن یعنی دل و دستی در آتش روان و تن کــمان و آتـــــش آرش
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز سواران قران و رخش و شبـدیز
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن به اوج آریـــوبــرزن نشســـــتــن
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن به تنگسـتان و دشتسـتان رسیـــدن
زمین شستن ز استبداد و از کین به خــون گــرم در گــرمابه فــــین
وطن یعنی اذان عشــق گفـتن وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن مهاجـم را ز خرمشــــهر رانـــــدن
سپاه جان به خوزستان کشیدن شهادت را به جـان ارزان خریـدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید آزاده جانباز شلمچه پاوه سوسنگرد اهواز
وطن یعنی شکوه سرفرازی وطن یعنی ز عالم بینیازی
وطن یعنی گذشته حال فردا تمـام سهم یک ملـت ز دنیـــا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همــین جــا یعنـی ایــــــــــــــــــران
شاعر : علیرضا شجاعپور
ای ایران
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی ، تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای ، من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزش دارد این جان ما
پاینده باد ، خاک ایران ما
سنگ کوهت در و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
بر گو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ما است
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما.
پاینده باد ، خاک ایران ما
ای ایران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم
جز مهرت بر دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
« حسین گل گلاب»
|
منبع مطلب:
http://ebi-64.blogfa.com/post-39.aspx
http://vataniranpoetry.blogfa.com/
سایت